نوشته شده در اندیشه توسط admin. افزودن پیوند یکتا به علاقمندی‌ها. Print This Post Print This Post

شکل‌­گیری سوژه در اندیشه‌ی ارنستو لاکلائو / پریسا شکورزاده

منبع : نقد اقتصاد سیاسی

به باور متفکران پسامارکسیست، مفهوم سوبژکتیویته و طبقه دیگر نمی­‌تواند جایگاه خود را در نظریه‌ی مارکسیستی حفظ کند. به همین ترتیب ارنستو لاکلائو به‌عنوان متفکر پسامارکسیستی که نقطه‌­ی عزیمت کار فکر‌‌‌‌ی‌­اش سنت مارکسیستی بود، به نقد و واسازی مقوله‌ی طبقه و سوژه‌­ی کنش­گر در اندیشه‌ی مارکسیستی پرداخت. همچنین کوشید در حین فاصله گرفتن از سوژه­‌ی اجتماعی (فردی و جمعی) در نظریات مارکسیستی، سوژه‌­ی تجربه‌­گرایی و عقل‌­گرایی مطرح در فلسفه را نیز پشت سر بگذارد، هم از ساختارگرایی آلتوسری رها شود و هم از سوژه­‌ی استعلایی فلسفه‌­ی مدرن. این مقاله بر آن است تا صورتبندی تازه‌­ای از نظریه‌­ی سوژه‌ی لاکلائو ارائه دهد. بر اساس این تحلیل، لاکلائو در سه مرحله به تدوین نظریه‌­ی سوژه می‌­پردازد: او با طرح نظریه‌­ی گفتمان، سوژه را در گفتمان جای می‌­دهد و از سوژه با عنوان «مواضع سوژه» سخن می­‌گوید. مواضع سوژه که همواره پیشامده[۱] و ازجادررفته[۲] است، در وضعیت تصمیم‌­ناپذیری و فقدان هویت، به واسطه‌­ی کنش تصمیم و هویت­‌یابی تبدیل به سوژه می‌­شود. بدین ترتیب لاکلائو در گام دوم از «سوژه به‌مثابه مکان تصمیم» می­‌گوید. سومین گام در تدوین نظریه‌­ی سوژه نظریه‌­ی «پوپولیسم» است. سوژه که همواره سوژه­‌ی سیاسی است، در عرصه‌­ی نمادین و با بازنمایی یک نام به سوژه­‌ی پوپولار تبدیل می‌­شود. اغلب تحقیقات صورت گرفته­‌ی پیشین درباب لاکلائو، تنها از پوپولیسم به‌عنوان سوژه در نظریه‌­ی لاکلائو سخن می‌­گویند، اما این مقاله ضمن تفکیک سه روایت از سوژه، مدعی است که سوژه به‌مثابه مکان تصمیم قلب نظریه لاکلائو درباب سوژه است.

مقدمه

انتشار کتاب هژمونی و استراتژی سوسیالیستی تلاشی است مسئولانه از سوی دو متفکر پسامارکسیست، ارنستو لاکلائو و شانتال موف برای ارائه­‌ی نظریه­‌ای پسامارکسیستی درباره­‌ی سوبژکتیویته‌ی سیاسی که همراه با نقد و واسازی سنت مارکسیستی، امکان دوباره­‌ای برای سخن گفتن از سوژه­‌ی انقلابی را فراهم می‌­کند. لاکلائو تلاش می‌­کند تا از سوژه‌ی استعلایی فلسفه‌ی مدرن گذر کند. مدرنیته مشتاق کنشگر تاریخی نامحدودی بود که بتواند پربودگی نظم اجتماعی را تضمین کند و بر این فرض بود که عاملان تاریخی قادرند بر جزئیت‌­باوری و محدودیت‌­ها فائق بیایند و کلیت حقیقی مدرنیته محقق شود. او (۱۹۹۶) برخلاف این دیدگاه، مخالف سوژ‌ه‌­ی استعلایی و هر تعریفی از سوژه است که آن را جوهری خودبنیاد، یکپارچه و ثابت در تمام تغییرات بداند. به باور او ذات­باوری همواره به طور استراتژیک در پی هویتی سفت و سخت برای داشتن مبنایی برای حسابگری و عمل سیاسی بوده است. بنابر کتاب هژمونی و استراتژی سوسیالیستی، سوژه دارای هویتی از پیش ساخته شده و استعلایی که نقشی در ساختن هویت خود دارد نیست و لاکلائو با اشاره به نقدهای کلاسیکی که پیش از او توسط نیچه، فروید، هایدگر و همچنین فوکو از سوژه‌­ی عقلانی و استعلایی و همچنین سوژه به‌عنوان پایه­­‌ی روابط اجتماعی صورت گرفته، از تکرار نقد خود صرف‌نظر می‌کند. (Laclau,1985a:115)

لاکلائو (۱۹۸۵b) از طرد مفهوم سوژه به‌عنوان واحدی عقلانی و منشأ کنش‌­های خود، در علوم اجتماعی جدید استقبال می‌­کند و بر سهم روان‌کاوی و مارکسیسم در مرکزیت‌­زدایی از سوژه تأکید می‌کند. اما از طرف دیگر به عقیده‌­ی وی نمی‌­توان پرونده‌­ی مقوله‌­ی سوژه را مختومه دانست. او برآن است که باید سوژه را واسازی کنیم و عرصه‌­ی کنش آن را گسترش دهیم. راه‌حل وی نیز برای گسترش قلمروی کنش­گری سوژه، نشان دادن تضادهای تصمیم‌ناپذیری و وضعیت شک‌­آمیز و سردرگم آن است. (لاکلائو،۱۲۹:۱۳۸۵) با وارونگی مفهوم کلاسیک سوبژکتیویته و مرکززدایی از سوژه، دیگر سوژه منشأ معنادهی به جهان نیست. لاکلائو تلاش می‌کند تا از طرفی موقعیتی برای سوژه‌­ها در ساختار گفتمانی ایجاد کند و از طرف دیگر محلی برای عاملیت سوژه­‌ها بیابد. این تمایز حاکی از تنشی میان دو جهت­‌گیری، یکی وفاداری به نظریه‌ی آلتوسری و دیگری تلاش برای بیرون کشیدن سوژه­‌ی عامل از طریق مفهوم‌­سازی جدیدی از سوژه است.

به‌طور کلی این مقاله سه نظریه درباره‌­ی سوژه را در آثار لاکلائو شناسایی می‌کند: نظریه‌­ی مواضع سوژه[۳]، نظریه‌­ی سوژه و نظریه­‌ی پوپولیسم. به نظر می‌­رسد این سه عبارتند از مراحل تکوین نظریه­‌ی لاکلائو درباره‌­ی سوژه که برای فهم موضع لاکلائو لازم است به‌طور جداگانه به این نظریات بپردازیم. لاکلائو از سوژه‌­ای که در ساختار گرفتار شده است به سوی سوژه­‌ای می‌­رود که با شکاف در ساختار شکل می­‌گیرد و در نهایت آن را تبدیل به سوژه‌­ای جمعی می‌­کند و تنها سخن گفتن از سوژه‌ها (جمع) را معنادار می‌­داند. این سه موضع نه نقض­‌کننده‌­ی یکدیگر بلکه همچون مکمل یکدیگر در اندیشه‌­ی لاکلائو ظهور می‌­کنند. بنابراین با افزودن پوپولیسم به‌عنوان بخش سوم از این تقسیم‌بندی، گامی در موشکافی نظریه­‌ی لاکلائو برخواهیم داشت که مؤید جهشی خلاف انتظار در مفهوم سوژه است.

در این مقاله روش فلسفی و تفسیری برای این  منظور به‌کار گرفته شده است و از طریق نقد درونی متن و تحلیل آن تلاش شده است تا صورت‌بندی تازه‌­ای از اندیشه‌ی ارنستو لاکلائو با مرکزیت مفهوم سوژه ارائه شود. در ادامه به‌طور دقیق‌­تر به این بحث می‌­پردازیم.

مواضع سوژه [۴]

به تصریح لاکلائو در کتاب هژمونی و استراتژی سوسیالیستی، آنتاگونیسم و پیکار هژمونیک نیازمند مفهومی از سوژه است که تماماً توسط موقعیتی که در ساختار دارد تعیین نشود و به این موقعیت تقلیل نیابد. یعنی سوژه‌­ای که با این‌که معلول ساختار است، دارای کنش در این ساختار باشد. در این اثر سوژه همیشه به‌عنوان مواضع سوژه درک می­‌شود که در مقابل مفهوم سوژه‌ی استعلایی و سوژه‌­ی معنابخش قرار دارد. او مقصود خود را از سوژه چنین بیان می‌­کند که «هر وقت در این متن از مقوله‌­ی سوژه استفاده کردیم، منظورمان مواضع سوژه در یک ساختار گفتمانی است» (Laclau & Mouffe,1985a:115).

پیش از هرچیزی او بر اهمیت تفکیک دو مسأله‌­ای که در بحث­‌های اخیر درباره‌­ی مقوله‌­ی سوژه خلط شده­‌اند، اصرار می‌­کند: مسأله‌­ی «خصیصه­‌ی گفتمانی یا پیشاگفتمانی مقوله‌­ی سوژه» و مسأله‌­ی «رابطه‌­ی میان مواضع سوژه‌­ی مختلف». به گفته‌­ی او مسأله‌­ی اول نقش سازنده‌­ای را که تجربه‌­گرایی و عقل‌­گرایی به افراد نسبت داده‌­اند به پرسش می‌­کشد. او تصور از سوژه به‌مثابه عاملی عقلانی و خودآگاه، سوژه به‌عنوان عاملی دارای وحدت و همگونی در ترکیب مواضعش و سوژه به‌عنوان اصل روابط اجتماعی را مورد انتقاد قرار می‌­دهد. لاکلائو سوژه به‌عنوان منشأ استعلاییِ امر اجتماعی را کنار می­‌گذارد و نظریه‌­ای را می‌­پذیرد که بر اساس آن امر اجتماعی به‌صورت گفتمانی ساخته می­‌شود. با این تفاوت که از نظر وی با وجود موجبیت ساختاری حاصل از آن، نظریه‌­ای که قائل به ساختار یا گفتمان است، مفهومی از عاملیت و نفی خود را ممکن می‌­سازد.

