- The Union Of People's Fedaian Of Iran - http://www.etehadefedaian.org -

در گرامیداشت یاد رفیق فرهاد در هشتمین سالگرد در گذشت او

Posted By admin On آبان ۱۷, ۱۳۹۱ @ ۴:۵۸ ب.ظ In مواضع سازمان,یادها | No Comments

[1]

هشت سال پیش در ۱۸ آبان ماه ۱۳۸۳ رفیق عزیز ما فرهاد دیده از جهان فرو بست. فقدان او برای خانواده و همه یارانش غیر مترقبه و اندوهناک بود. هنوز هم حسرت و اندوه وفقدان او پا برجاست.

همان طور در اطلاعیه کمیته مرکزی آمده است:

«رفیق فرشید از کادر های با سابقه جنبش فدائیان خلق، از زندانیان دوران رژیم پهلوی و از تبعیدیان دروان حکومت اسلامی بود. او یکی از مهم ترین کادر های مرکزی و حلقه رهبری سازمان ما و یکی از محبوب ترین چهره ها در میان اعضای سازمان بود. در تمامی فعالیت های جاری سازمان از تشکیلات تا تحریریه  نشریه، سایت و .. در همه حوزه ها، همواره حضوری محسوس و قابل رویت داشت. طی دوسال گذشته علاوه بر عضویت در هیات اجرائی سازمان، مسئولیت هماهنگی کمیسیون کارگری را نیز برعهده داشت .

فعالیت های رفیق فرهاد فقط به حوزه سازمانی محدود نمی شد. او هر کجا که جنبش چپ حضور داشت، هر کجا که مبارزه ای جدی علیه حکومت اسلامی در میان بود، و در هر تلاش مشترکی برای دفاع از جنبش کارگری همراه بود. با درگذشت رفیق فرهاد سازمان ما یکی از ارزنده ترین و برجسته ترین کادر های خود و جنبش چپ ایران یکی از شورانگیخته ترین و پیگیرترین مبارزان خود را از دست داده است. »

رفیق فرهاد در زندگی کوتاه و پر بار خود، مفهوم زندگی را معنای دیگری نمود و خاطره هایی  از خود برجای گذاشت، که هم چنان زنده اند.

در هشتمین سالگر یاد عزیز فرهاد را گرامی می داریم.

در ضمیمه دو شعر را که به خاطره او تقدیم شده است در زیر می آوریم

” کدام باد  ترا برد”؟

رضا مقصدی

به عزیز خاطره انگیز فرشید (فرهاد) شریعت

“جهان، پیر است و بی بنیاد، از این فرهاد کش، فریاد”    حافظ
سیمای صمیمی فرهاد، اینک پیش روی من است. هوای مه آلود، حیاط کوچک زندان قصر را در سال ۵۳ غمگین تر کرده است.
” با قامتی به بلندی فریاد” ، مسافت حیاط را به تنهایٔی طی می کند. گامی چند، از او فاصله دارم. شانه به شانه اش که قرار می گیرم نخستین کلمه اش به گوشم می رسد: مخلصیم. چشمانش مهربانتر از آن است که همراهش نباشم. یک- دو گامی را با هم طی می کنیم. ناگاه با لبخندی که چهره اش را صمیمی تر می کند سطری از شعرم را می خواند:
                                              ” کدام دست
                                                       ترا بست ” ؟
این یادآوری، سخت به دلم می نشیند. با نگاهی به زیبایی چشمها و بالای بلندش سطر بعدی را من می خوانم:
                                           ” مگر نمی دانست
                                                     که چشمهای تو سرسبزی بهاران است” ؟
نامش را می پرسم با خود می گویم: عاطفه ی زلالش را باید در یک جای جانم بنشانم. و نشاندم.
شاملو در باره یکی از دوستان مشترک مهربان از دست رفته می گفت: انسانهایی از این دست، نمی میرند با ما هستند فقط گاهی – ناگهان- از میان ما گم می شوند.
راست می گفت. همین چند روز پیش بود سر چهارراهی که فرهاد را به دفتر کارش می برد، سینه به سینه ی هم ایستادیم. با اورکتی که به سبزی می زد و موهای پر پشت پراکنده، پیشانی زلال شبنم زده و چشمهایی که زودتر از او سخن می گفت. مسافتی کوتاه را شانه به شانه هم پیمودیم. از حالش پرسیدم. همان کلمه همیشگی را برزبان آورد:” مخلصیم “.
و باز خنده ای شیرین، چهره نجیبش را فرا گرفت. در چهار راه بعدی از هم جدا شدیم.
برگشتم. بالای بلندش را دیدم که شانه به شانه غروب می رفت. با خود گفتم:

                                           ” کدام باد
                                                ترا برد” ؟
 
در روزگارِ خار ، گلی پرورید و رفت
 
آواز را برای تو می‌خواند
وقتی که در گلوی تو دیوارها نشست.
پرواز را برای تو می‌خواست
وقتی پرندگانِ صمیمی
در پشتِ خاطراتِ مه‌آلود، گم شدند.
 
رو، سوی روشناییِ یکدست، می‌شتافت
آنجا که شب، قصیده‌ی تاریکِ درد بود.
در پای خاکهای تَرَک خورده
دستی به روی ساقه‌ی افسرده می‌کشید
تا نسلِ آب و آینه و آهِ تازه را
مهمانِ شادمانِ درختانِ تَر، کنَد.
با ما – به وای وای – سرودی سیاه خواند
وقتی کلیدِ خانه‌ی ما در شبی بلند
با