لاکلائو (۱۹۸۵a) با جایگزین کردن «مواضع سوژه» بیان می­‌کند که سوژه نمی‌­تواند پایه و اساس روابط اجتماعی باشد. ویژگی گفتمانی مواضع سوژه­‌ها تعیین‌­کننده‌­ی نوع روابط بین آنها نیست. از آن‌جا که هر مواضع سوژه‌­ای یک موقعیت گفتمانی است، مواضع سوژه­‌ی متعدد نمی‌­توانند به‌طور کامل در یک نظام بسته‌ی تفاوت‌­ها تثبیت شوند. به همین دلیل نمی‌­توانند مبنای روابط اجتماعی باشند. بدین ترتیب با پذیرفتن این که هر مواضع سوژه­ای گفتمانی است، مفهوم سوژه به‌عنوان تمامیتی مبنایی رد می‌­شود. اگر هر مواضع سوژه‌­ای موقعیتی گفتمانی باشد، با تعین چندجانبه‌­ی[۵] مواضعی توسط مواضع دیگر و پیشآمده بودن ضرورت در هر تفاوت گفتمانی مواجه هستیم.

مقوله­‌ی سوژه دارای همان ویژگی مبهم، ناقص و چندمعنایی است که تعین چندجانبه به هر هویت گفتمانی نسبت می‌­دهد. بستار[۶] یک تمامیت گفتمانی امکان‌پذیر نیست (یعنی جامعه ناممکن است) و موجب مشر‌ط شدن هویت می‌­شود. بنابراین سوبژکتیویته‌­ی عامل مشروط است و سوژه­‌ی معنابخش نمی­‌تواند ساخته شود. او سوبژکتیویسم و ابژکتیویسم را بیانگر میل به پرشدگی‌­ای می‌­داند که همواره به تعویق افتاده. ما با غیاب بخیه‌­زدن نهایی مواجهیم و بازی تعین چندجانبه میان مواضع سوژه حاکی از امکان‌ناپذیری تمامیت است. این بازی مفصل‌­بندی هژمونیک را ممکن می‌­سازد (Laclau & Mouffe,1985a: 120-121).

بر اساس نظریه‌ی «مواضع سوژه»، سوژه همواره تعین‌ناپذیر است. یعنی گفتما‌ن‌­های متعارض سوژه را در مواضع مختلفی قرار می­دهند که گاهی باعث ایجاد تضاد می‌­شود. بدین‌­ترتیب هویت تصادفی و پیشآمده است. یعنی ممکن است نه ضروری. هویت­‌های مختلف می­‌توانند دارای رابطه‌­ی خصمانه با یکدیگر باشند و یکدیگر را طرد کنند. «آنتاگونیسم» اشاره به تعارض میان گفتمان‌­های مختلف در یک نظم گفتمانی[۷] خاص دارد. یعنی زمانی رخ می‌­دهد که گفتمان‌­های متعددِ برسازنده­ی هویت با یکدیگر تصادم کنند. «منطق هژمونی به‌عنوان منطق مفصل‌­بندی و پیشآمدگی خود هویت سوژه‌­های هژمونیک را تعیین می‌­کند (Laclau&Mouffe,1985a:85). درنتیجه تثبیت نشدن شرط هر هویت اجتماعی می­‌شود.

بر اساس نظریه­‌ی گفتمان هویت سوژه­‌ها و ابژه­‌ها رابطه­‌ای[۸] و محصول کردار مفصل­‌بندی هستند. معنای هویت­‌های اجتماعی در پیوند با دال توسط عمل مفصل‌­بندی تثبیت می‌­شوند. اما این پیوند و در نتیجه هویت حاصل از آن ضروری نیستند. برای مثال «کارگر» دارای معنا یا هویت ثابت نیست، بلکه وابسته به مفصل‌­بندی دال‌­هاست. بنابراین هویت و معنا نه چون ماهیاتی ثابت و خودبسنده، بلکه محصول عمل مفصل­‌بندی در نظام تفاوت‌ها هستند که ضرورتاً خودتعین‌­گر نیستند. (Laclau,1990b:30) هویت اجتماعی محصول مفصل‌­بندی است و سوژه با یافتن موقعیتش در گفتمان معنی می‌­یابد. تحقق قانون مفصل‌­بندی هویتی را به‌دنبال دارد که در هر حال از قانون مفصل‌بندی حمایت می­‌کند، اما از طرفی دیگر به‌عنوان عامل مفصل­‌بندی در تعیین کارکرد قانون تصمیم می‌­گیرد. به‌علاوه سوژه مسئول تغییر و نهادن قوانین جدید است. از نظر لاکلائو هیچ صورت‌بندی گفتمانی که در آن سوژه به‌عنوان مواضع سوژه تعیین شده خودبسنده نیست و نیازمند امری بیرونی در برساخته شدنش است. چنان‌که هویت توسط امر دیگری تعیین می­‌شود، آنتاگونیسم مانع یکی شدن هر هویت اجتماعی با خودش است. (Laclau & Mouffe,1985a:125) آنتاگونیسم خودهمانی مواضع سوژه را تضعیف می­‌کند اما نیاز به سوژه و تمایز مواضع سوژه را از بین نمی‌­برد.

لاکلائو با به‌کارگیری مفهوم «فقدان» لاکانی، مفهوم پیشین فوکویی­‌ا‌ش یعنی «مواضع سوژه» را با مفهوم «سوژه‌­ی فقدان» در ساختار تکمیل می­‌کند (Laclau and zac,1994:37). سوژه­‌ی لاکلائو نه کاملاً درون ساختار است و نه کاملاً بیرون آن. بلکه در شکاف موجود در خود ساختار ظاهر می‌شود. در این‌جا او بسیار تحت­‌تأثیر  سوژه‌­ی لاکانی است که دچار یک هویت اجتماعی شکست خورده است. شکست این هویت همراه است با شکاف در سوبژکتیویته‌ی اجتماعی. سوژه دارای شکاف بنیادین است و چندپاره و مرکززدایی شده است. هیچ وقت خودش نخواهد بود. در گفتمان‌­های متعدد هویت­‌های متعددی خواهد داشت. در آثار بعد از هژمونی و استراتژی سوسیالیستی لاکلائو مفهوم سوژه را به‌عنوان یک «ابژ‌ه­ی شکست خورده» و «فاصله» از این شکست (تصمیم­ناپذیری به تصمیم) عرضه می­‌کند. قابلیت سوژه برای خودتعین‌­گری بدون آن‌که علت چیزی یا معلول چیزی باشد، از طریق کنش‌­های مدام این‌همان شدنش با ساختاری که در حال از دست رفتن است، به‌وجود می­‌آید.

سوژه به‌مثابه مکان تصمیم

لاکلائو گذر از موضع مرگ سوژه به سوژه­‌های متکثر را نتیجه­‌ی این امر می‌­داند که دیگر یافتن مرکزی استعلایی برای سوژه امکان‌پذیر نیست و تفکر پسامدرن بر وجه تکثر آن متمرکز شده است. او بر هویت چندپاره­‌ی عاملان تاریخی و همین‌طور جزئیت و خاص­‌بودگی گروه‌­ها که بر مبنای تفاوت برساخته می‌­شوند، تأکید می‌­کند. اراده‌­های  جزئیِ عاملان اجتماعی به‌هیچ‌وجه با امر اجتماعی به‌مثابه یک تمامیت و کلیت منطبق نمی‌­شوند. پربودگی[۹] و تمامیت جامعه تحقق‌ناپذیر است. افراد نیز نمی‌­توانند این پربودگی را برآورده کنند.[۱۰] «افراد نه تمامیت‌­های منسجم که صرفاً هویت­‌های ارجاعی­‌اند که می‌­بایست به رشته­‌ای از مواضع سوژه‌­ای مکان‌مند تقسیم شوند». وی اعتراف می‌­کند که انگاره‌­ی «فرد» در رویکرد او هیچ معنایی ندارد و تنها مواضع سوژه وجود دارند.

لاکلائو به دفعات اشاره می­‌کند که روند مارکسیسم ناگزیر به تئوری مواضع سوژه ختم می‌­شد که وی در کتاب هژمونی و استراتژی سوسیالیستی که هنوز در ادامه‌­ی این سنت گام برمی‌­داشت، آن را بیان کرده بود. او در کتاب رهایی‌­ها (۱۹۹۶) مفهوم مواضع سوژه را حاصل کلیتی ابژکتیو می­‌داند که متفکران چپ به‌جای سوژه‌­ی استعلایی قرار دادند و تاریخ را به روندی بدون سوژه تبدیل کردند. وی در واسازی، هژمونی و عمل­گرایی (۱۳۸۵) نیز این مفهوم را نتیجه‌­ی جبر ساختاری می‌­داند.

لاکلائو (۱۹۹۶) با طرح نظریه‌­ی «مرگِ مرگ سوژه» راهی برای رهایی از مواضع سوژه ـ که به مکانی در تمامیت یعنی تاریخ تقلیل یافته و چیزی جز ابژه­‌ی تجربه­‌ی سوژه­‌ی مطلق نیست ـ جست‌وجو می‌کند. بنابراین با از هم پاشیدن قلمروی سوژه­‌ی مطلق (اشاره دارد به مرگ سوژه در نظریه‌ی چپ) امکان یک ابژه‌­ی مطلق نیز از بین می­‌رود و پیامدهای مرگ سوژه پدیدار می‌­شوند؛ «مرگِ مرگِ سوژه». نشانه­‌های تلاش لاکلائو برای بازگرداندن حیثیت کنش­گر به سوژه در این‌جا باز نمایان می‌شود: «ظهور دوباره‌ی سوژه به‌مثابه نتیجه­‌ی مرگ خود» که محدودیت آن منشأ توانمندی‌­اش است.

بر اساس نظریه‌­ی گفتمان، هویت­‌ها به‌خودی خود متعین نیستند و معنای آن‌ها در پیوند با دال‌های دیگر در مفصل‌­بندی حاصل می‌­شود. در صورت‌بندی گفتمانی، دال­‌های دیگر هویت آن‌ها را تعیین می‌کنند. این هویت­‌ها ماهیتی خودبسنده ندارند و معنای‌شان قابل تغییر است. در وضعیت آنتاگونیستی که هویتی به هویتی دیگر وابسته است، عدم خود ـ تعین‌­یابی پیشینی، سوژه به‌مثابه مواضع سوژه را در وضعیتی دائماً متزلزل قرار می‌­دهد. هویت­‌ها به‌عنوان امر اجتماعیِ ضروری دارای هویت قطعی نیستند. بنابراین معنای سوژه به خاطر نداشتن پیوند ضروری با هویت­‌های سازنده‌­اش در ابژکتیویته­‌ی اجتماعی مورد تردید است. این امر دلالت بر «تصمیم‌ناپذیری» ساختار دارد. یافتن هویت تازه به سوژه انسجام می­‌دهد و تصمیم‌ناپذیری و ممکن بودن این هویت محو می‌­شود. یعنی سوژه توسط محصول خودش نابود و تبدیل به مواضع سوژه تازه می­‌شود.

بدین‌­ترتیب تمایز میان سوژه و مواضع سوژه که در هژمونی و استرتژی سوسیالیستی آشکار نبود، اینک در تبیین تولید و انتقال هویت اجتماعی و نیاز به سوژه آشکار می‌­شود. لاکلائو جایی را برای عاملیت در منطق دال و گفتمان باز می‌­کند و حدی از آزادی را برای سوژه قائل م‌ی­شود که سازگار با محدودی‌ت­های این‌همانی‌اش است. سوژه‌­ی سیاسی نه صرفاً توسط ساختار تعیین می­شود و نه ساختار را می­‌سازد. بلکه سوژه­‌ی سیاسی زمانی که هویت­‌های اجتماعی در بحران هستند، ساخته می­‌شود. بدین طریق که وقتی ضرورت ساختار از بین می‌­رود و «فاصله­‌ی از بین نرفتنی ساختار از خودش» اتفاق می­‌افتد، ساختارها نیازمند بازسازی و مجبور به تصمیم­‌گیری هستند. (Laclau,1990b: 44,60)ساختار چنان‌که گفتیم تصمیم‌ناپذیر است، اما برای آن که از پیش تعیین­کننده نباشد، نیازمند تصمیم هستیم.

در واقع مواضع سوژه در مواجهه با تصمیم‌ناپذیری خودش سوژه می­‌شود. یعنی در لحظه­‌ی تصمیم سوژه در مقام چیزی متفاوت از مواضع سوژه ظهور می­‌کند. این تصمیم بیانگر هویت اولیه­‌ی سوژه نیست بلکه نیازمند کنش بازهویت­‌یابی است. اما سوژه در ساختن خود همچون هویتی خودبسنده دچار شکاف می­‌شود و هویت سوژه دوپاره می­‌گردد. سوژه­‌ها[۱۱] به این خاطر می‌­توانند وجود داشته باشند که شکافی که «سوژه»ها[۱۲] باید بر آن پل بزنند، در واقع گریزناپذیر است. (Laclau,1996:83) بنابراین سوژه به‌واسطه­ی یک فقدان پیشامده و غیرضروری تعین می­‌یابد. او به خاطر این فقدان مجبور است هویتی مناسب برای خود انتخاب کند. پس در مرحله­‌ی تصمیم قرار می­‌گیرد. اما در این‌همان شدن با یک ابژه باید با آنتاگونیسم مقابله کند. آنتاگونیسم که برسازنده­‌ی سوژه است آن را از ابژکتیویته، یعنی از خودش در مقام ابژه، جدا می­‌کند. بنابراین سوژه هرگز نمی‌­تواند با خودش این‌همان شود. (Laclau,1990 b:41) تصمیم منجر به برساختن مواضع سوژه­‌ی جدیدی می‌­شود که قادر به تأمین انسجام و ثبات برای سوژه باشد.

این تصور لاکلائو از سوژه امکان سوژه­‌ای است که تغییردهنده­‌ی قانون است، یعنی سوژه­‌ی هژمونیک که وی در آثار پس از هژمونی و استراتژی سوسیالیستی آن را دنبال می­‌کند. بدین ترتیب لاکلائو از نظریه­‌ی مواضع سوژه به سوی نظریه­‌ای که برسازنده­‌ی سوژه­‌ی متفاوتی با نام­‌های سوژه‌­ی سیاسی، سوژه‌­ی هژمونیک، سوژه­‌ی انقلابی است، عزیمت می­‌کند. نظریه­‌ی سوژه­‌ی لاکلائو که آن را متمایز از نظریه­‌ی او درباره‌­ی مواضع سوژه و نظریه­‌ی پوپولیسم مورد بررسی قرار می­‌دهیم، از نظر نگارنده قلب نظریه­‌ی او درباره­‌ی سوژه محسوب می‌­شود.

با فرارفتن از نظریات ساختارگرایانه، لاکلائو ساختارهای اجتماعی را مثل هویت یا هر عینیتی، همیشه از پیش به گونه­‌ای دچار فقدان می‌­داند و برآنست که سوژه‌ی انقلابی بر این اساس ممکن است به‌وجود بیاید یا نیاید. در تشابه با دیدگاه مارکس، بحران در ساختار موجود، شرط لازم و ضروری برای درک پیشرفت سوبژکتیویته‌­ی انقلابی است و این بحران تنها به عاملیت سوبژکتیو نمی‌­تواند واگذار شود. البته لاکلائو مفهوم موردنظر خود از بحران را از آن‌چه تصور مارکس است، متمایز می­‌کند. او بیان می‌کند که «ازجادررفتگی‌­ها»[۱۳] در نظریه‌ی مارکس را صرفاً می‌­توانیم به معنی تضادهای درونی سرمایه‌داری بفهمیم که با پیشرفت سرمایه­داری در درون آن به‌وجود می‌­آید. به این ترتیب ازجادررفتگی‌­ها «بخشی از فرآیندی می­‌شوند که مسیر آن‌ها از پیش تعیین شده» (Laclau,1990b:40). در حالی‌که نزد لاکلائو مقوله‌­ی از جادررفتگی به فرآیندی ارجاع می‌­دهد که پیشآمدگی ساختار گفتمانی به واسطه‌ی آن آشکار شده است. «ازجادررفتگی ردپای پیشآمدگی در ساختار است». (لاکلائو،۱۲۴:۱۳۸۵) این امر از نظر لاکلائو دائمی و ناشی از ناکاملی و تاریخی بودن گفتمان است.

از جادررفتگی به ظهور رخداد یا رخدادهایی اشاره دارد که نمی‌­توانند بازنمایی شوند و در سطح نمادین جای بگیرند؛ یا به بیانی دیگر در ساختار گفتمانی آرام گیرند. (Torfing,1999:148) یک ساختار ازجادررفته، یک ساختار باز و مرکززدوده است. این «مرکززدایی» ساختار از طریق فرآیندهای اجتماعی از پیش هویت­‌های موجود را خرد کرده و موجب بحران هویت برای سوژه‌­ها شده است. البته ازجادررفتگی تنها یک اتفاق تروماتیک نیست. وجه ایجابی نیز دارد. لاکلائو می‌گوید «آن‌ها همان‌طور که از طرفی هویت­‌ها را تهدید می­‌کنند، از طرف دیگر بنیادی هستند که هویت­‌های جدید روی آن‌ها ساخته می­‌شوند.» به سخنی دیگر اگر از جادررفتگی‌­ها هویت و گفتمان را مختل م‌ی­کنند، همچنین فقدانی را در سطح معنا ایجاد می‌­کنند که با ساخت گفتمانی جدید همسان می­شود و تلاش می­‌کند تا ساختار ازجادررفته را بخیه بزند.

این شکست ساختار است و شکست مواضع سوژه که بخشی از ساختار هستند. بنابراین مفهوم از جادررفتگی نزد لاکلائو امکان برساخت کامل ساختار و سوژه را رد می­‌کند. به نظر او تنها راه جاگرفتن[۱۴] سوژه، ازجادررفتگی ساختار است (Laclau,1990b:41). امکان و آزادی سوژه در این واقعیت نهفته است که ساختار هرگز به‌طورکامل برساخته نشود.[۱۵] سوژه در شکاف یک ساختار ازجادررفته ظاهر می­‌شود و خود و هویت خود را از طریق این‌همان شدن با چیزی که ساختار فقدان پنداشته، می­‌سازد. در واقع سوژه چیزی نیست جز فاصله­‌ی بین ساختار تصمیم‌ناپذیر و تصمیم برای چه‌گونه ترمیم­‌کردن شکافی در امر اجتماعی که به موجب ازجادررفتگی به‌وجود آمده است. (Laclau,1990b:30)

از منظر لاکلائو ساختار نمی‌­تواند ساختارمندیش را تضمین کند (Laclau,1116:92;1990:60). یعنی ساختار نمی‌­تواند با اعطای معنایی ضروری به اجزائش انسجام و اتحاد خود را حفظ کند. ساختار در ساختن خود به‌عنوان یک ابژه‌­ی خود­بسنده و خود­همان شکست خورده است. ساختار از جادررفته و تصمیم‌ناپذیر است. اما از آن‌جا که در معرض نابودی است باید با یکی از امکان‌های پیش­رویش این‌همانی کند. یعنی با یک دالّ برتر که او را انسجام ببخشد و هویتی پیش‌آمده به سوژه بدهد (سوژه خارج از فضای دال و ساختار افتراق­‌ها نیست). هویت اجتماعی­‌ای که سوژه با آن این‌همان می‌­شود، توسط ساختار یا از جادررفتگی‌­اش از پیش تعیین نشده و قبل از این تصمیم هویت­‌بخش وجود ندارد. بنابراین کنش سوژه (تصمیم) تقلیل‌پذیر به هویتی ابژکتیو نیست، بلکه ابژکتیویته­‌ی اجتماعی را تولید می‌­کند. در این‌جا تمایز سوژه و مواضع سوژه آشکار می­‌شود. سوژه امری سیاسی، انتولوژیکال و برسازنده[۱۶] است درحالی‌که مواضع سوژه اجتماعی، ابژکتیو و برساخته[۱۷] است. (Laclau,1996:103)

در این رهیافت ازجادررفتگی ساختار و پیشآمده بودن حاصل از سامان­‌های ممکن، ویژگی تصمیم‌ناپذیری ساختار را می‌­نمایاند و تصمیم واقع کردن یکی از سامان­‌هاست. چرا که این موجبیت ساختاری توسط خودش نمی‌­تواند ایجاد شود و نیاز به مکمل[۱۸] دارد. مکمل ساختار همان تصمیم است. عمل تصمیم مهم‌­تر از محتوای تصمیمی است که گرفته می‌­شود. تصمیم در ساختارِ تصمیم‌‎ناپذیرِ برسازنده‌­ای که توسط حدود ساختار از پیش تعیین شده باشد، رخ می‌­دهد. یعنی مبتنی بر قاعده‌­ای فراتر نیست و موجبیت ساختار محتوای آن را تعیین نمی‌­کند. بنابراین تصمیم نتیجه­‌ی خلأ و شکاف ساختار است. اما از آن­‌جا که نامتجانس با ساختار و ناکافی است، نقطه­‌ی کور ساختار است. یعنی مبتنی بر قاعده­‌ی از پیش تعیین شده‌­ای گرفته نمی‌­شود و به این معنا جنون‌­آمیز است. اما از طرف دیگر به این خاطر که بسترِ تصمیم در آن دخیل است و تصمیم­‌ها از میان تصمیم­‌هایی گرفته می­‌شوند که درون مرزهای ساختار است، این جنون قاعد‌ه‌­مند است. بستر تصمیم، از طرفی بنابر امور واقع، تصمیم‌ناپذیری ساختاری را محدود می‌­کند و از طرفی دیگر، دامنه­ی محتواهای بالقوه­ای را که می­‌توانند برای تصمیم بازنمایی شوند. به زعم لاکلائو کاری بیش از این از دست کسی بر­نمی­‌آید که در تحلیل چگونگی گذر میان تصمیم‌­ناپذیری ساختار و تصمیم (کلّیتِ قانون به جزئیتِ تصمیم) تنها حدود قلمرویی را که این گذر در آن ممکن است، مشخص کند. «عالی­‌ترین شکل عقلانیت که جامعه می‌­تواند بدان برسد، جنونی قاعده­‌مند و سامان‌­یافته است.» (لاکلائو،۱۳۱:۱۳۸۵)

«مواضع سوژه» معلول جبر ساختاری بودند اما «سوژه» معلول تصمیم است. «فضای تصمیم‌­ناپذیری مکان[۱۹] سوژه است» (Laclau & zac,1994:18) و لحظه­‌ی تصمیم لحظه­‌ی ظهور سوژه است. سوژه دارای ذاتی از آن خود و هویت از پیش معینی نیست. بلکه محتوای آن در فرآیند هویت­‌یابی که در تصمیم رخ می‌­دهد، تعیین می‌­شود. بنابراین پیدایش سوژه در رابطه‌­ی متقابل با پیدایش فقدان ساختار است که دالّ بر ازجادررفتگی است. سوژه مقارن است با تصمیم‌ناپذیری ساختار. در مواجهه با تصمیم‌ناپذیری ساختار دست به تصمیم می‌­زند و این همان « فاصله‌­ی تصمیم‌ناپذیری و تصمیم» است. ( ۱۹۹۰:۴۳؛Laclau,2000: 78-79)

از سویی دیگر، ازجادررفتگی منشأ آزادی نیز هست. البته این آزادی به‌طور ایجابی به‌دست نمی­‌آید، بلکه ناشی از کنش­‌های هویت­‌یابی است که مبتنی بر تصمیم‌ناپذیری ساختاری هستند. این هویت­‌یابی هرگز هویت کاملی را نمی‌­سازد. «هر کنشی کنشِ بازسازی[۲۰] است… سوژه صورت­‌های ازجادررفتگی ساختار است. صورت­‌های فاصله‌­ی ازمیان‌نرفتنی سوژه از خودش» (Laclau,1990b:60). سوژه هرگز نمی‌­تواند عینی باشد، چرا که عینیت توسط پیشآمدگی نابود می‌­شود. بنابراین سوژه در جایگاه یک غیاب است. در فضایی موهوم که نسبتی با عینیت ساختاری ندارد. لاکلائو نتیجه می­‌گیرد که «هر سوژه‌­ای یک سوژه‌ی موهوم و افسانه‌­ای است» (همان،۶۱). با واقعیت یافتن افسانه، سوژه در ساختار هضم می‌­شود و تقلیل می­‌یابد به «مواضع سوژه». همان‌طور که می بینیم لاکلائو به موضع خود در کتاب هژمونی و استراتژی سوسیالیستی، که در آن‌جا سوژه چیزی نبود جز مواضع سوژه، اشاره می‌کند. درحالی‌که در تأملاتی تازه بر انقلاب زمان ما (۱۹۹۰b) رویکرد متفاوتی را پیش گرفته است و همدلی چندانی با نگاه پیشین ندارد و به‌دنبال یافتن سوژه‌­ای مستقل از مواضع سوژه است.

پوپولیسم

لاکلائو اظهار می­‌کند که مدلول پوپولیسم همیشه در تحلیل­‌های جامعه‌شناسی مبهم بوده و به‌طور سنتی شامل پدیده های بسیاری می­‌شده است. لاکلائو (۱۹۹۰b) ابهام موجود در واژه­‌ی پوپولیسم را از این جا می‌­داند که در کاربردهای مختلفش، به مبنایی در بین آن‌­ها ارجاع داده می‌­شود که مشترک لفظی است و این همان مردم است. لاکلائو با این تعریف که پوپولیسم ورای تمایزات طبقاتی در مورد مردم به‌کار می‌­رود، موافق نیست. زیرا یک گفتمان پوپولیستی می‌­تواند هم به مردم و هم به طبقات ارجاع بدهد. ارجاع به مردم گفتمان را به گفتمانی پوپولیستی تبدیل می­‌کند و نهایتاً مردم عنصر اصلی پوپولیسم است. از آن‌جا که واژه­‌ی «مردم»[۲۱] خود مفهومی مبهم است و تعریف مشخصی ندارد، بنابراین منشأ ابهام در مفهوم پوپولیسم نیز می‌باشد. لاکلائو (۲۰۰۵a) نه‌تنها در پی یافتن مدلول حقیقی پوپولیسم نیست، بلکه برعکس می‌­خواهد نشان دهد که «پوپولیسم هیچ مرجع واحدی ندارد، زیرا به پدیده‌­های معینی نسبت داده نمی­‌شود، بلکه مربوط می­‌شود به منطق اجتماعی­‌ا‌ی که بر پدیده­‌های بسیاری اثر می­‌گذارد. پوپولیسم صرفاً روشی برای ساختن امر سیاسی است.»

لاکلائو (۲۰۰۵b) امکان­‌ناپذیری تعریف پوپولیسم را نتیجه­‌ی توصیف پوپولیسم به‌عنوان کنش سیاسی غیرعقلانی و دیکته‌شده می­‌داند. او پیشنهاد می­‌کند سؤال «پوپولیسم چیست؟» را با سؤال دیگری عوض کنیم: «پوپولیسم درمورد چه واقعیت اجتماعی و ایدئولوژیکی‌ای به‌کار می­‌رود؟» همواره عینیت‌های اجتماعی­‌ای مثل طبقه یا تقسیمات اجتماعی دیگر پاسخ این سؤال فرض شده‌­اند. درحالی‌که لزوم این فرم­‌های تعریف روشن نیست. از طرف دیگر مبهم و نامعین بودن خود واقعیت جامعه را از دلایل دیگر مبهم بودن گفتمان­‌های پوپولیستی می‌­داند.

او در کتاب خرد پوپولیستی (۲۰۰۵a) مخالفت خود را با دو دیدگاه غالب جامعه‌­شناسی اعلام می­کند: اول، انواع فردگرایی است. انگاره­‌ی فرد نزد لاکلائو کاملاً عاری از معناست. بر اساس نظریه‌ی او افراد صرفاً هویت­‌های ارجاعیِ قابل‌تقسیم به مواضع سوژه­‌ای هستند. وی همچنین با دیدگاهی که گروه را واحدی بنیادین در تحلیل اجتماعی می‌­داند و وجود اجتماعی­ گروه را بر ساختِ سیاسی­‌اش مقدم می‌داند، مخالف است. به باور وی، این دیدگاه با قرار دادن سوژه‌ی سیاسی در پارادایم‌­های ساختارگرا و عملکردگرا، آن را به تمامی منحل می­‌کند.

لاکلائو در تحلیلش از «روان‌شناسی توده» قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم نشان می­‌دهد که توده در این دوره پدیدار سیاسی فریب‌خورده، نامعقول و احساساتی تلقی می­‌شد که دارای منطق و عقلانیتی از آن خود نبود. نظریات پوپولیستی همیشه در گزند این بدنامی توده قرار داشتند و لاکلائو این بدنامی را مورد نقد و بررسی قرار می‌­دهد.

نظریه‌ی پوپولیستی لاکلائو از جریان­‌های علوم اجتماعی که در آن‌ها «گروه» وجودی است که قبل از فرآیندِ نامیدن[۲۲] وجود دارد، فاصله می­‌گیرد. نزد لاکلائو نام مردم علت و مبنای سوژه‌ی سیاسی و هرگونه سوبژکتیویته‌­ی سیاسی می‌­شود. منظور او از مردم گروهِ کم‌وبیش ثابتی از افراد نیست که به خاطر یک وضعیت از پیش معین اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و… مردمی خاص قلمداد می‌­شوند. برعکس، لاکلائو مردم را متعلق به یک جنبش پوپولیستی می­‌داند که به‌طور گفتمانی برساخته شده است و مطالبات تحت یک دال که جنبش را تعریف می­‌کند، جمع شده‌­اند. (Krips, 2012, 3)

بنابراین پوپولیسم از پیش موجود نیست، بلکه در طی فرآیندی به‌عنوان سوژه‌ی سیاسی برساخته می‌شود. «از این رو پوپولیسم مقوله­ای انتولوژیک است و نه انتیک. به بیان دیگر، معنای آن را نباید در محتوایی سیاسی یا ایدئولوژیک جستجو کرد که کنش‌های یک گروه خاص را توصیف می‌کند، بلکه باید در نحوه‌ی خاص مفصل‌بندی محتواها ـ اجتماعی، سیاسی یا ایدئولوژیک ـ جست.» (Laclau,2005b:35)

لاکلائو در رویکرد نظری خود درباب «برساخت مردم» سه مقوله را مرکزی می‌­داند: ۱٫ گفتمان  ۲٫  دال های تهی و هژمونی  ۳٫ رتوریک[۲۳]

او با طرح دوباره‌­ی مقوله‌­ی گفتمان درپی آن است که مرکزیت مقوله­‌ی نسبت را برای نشان دادن تمایز پوپولیسم موردنظرش از رویکردهای معاصر نشان دهد. گفتمان به‌عنوان مبنای عینیت، مجموعه‌­ای از عناصر است که در نسبت با یکدیگر برساخته می­‌شوند. «بنابراین نسبت[۲۴] و عینیت[۲۵] مترادف هستند». (Laclau, 2005a:68) این مجموعه‌­ی افتراقات برای داشتن تمامیت نیازمند امر بیرونی برسازنده‌­ای است که نسبت به تمامیت درونی است. این امر بیرونی باید عنصر منحصربه‌فردی باشد که تمامیت از خودش بیرون گذاشته است و همه‌­ی افتراقات نسبت به آن هم­‌ارزند؛ «هم‌­ارز در طرد مشترک هویت بیرون گذاشته شده» (Laclau,2005a:70). در تنش بین منطق تفاوت و هم‌ارزی است که همه­‌ی هویت‌­ها ساخته می‌­شوند. ما در نهایت با یک تمامیت شکست خورده مواجهیم؛ «مکان یک پُری دست­‌نیافتنی» (همان). برای رسیدن به تمامیت ضروری ولی غیرممکن، یکی از افتراقات جزئی نقش بازنمایی تمامیت را به عهده می­‌گیرد. لاکلائو این عمل را هژمونی می‌خواند و هویت هژمونیک را ترتیبی از دال­‌های تهی می­‌داند که با تجسد یک پُری دست­‌نیافتنی توسط جزئیت حاصل شده است.

لاکلائو برساخت سیاسی مردم را امری رتوریک می‌­داند. جابجایی رتوریکال وقتی است که یک اصطلاح لفظی[۲۶] با یک اصطلاح صوری[۲۷] جابه‌جا شود. ضرورت یک نام و ابژه­ای برای بازنمایی و نیاز به دالّ تهی در امر دلالت، حاکی از کاتاکرستیکال[۲۸] بودن این کردار هژمونیک است. یعنی به‌کارگیری نام مردم نه در معنای لفظی آن بلکه در معنای رتوریک آن است. مردم نامی است که با جابه‌جایی رتوریکال می­‌تواند نقش دالّ تهی را برعهده بگیرد. (Laclau, 71-72: 2005a)

به باور لاکلائو در «خرد پوپولیستی» باید میان دو «نامِ» مردم تفاوت قائل شد: مردم به‌عنوان کنش­گر سیاسی، یا دالی در گفتمان سیاسی، و مردم به‌عنوان سوژه‌ی امر سیاسی. به همین ترتیب پوپولیسم دارای دو نمود است: از طرفی پوپولیسم یک منطق امر اجتماعی خاص را توصیف می­‌کند و «مردم» صرفا نام/دال ـ یا یکی از نام/دال های ممکن ـ است که وحدت هویت­‌های پوپولار را تضمین می­‌کند. می‌­توانیم مردم را در این معنا با هویت یا عامل اجتماعی یکسان بدانیم. از طرف دیگر پوپولیسم نام سوژه‌ی فقط سیاست (یا حداقل وجه ضروری هر سیاستی) است و نام مردم در این‌جا اشاره دارد به نمونه‌­ی رادیکال­‌تری از سوبژکتیویته­‌ی سیاسی. در این‌جا مردم تنها ماهیت وجود­شناختی امر سیاسی نیست، یعنی نام امر سیاسی نیست. اما وجود و نام سوژه‌ی امر سیاسی هست.

در نظریه‌ی پوپولیسم منطق و چگونگی شکل­‌گیری سوژه­‌های سیاسی و هویت­‌های جمعی مورد تحلیل قرار می­‌گیرد. هویت‌­ها تنها زمانی وجودشان تصدیق می‌­شود که به‌طور سیاسی ساخته شوند. در مقاله‌ی پوپولیسم در این نام چیست[۲۹] لاکلائو این رویکرد را ارائه می‌­کند که کنش‌­های سیاسی برسازند‌ه‌­ی سوژه‌­های کنش سیاسی‌­اند. یعنی باید کنش را نه بیانگر سرشت درونی سوژه­ها، بلکه برسازنده‌­ی سوژه‌­ها بدانیم. همان‌طور که هر گفتمانی سیاسی است و مفصل‌بندی کرداری سیاسی محسوب می­‌شود، ماهیت عاملان اجتماعی نیز توسط کردارهای سیاسی برساخته می‌شوند. (Laclau, 2005:33) البته کنش سیاسی اولویت انتولوژیک نسبت به عامل اجتماعی ندارد، بلکه اولویت انتیک دارد.[۳۰] اولویت انتولوژیک کنش سیاسی، عامل سیاسی را به ته‌­نشست تاریخی کنش سیاسی بدل می‌کند. در تحلیل لاکلائو کنش‌­ها واحدهای پایه­‌ای‌­تری قلمداد می‌­شوند و گروه محصول مفصل‌­بندی کنش­‌های اجتماعی می­شود. لاکلائو می­‌نویسد:

«این پرسش که چه کسی یا چه چیزی روابط اجتماعی را تغییر می‌­دهد، در واقع محلی از اعراب ندارد. مسأله این نیست که کسی یا چیزی بتواند بر تغییر یا مفصل­‌بندی تأثیر  بگذارد و آن را ایجاد کند، توگویی هویت آن از پیش از این تأثیر­گذاری مشخص بوده است. بلکه به‌وجود آمدن این تأثیر [و این اثرگذاری] خود بخشی از برساخت هویت عاملی است که دارد موجب این تغییر می‌شود… برای مثال نمی‌­توان پرسید عامل هژمونی چه کسی است؛ اما در عوض می‌­توان پرسید، چه‌گونه فردی در خلال مفصل­‌بندی هژمونیک به سوژه تبدیل می­‌شود». (Laclau,1990b:210-11)

لاکلائو همان‌طور که با استدلالی مفصل در ابتدای کتاب تأملاتی تازه بر انقلاب زمان ما از نظریه‌ی مارکس مبتنی بر شکل­‌گیری هویت اجتماعی با داشتن جایگاهی در روابط تولید گذر کرد، در خرد پوپولیستی نیز بر این باور است که هویت یک گروه اجتماعی نه منتج از وضعیتی ثابت در جامعه بلکه نتیجه‌­ی فرآیند مفصل‌­بندی هژمونیک است. تنها چیزی که به یک گروه هویت و وحدت می‌­دهد، نامی است که در فرآیند مفصل­‌بندی به خود می­‌گیرد. بدین ترتیب لاکلائو اولاً پوپولیسم را که پدیده‌­ای به حاشیه رانده‌شده و بدنام‌شده بود، دوباره وارد منطق سیاست کرد. دوماً «مردم» به‌مثابه نامی برای سوبژکتیویته‌­ی سیاسی به این عرصه بازگشت.  

همان‌طور که در آثار پس از تأملاتی تازه بر انقلاب زمان ما شاهد آن هستیم، لاکلائو به سوژه‌ی سیاسی جدای از مواضع سوژه با فرآیند «نامیدن» معنای تازه­‌ای می‌بخشد. در ادامه می‌خواهیم مفهوم پوپولیسم را به‌عنوان سوژه‌ی سیاسی نظریه‌ی لاکلائو به‌طور دقیق تر مورد واکاوی قرار دهیم.

«مطالبه»[۳۱] اصطلاحی است که لاکلائو تعریف پوپولیسم را با آن آغاز می‌کند. مطالبه «به‌عنوان عامل ابتدایی دخیل در ساخته‌­شدن پیوند اجتماعی» است. (لاکلائو،۳۱:۱۳۸۸) مطالبه یا مطالبه‌ی اجتماعی، کوچک‌ترین واحد تحلیل پوپولیسم است.[۳۲] براساس اظهارات لاکلائو در مقدمه­‌ی خرد پوپولیستی، ویژگیِ تمام مطالبات است که بخواهند در نظمی قطعی قرار بگیرند. مطالبه نیازمند نوعی کلیت است تا بتواند در یک سیستم به‌عنوان یک ادعا (مطالبه) ظاهر شود. اما مطالبه نمی­‌تواند خود را همچون تمامیتی منسجم شکل دهد.

واژه‌­ی «مطالبه» دارای معنایی دوپهلوست که لاکلائو هر دو معنا را به‌کار می­‌گیرد. معنای اول آن درخواست و تقاضا[۳۳] است و معنای دومش ادعا کردن[۳۴] و مصرانه خواستن. به گفته­‌ی او حتی این ابهام معنایی به درد می­‌خورد، زیرا در انتقال از درخواست به ادعا است که یکی از اولین ویژگی­‌های تعیین­‌کننده­‌ی پوپولیسم را خواهیم یافت. (Laclau, 2005a: 73) تفاوت آن‌ها وابسته به این است که چه‌گونه مفصل‌بندی شوند و چه‌گونه با آن‌ها برخورد شود.

در تقاضاهای نوع اول مطالبات به‌موقع یا تک‌­تک برآورده می‌­شوند و از این‌رو موجب هیچ شکاف یا مرزی در امر اجتماعی نمی­شوند. در این حالت که مطالبات با کم‌ترین تنشی برآورده می­‌شوند، با مطالبات جزئی و منفردی سروکار داریم که منطق تفاوت بر آن‌ها حاکم است. این مطالبات، مطالبات دموکراتیک هستند که به طریقی غیرآنتاگونیستی توسط مرجع دارای قدرت برآورده می­‌شوند. اما در مطالبه به معنای دوم این درخواست رد می­‌شود یا به تعویق می­‌افتد و به نارضایتی اجتماعی و تغییر در منطق­‌های اجتماعی منجر می‌شود. ویژگی مشترک این مطالبات سلبی بودن آن‌هاست. مطالبات مختلف در این امر که برآورده نمی‌شوند با هم مشترکند. این امکان وجود دارد که مطالبات هم‌­ارز پاسخ نگرفته شروع به پیوستن به یکدیگر کنند و سوژه‌ی اجتماعی وسیع‌­تری را بسازند. به‌همین خاطر اگر مطالبات نتوانند به‌طور جداگانه پاسخ داده شوند، با وجود منفک و جزئی بودن آن‌ها، زنجیره­‌ی هم‌­ارزی[۳۵] ممکن است شکل بگیرد و همه­‌ی مطالبات برآورده نشده در اتحادی موقت به یکدیگر بپیوندند. منطق هم‌­ارزی جایگزین منطق تفاوت می‌شود.

عملکرد منطق هم­‌ارزی بدین‌­گونه است که هویت­‌های هم‌­ارزی را ایجاد می‌­کند که نفی محضِ یک نظام گفتمانی است. این منطق شکافی در نظام تفاوت­‌ها ایجاد می‌­کند و سازنده‌­ی مرزهای سیاسی بین دو اردوگاه متخاصم است. منطق تفاوت کاملاً عکس منطق هم‌­ارزی است. درحالی­‌که منطق هم‌ارزی به دنبال تقسیم فضای اجتماعی با متراکم کردن معنا حول دو اردوگاه متخاصم است، پروسه‌ی مبتنی بر منطق تفاوت در پی تضعیف و جابجا کردن مرز قاطع قطب­‌های آنتاگونیستی است. بنابراین در برساختن امر اجتماعی، یا بر جزئیتی از مطالبات که ارتباطی افتراقی با سایر مطالبات دارد تأکید می‌­شود، یا بر چیزی که همه‌­ی جزئیات مشترکاً دارند. اولین شیوه منطق تفاوت است و دومی که مرز آنتاگونیستی می­‌کشد، منطق هم‌­ارزی. (Laclau,2005a: 77-78)

منطق هم­‌ارزی باعث تضعیف ویژگی افتراقی هویت­‌های اجتماعی موجود در زنجیره می­‌شود. همان‌طور که منطق تفاوت حاکم بین برهه­‌های گفتمانی هویت­‌های آن‌ها را در رابطه‌­هایی افتراقی برمی‌­سازد، منطق هم‌­ارزی هویت اجزاء خود را بر اساس روابط تشابه بر پایه­‌ی نفی ـ به‌واسطه­‌ی امر بیرونی سازنده ـ می­‌سازد. البته هویت حاصل از هم­‌ارزی، ماهیت افتراقی هویت­‌ها و مطالباتی را که به‌هم پیوسته­‌اند، باطل نمی­‌کند. اما جدایی آن‌ها از بین می‌­رود و موجب همبستگی میان سوژه­‌های مطالبه می‌­شود. بدین ترتیب با شکل­‌گیری موفقیت‌­آمیز یک زنجیره‌­ی هم‌­ارزی، مطالبات دموکراتیک مجزا اکنون به مطالبات جمعی پوپولار تبدیل شده‌­اند و سوژه‌ی پوپولار شکل می­‌گیرد. مطالبات پوپولار «مردم» را به یک عامل تاریخی بالقوه تبدیل می‌­کنند. بنابراین بازتجمیع مطالبات اولین پیش‌­شرط مفصل­‌بندی سیاسی است که پوپولیسم نام دارد.

از آن‌چه تاکنون گفتیم دو سوژه‌ی مطالبه حاصل شد:

  1. سوژه‌ی دموکراتیک؛ سوژه‌ی سربه‌­راهی که همچون جزئیتی افتراقی ظاهر می‌­شود.
  2. سوژه‌ی پوپولار؛ سوژه‌­ای که از همبستگی سوژه­‌های مطالبه، به‌واسطه‌­ی هم­ارزی مطالبات برساخته می‌­شود.

همگرایی کثیری از مطالبات اجتماعی برآورده نشده و ناتوانی سیستم نهادی در جذب افتراقی آن‌ها موجب گسستی پوپولیستی می‌­شود. این گسست، شکافی آنتاگونیستی میان دو اردوگاه[۳۶] است. زنجیره‌­ی هم‌­ارزی همراه می‌­شود با تقسیم جامعه به دو اردوگاه متخاصم: اردوگاه قدرت و اردوگاه ستم­دیدگان. مرزی میان «ما» و «آن‌ها» کشیده می‌­شود و در اردوگاه «ما» سوژه‌­های منفرد و ناهمگن به‌واسطه­‌ی مفصل‌بندی مطالبات پاسخ‌نگرفته به سوژه‌ی مردمی تبدیل می­‌شود. قرار گرفتن خصمانه­‌ی ما در مقابل آن‌ها به مطالبات وجه مبارزه‌­گرانه می‌­دهد. «دشمن» عنصر بیرونی برسازنده‌­ای است که مردم را می­‌سازد. پوپولیسم بدون برساخت گفتمانی یک دشمن نمی‌­تواند شکل بگیرد. باید شکاف یا مرزی میان مردم و دشمن ایجاد شود. بنابراین حداقل دو پیش‌­شرط برای پوپولیسم وجود دارد: اول به‌وجود آمدن یک مرز آنتاگونیستی است که مردم را از قدرت جدا کند. دوم مفصل­‌بندی هم‌­ارز مطالبات است که امکان به‌وجود آمدن مردم را محقق کند. (Laclau, 2005a:76)

لاکلائو بر دو جنبه از هویت­‌های پوپولار تأکید می­‌کند: نخست، این هویت­‌ها مطالبه­‌ای را می­‌نمایاند که از درون شکافته است؛ از طرفی یک مطالبه­‌ی جزئی باقی می­‌ماند. از طرف دیگر، دلالت می­‌کند بر یک کلیت، یعنی تمامیت زنجیره­‌ی مطالبات هم‌­ارز. دوم، هویت پوپولار حول دال­‌هایی شکل می­‌گیرد که به زنجیره­‌ی هم‌­ارزی به‌عنوان یک تمامیت ارجاع می­‌دهند. بنابراین هرقدر این زنجیره وسیع­‌تر باشد، هویت ضعیف­‌تر است. زیرا دال­‌ها کم‌تر به مطالبات جزئی اصلی الصاق می­‌شوند و کلیت زنجیره بر مطالبات جزئی برتری می­‌یابد. (Laclau, 2005a:95)

هویت‌­های سیاسی ـ گفتمانی همواره در نقطه‌­ی تلاقی منطق­‌های تفاوت و ه‌م­ارزی برساخته م‌ی­شوند. اما این برساخته شدن و شکل­گیری هویت سیاسی نوظهور از خلال هم‌­ارزی چه‌گونه رخ می­‌دهد؟ لاکلائو در این­‌جا ضرورت بازنمایی نمادین هم‌­ارزی در قلمروی زبان را پیش می­‌کشد که بدون آن زنجیره‌­ی مطالبات متکثر نمی‌­توانند همچون یک کل بازنمایی شوند. بازنمایی زنجیره‌­ی هم‌­ارزی تنها در صورتی ممکن است که یکی از مطالبات جزئی در حین جزئی بودن، همچون دالی کل زنجیره را بازنمایی/نمایندگی کند. در واقع بازنمایی به‌واسطه‌­ی عملکرد یک «نام» انجام می­‌گیرد. این نام یا همان عنصر جزئی و خاص که نقش تمامیت بخشی و همگن­‌سازی مطالبات جزئی را به عهده دارد، «دالّ تهی»[۳۷] نام دارد. برای آن‌که نام بتواند علت یک چیز بشود، باید دالّ تهی باشد. تهی بودن دال نتیجه‌­ی مستقیم برقراری رابطه­‌ی هم‌­ارزی مطالبات است که دالّ تهی به‌عنوان دال مرکزی برای آن‌ها باشد.

اما دالّ تهی نزد لاکلائو، دالّ محض یا دالّ بدون مدلول نیست. دالّ تهی خارج از قلمروی دلالت قرار نمی‌­گیرد، بلکه «جایی در نظام دلالت است، که به‌طور برسازنده‌­ای غیرقابل بازنمایی است؛ به این معنا تهی است، اما این تهی‌بودنی است که من می‌­توانم دالّ آن را بیابم. زیرا ما با یک تهی‌­بودگی[۳۸] در دلالت سروکار داریم». (Laclau,2005a:105) هرقدر زنجیره‌­ی هم‌­ارزی طولانی­‌تر باشد، دالی که دال مرکزی این زنجیره است، تهی‌­تر است. دالّ تهی نقش «نقطه­‌ی دوخت»[۳۹] را بازی می­‌کند. نقطه­‌ی دوخت اصطلاحی لاکانی است که بر اساس آن حرکت بی­‌پایان دلالت و لغزندگی همیشگی مدلول زیر دال در نقاط دوخت متوقف می­‌شوند و دال و مدلول موقتاً در این نقاط به هم گره می­‌خورند و تثبیت می­‌شوند. در زنجیره­‌ی هم‌­ارزی نیز عناصر پراکنده و ناهمگون[۴۰] تشکیل‌­دهنده‌­ی زنجیره، توسط دالّ تهی سروسامان می­‌گیرند و به‌مثابه یک کل منسجم، یک مردم یکپارچه، بازنمایی می­‌شوند.

بنابراین دالّ تهی انسجام و پیوستگی موقتی به محتوای مطالبات در یک گفتمان پوپولیستی می‌بخشد. تجمع عناصر ناهمگون با یکدیگر تنها از طریق این دال که عبارتست از یکی از مطالبات جزئی درون زنجیره‌­ی هم‌­ارزی میسر می­‌شود. این فرآیند که به موجب آن یک مطالبه­‌ی جزئی نماینده­‌ی کل یک زنجیره­‌ی هم­‌ارزی می­‌شود، همان هژمونی است. همگونی و یکپارچگی پیامد یک صورت‌بندی هژمونیک است. هژمونی در این مفهوم رابطه­‌ای است که در آن جزئیتی مشخص تبدیل به نام یک کلیت تماماً قیاس‌ناپذیر می­‌شود. [۴۱]

پس آشکار م‌ی­شود که سوژه‌ی پوپولار بر مبنای تولید گفتمانی د‌ا‌‌ل‌­های تهی ساخته می‌­شود. یعنی وقتی دال‌­ها از محتوای جزئی‌­گرایانه­ی خود تهی می­‌شوند و تنها یک نام نقش بازنمایی را عهده‌­دار می‌­شود. این دال دیگر محدود به یک مدلول خاص نیست و از محتوای جزئی و افتراقیش خالی می‌شود و از ارجاع گسترده‌­تری برخوردار می­‌شود. چنین اتحادی میان مطالبات مردمی به‌واسطه­‌ی فرم نمادین هم‌­ارزی مبنای ظهور سوژه‌ی انقلابی است، و در گفتمان پوپولیستی نام این سوژه معمولاً «مردم» است. چنان‌که ملاحظه کردیم، سوژه‌ی انقلابی وابسته به به‌وجود آمدن یک زنجیره‌­ی هم‌ارزی و از این‌رو وابسته به به‌وجود آمدن یک مرز درونی است. به این معنا مردم یک امر اجتماعی موجود نیست. بلکه یک دال (یا نام) است که فقدان موجود در خود اجتماع را مفصل­‌بندی می­‌کند.

در تشخیص معنای «مردم»، لاکلائو تمایز میان «پلبس» [۴۲]و «پوپولوس»[۴۳] را مورد توجه قرار می­‌دهد. این دو واژه که حاکی از معنای مبهم مردم است، اولی به معنای محرومان، مطرودان، فقرا و دومی به معنای توده‌­ی انبوه مردم، معادل همگان است. عقل پوپولیستی نزد لاکلائو عبارتست از منطق ساخته‌شدن مردم از خلال تبدیل پلبس به پوپولوس، یعنی از رهگذر تصرف هژمونیک فضای خالی کلیت توسط زنجیره‌ای از جزئیت‌های محذوف یا همان تبدیل مردم به مردم. برای رادیکال شدن این تمایز باید یک مرز آنتاگونیستی بین این دو کشیده شود. البته این آنتاگونیسم به‌طور دیالکتیکی قابل بازیافتن نیست، زیرا با هویت­‌های کاملاً بخیه‌­زده شده سروکار ندارد، بلکه با هویت­‌های شکست‌­خورده‌ای سروکار دارد که با هرآن‌چه نمود دشمن بیرونی است، مسدود شده‌­اند.

مردم به‌عنوان یک دالّ تهی، دالی است که سوژه را برای تمام دا‌ل‌­های دیگر در زنجیره‌­ی هم‌­ارزی بازنمایی می‌­کند. سوژه هرقدر بی­نام و غایب باشد، باید به‌واسطه‌­ی یک نام بازنمایی شود. نام مانند برچسبی نیست که به چیزی بزنیم که قبل از این فرآیند برچسب زدن/ نام‌گذاری وجود دارد. بلکه نام علت وجودی یک چیز است که به این فرآیند نامیدن وابسته است.[۴۴] اتحاد سوژه‌های پوپولار نیز در سطح نامیدن است که به‌دست می­‌آید، نه در سطحی مفهومی. نامی که ضرورتاً موقت و به لحاظ سیاسی الزام‌­آور است. زیرا دال­‌های دیگر در زنجیره­‌ی هم‌­ارزی به واسطه‌­ی این نام مجاور هم قرار می‌گیرند. نزد لاکلائو پوپولیسم بیش از آن که مفهوم امر سیاسی باشد، نام امر سیاسی است. برای روشن شدن مطلب به تفاوت مفهوم[۴۵] و نام[۴۶] نزد لاکلائو باید اشاره کنیم. محتوای یک مفهوم حاصل موقعیت افتراقی آن مفهوم با مواضع افتراقی دیگر است. به عبارت دیگر براساس منطق تفاوت است که مفهوم شکل می­‌گیرد. اما نام مبتنی بر منطق هم‌­ارزی است. یک نام به‌مثابه یک دال مرکزی در منطق هم‌­ارزی است که حول آن تفاوت‌­ها شکل گرفته‌­اند. نام بدون آن‌که به هیج قرین مفهومی، هیچ مدلولی ارجاع بدهد، تمامیت یک نظام دلالت را بازنمایی می‌­کند. (marchart,2005c:6)

این عملکرد بازنمایی نام دوگانه است: نام آن‌چه را که می­‌تواند اصل هویت این زنجیره باشد، در قلمروی انتیک امر سیاسی بازنمایی می­کند. اما در عین حال نمونه­‌ی انتولوژیکال غایب سوژه‌ی سیاسی را در قلمروی انتیک امر اجتماعی بازنمایی می‌­کند. مردم ماهیتی انتولوژیک دارد و در یک نبرد سیاسی ساخته می­‌شود، نه آن که پیشاپیش موجود باشد (امری انتیک). لاکلائو می­‌نویسد «پوپولیسم مترادف به چالش کشیدن نظم نهادی از رهگذر برساخت سوژه‌­ای ستم‌­دیده به‌مثابه عاملیتی تاریخی است» و این را همان «سیاست» می­‌داند. مردم در طی نبردی سیاسی ساخته می‌شود. مردم یا همان سوژه‌ی جمعی سیاست، از تقسیم جامعه به دو اردوگاه آنتاگونیستی حاصل می­‌شود و با از میان رفتن مرزکشی ما و آن‌ها این سوژه نیز نابود می‌­شود. به همین دلیل لاکلائو پایان پوپولیسم را پایان سیاست می‌­داند

نتیجه­گیری

سوژه به‌عنوان وجودی متحد، یکپارچه، ثابت، همگون، عقلانی نزد لاکلائو به تمامی انکار می‌­شود و جای سوژه‌ی سفت و پُر مدرن را سوژه‌ی شکاف، تصمیم‌­ناپذیر، متغیر و موقت می‌­گیرد. اما چندپارگی و تصمیم­‌ناپذیری سوژه نه‌تنها نقطه‌­ی ضعف و عامل کنش­ناپذیری سوژه نمی­‌شود، بلکه نزد لاکلائو این سوژه تنها سوژه‌ی کنش­گر و عامل هرگونه تغییر اجتماعی است.

لاکلائو با عبور از انگاره‌­ی «فرد»، از بسیاری از معضلات پیش­روی این تصور عبور می­‌کند، بدون آن که در دام فرض سوژه‌ی جمعی وحدت­‌یافته در طبقه یا گروهی خاص و یا «توده»­ی بی­‌خرد بیفتد. تعریف سوژه به «مواضع سوژه» خاصیت­‌هایی چون پیش‌آمدگی و مشروط بودن به این مفهوم اعطا می‌­کند که امکان رها شدن از ساختارگرایی آلتوسری، در حین قرار گرفتن در ساختاری به نام گفتمان را فراهم می­‌کند. گفتمان به خاطر داشتن ساختار موقتی و پیش‌آمده، کنشگران اجتماعی را می‌­زاید و سوبژکتیویته‌­ی سیاسی با کنش­ورزی آن‌ها معنا می­‌یابد.

سوژه‌ی سیاسی عاملی دارای هویت ازپیش تعیین‌شده که به‌عنوان اساس روابط اجتماعی دست به کنش­گری بزند نیست. اتفاقاً سوژگی او ناشی از بحران هویت اوست که در ازجادررفتگی­‌های گفتمان قرار دارد و این هویت شکست خورده و شکاف و چندپارگی سوژه است که کنش سیاسی او را رقم می‌­زند. ضرورت ساختار دام سوژه است و لاکلائو امکان برساخت کامل ساختار را رد می‌­کند. ازجادررفتگی ساختار و بحران هویت منجر به هویت‌یابی و تصمیم سوژه در وضعیت تصمیم‌­ناپذیری می‌­شود. این تصمیم «من» است که او را تبدیل به سوژه می­‌کند. بنابراین با وانمود کردن هویت­‌یابی، سوژه خودش هویتش را تغییر می‌­دهد.

هویت­ سوژه رابطه‌­ای، متغیر، غیرضروری، افتراقی و دوپاره است. در این نسبت افتراقی هویت‌­ها که به تضاد و طرد هم راه می‌­برد، تعیین هر هویتی ملازم است با سرکوب هویت‌­های دیگر و کردار قدرت. به عبارتی دیگر آنتاگونیسم مانع و در عین حال شرط شکل­گیری هویت است و منطق هژمونی مهم­‌ترین عامل در عرصه­‌ی هویت‌­یابی است. بنابراین سوژه امری سیاسی است و در نبردی آنتاگونیستی شکل می‌­گیرد.

خارج از قلمروی امر سیاسی هویتی وجود ندارد. برای لاکلائو امر سیاسی امری انتولوژیک است و از آنجا که هر هویت اجتماعی‌­ای سیاسی است، سوژه و برساخت آن در قلمروی امر سیاسی وجه­ی انتولوژیکال دارد. لاکلائو همچون بسیاری از فیلسوفان درصدد تعریف هستی­‌شناسی خود مقدم بر سیاست و اجتماع برنمی‌­آید، بلکه نقطه­‌ی آغاز او امر سیاسی است. مرکزیت «هژمونی» در نظریه‌ی لاکلائو دال بر هستی‌­شناسی سیاسی او است که شکل‌­دهنده­‌ی سوژه‌ی سیاسی یا به‌عبارتی صریح‌­تر تنها سوژه­‌ای است که می­‌توان از آن سخن گفت.

از سوی دیگر سوژه‌ی سیاسی لاکلائو نه سوژه‌­ای فردی که در برابر تمامیتی اجتماعی دست به کنش تغییر یا مقاومت می‌­زند، بلکه سوژ‌ه‌­ای پوپولار است که در عرصه‌­ای آنتاگونیستی با واسطه‌­ای نمادین شکل می‌­گیرد. لاکلائو در هستی‌­شناسی‌­ای که در محدودیت­های تجربی‌­گرایانه و رئالیستی اسیر نمی‌­شود، از بسیاری از نظریه‌پردازان سیاسی فاصله­ می­‌گیرد و گستره­‌ی امر سیاسی را تا نهایت­های آن بسط می­‌دهد.

لاکلائو به‌درستی درمی‌­یابد که برای دفاع از سوژه و عاملیت آن باید پا در عرصه­‌ی نمادین بگذارد و به جای سخن گفتن از عینیت­یافتگی بر مفهوم «بازنمایی» تأکید کند. سوژه‌ی سیاسی با واسطه‌­ی نامِ «مردم» در مفصل‌­بندی‌­های موقت است که معنا می‌­یابد. سوژه­ای پیش‌آمده، موقت و لرزان که به‌واسطه­‌ی نظام دلالت به سوژه­‌ای انقلابی تبدیل می‌­شود.

 منابع

فارسی:

  1. ژیژک،اسلاوی و لاکلائو. ارنستو. در ستایش پوپولیسم. ترجمه­ی عباس ارض پیما، محمد ایزدی. تهران: رخداد نو، ۱۳۸۸٫
  2. لاکلائو، ارنستو. واسازی، عمل­گرایی، هژمونی، در دریدا و رورتی (کریچلی و دیگران). ترجمه شیوا رویگریان. تهران: انتشارات گام نو، ۱۳۸۵٫
  3. کورنز هوی، دیوید. مقاومت انتقادی. مترجم عباس ارض پیما. در vita pratica

انگلیسی:

  1. Best, Beverly(1989) posting Marxism,A totalizing critique of Fredric Jameson and Ernesto Laclau, university of British Colombia
  2. Bowman, paul(2007) post-marxism versus cultural studies: theory, politics and intervention, Edinburgh university press
  3. Butler,J Laclau,E, Zizek,I, (2000) Contingency, Hegemony, Universality [Contemporary Dialogues On The Left], Verso
  4. Critchley, S, Schroeder, W.R.(1999). A Companion to Continental Philosophy. Oxford: Blackwell
  5. Donald E.Hall (2004) Subjectivity, London: Routledge
  6. Davies, Tony (1997) Humanism, London: Routledge.
  7. Howarth, D, Norval, A. J, Stavrakakis, Y. (2000) Discourse Theory and Political Analysis Identities, Hegemonies and Social Change. Manchester: Manchester University
  8. Hudson, P.A.(2011) The Concept of the Subject in Laclau, politikon: south African journal of political studies
  9. Krips, Henry (2012) New Social Movements, Populism and the Politics of the life word, Cultural Studies, Version of record first published: 11 Jan 2012.
  10. Lefort, C. (1988) Democracy and Political Theory, Minneapolis: University of Minnesota Press
  11. Laclau, E. (1993a) ‘Discourse’, in The Blackwell Companion to Contemporary Political Philosophy. By Goodin and P. Pettit (eds), Oxford: Blackwell
  12. Laclau, E. (1993b) ‘Power and representation’, in M. Poster (ed.), Politics, Theory and Contemporary Culture, New York: Columbia University Press
  13. Laclau, E. (1996) Emancipation(s). London: Verso
  14. Laclau, E. (2005b) ‘Populism: What’s in a name?’ in The Populism and the mirror of London: Verso
  15. Laclau, E. and Mouffe, C. (1982) ‘Recasting Marxism: hegemony and new political movements’. In Socialist Review, 12, November
  16. Laclau, E. and Mouffe, C. (1985a) Hegemony and Socialist Strategy: Towards a Radical Democratic Politics. London: Verso
  17. Laclau, E. and Zac, L. (1994) ‘Minding the gap: the subject of politics’, in E. Laclau (ed.), The Making of Political Identities. London: Verso
  18. Laclau, E. (1990a), Politics and Ideology in Marxist Theory. London: Verso
  19. Laclau, E. (1987)’class war and after’, in Marxism Today, April 1987
  20. Laclau, Ernesto (1985b) ‘New social movements and the plurality of the social’, in Slater, D (ed), New Social Movements and the State in Latin America, Amsterdam, CEDLA p.26
  21. Laclau, Ernesto (1990b) New reflections on the revolution of our time. London: Verso
  22. Laclau, Ernesto (1991) ‘God only knows’, in Marxism today p:56-59
  23. Laclau, Ernesto (2001b) ‘Can Immanence Explain Social Struggles?’, in diacritics/winter 2001, p:3-10
  24. Laclau, E. (2005a) On Populist Reason. London: Verso
  25. Marchart, O. (2007) Post-foundational political thought: political difference in Nancy, Lefort, Badiou and Laclau. Edinburgh: Edinburgh University Press
  26. Marchart, Oliver (2005c) In the Name of People Populist Reason and Subject of the Political
  27. Marchart, Oliver (2005) Diacritics, Vol. 35, No. 3 (Autumn, 2005), pp. 2-19, Published by: The Johns Hopkins University Press
  28. Simon Tormey and Jules Townshend (2006), Key Thinkers, from Critical Theory to Pot-Marxism, London: Sage
  29. Therborn, Goran (2008) From Marxism to post-marxism?, london: Verso
  30. Torfing, J. (1999) New Theories of Discourse. London: Wiley-Blackwell
  31. Torrance, John (2007) Western Marxism, Hertford College, University of Oxford

 پی‌نوشت‌ها

[۱] contingence

[2] dislocated

[3] Subject position

[4] برای بررسی این مفهوم از سوژه نزد لاکلائو بر این آثار وی تمرکز بیش‌تری داشته­ایم: هژمونی و استراتژی سوسیالیستی (۱۹۸۵)، سیاست و ایدئولوژی در نظریه‌ی مارکسیسم (۱۹۹۰) و مقاله­ی جنبش­های اجتماعی جدید و تکثر اجتماع (۱۹۸۵)

[۵] overdetermination

[6] closure

[7] نظم گفتمانی اشاره به فضای اجتماعی‌­ای دارد که در آن گفتمان‌­های مختلف تا حدی قلمرو واحدی را تحت پوشش قرار می‌­دهند و در رقابت با یکدیگر هستند.

[۸] relational

[9] fullness

[10] لاکلائو در نقد مارکسیسم سنتی مخالفت خود را با فرض عینیت و تمامیت جامعه که به طبقاتی معین تقسیم می‌­شود اعلام می‌­کند و جامعه‌­ای این‌همان را افسانه می­‌خواند(laclau,1990b:35). او با گذر از ایده‌­ی پرولتاریا به‌­عنوان عامل تاریخی به دفاع از جنبش­‌های اجتماعی جدید برمی­‌خیزد. نه کلیت‌­باوری مارکسیستی و نه جزئیت­‌گرایی محض کنشگران اجتماعی مورد تأیید لاکلائو نیست. بلکه با به رسمیت شناختن این شکاف، بازنمایی موقت یک کلیت توسط جزئیت را مسیر دموکراسی می‌­داند.

[۱۱] subjects

[12] Subjects

در این‌جا لاکلائو میان Subjects با S بزرگ و subjects  با s کوچک تمایز قائل می‌­شود.subjects  سوژه­‌ای است که از مرگ آن خبر داده شده و Subjects سوژه‌ی مورد نظر لاکلائو است که پس از مرگ مرگ سوژه پدیدار می‌­شود.

[۱۳] dislocations

[14] locate

[15] constitute

[16] constitutive

[17] constituted

[18] supplement

[19] locus

[20] reconstruction

[21] The People

[22] naming

[23] Rhetoric

[24] relation

[25] objectivity

[26] literal

[27] figural

[28] catachrestical

[29] این مقاله فصل اول از کتاب پوپولیسم و آینه­ی دموکراسی است که لاکلائو در سال ۲۰۰۵ میلادی نوشته است.

[۳۰] لاکلائو این دو اصطلاح را از هایدگر وام گرفته است.

[۳۱] demand

[32] Minimal units of analysis

[33] request

[34] claim

[35] Equivalence chain

[36] camp

[37] Empty signifier

[38] void

[39] point de caption

[40] امر ناهمگون(heterogene) به‌عنوان مازادی است که در یک سیستم افتراقی خاص جذب و حل نمی‌­شود.

[۴۱] منطق هژمونی را می‌­توان با منطق حاکم بر ابژه‌ی a  لکان مقایسه کرد. ابژه­‌ی a در مقام ابژه‌ای جزئی، همچون بخشی یا تکه‌ای از یک کل، همچون چیزی درونِ یا عضوِ یک چیز دیگر، در عمل با خود آن کل یا با خود آن چیز یکی می‌شود و جای آن را می‌گیرد. این دقیقاً یعنی، کلیت جز به وساطت یکی از اجزایش تصورپذیر نیست. در یک رابطه‌­ی هژمونیک نیز امر جزئی تجسم امر کلی را به عهده می‌گیرد.

[۴۲] plebs

[43] populus

[44] برای روشن­‌تر شدن مراد لاکلائو از «نام» و «نامیدن» همان‌طور که خود او درصدد این امر برمی­آید، به بررسی این مسأله در فلسفه­ی تحلیلی می­پردازیم: در فلسفه­ی زبان توصیف­گرایان (Descriptivists) مانند راسل بر این باور بودند که نام­های خاص به ابژه­ی خود به‌واسطه‌ی یک یا مجموعه­ای از ویژگی­های وصفی (descriptive features) مربوط می­شوند. مثال سنتی آن نام «افلاطون» است که وصف آن «معلم ارسطو» است. لاکلائو مثال به‌روزتری می­زند: «جورج دبلیو بوش» به‌عنوان دال صلب (Rigid Disiegnator) برای «رئیس‌جمهور امریکا که به عراق حمله کرد». (Laclau, 2005a:101). از طرف دیگر ضد­توصیف­گرایان (Antidescriptivists) مثل کریپکی علیه این مدعا به استدلال می­پردازند: حتی اگر در جهانی دیگر بوش به عراق حمله نکرده باشد و ارسطو به جای فیلسوف، نقاش باشد، باز هم نام «بوش» و نام «ارسطو» برای آن‌ها به کار می­رود. کریپکی در «نام‌گذاری و ضرورت» استدلال می­کند که نام­ها دال صلب هستند که به یک و تنها یک ابژه در تمام جهان­های ممکن ارجاع می­دهند. آن‌ها ابژه­ی خود را نه به واسطه­ی یک یا مجموعه­ای از وصف­ها بلکه از طریق یک عمل نامیدن اصلی و بنیادی دلالت می­کنند.

لاکلائو در اینجا به سراغ ژیژک می­رود که معتقد است توصیف­گرایان نمی­توانند پاسخی به این مسأله بدهند که چه چیز ابژه­ی دالّ صلب را در همه­ی جهان­های ممکن با وجود وصف­های متفاوت، با خودش این‌همان می­کند. او پاسخ لاکان به این مسأله را پیشنهاد می­دهد: آن‌چه هویت ابژه را در همه­ی وضعیت­های خلاف واقع ضمانت می­کند، چیزی به جز اثر معطوف به گذشته­ی (retroactive) خود نامیدن نیست. نام خود دال است که هویت ابژه را تامین می­کند. (Marchart, 2005c:6)

لاکلائو با این موضع موافق است. هویت هر ابژه­ای نتیجه­ی معطوف به گذشته­ی خود فرآیند نامیدن است. برای مثال نزد لاکلائو هویت «مردم» توسط نام «مردم» صرفاً بیان نمی­شود، بلکه از این فرآیند ناشی می­شود. بنابراین نامیدن به‌معنای جدیدی مولد می­شود. بدین گونه که به‌جز دلالت کردن خاصیت اجرایی (Performativity) پیدا می­کند. لاکلائو با استفاده از نظریه‌ی لاکان، نام/دال را از هرگونه بندگی مدلول رها می‌­کند. «هویت و یگانگی ابژه از خودِ عملکرد نامیدن نتیجه می‌­شود.» (Laclau, 2005a:104) نظریه‌ی لاکان در نظریه‌ی پوپولیستی لاکلائو جای خود را می­‌یابد و لاکلائو به بسط نظریه‌ی وی می‌­پردازد.

[۴۵] Concept

[46]

Name

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>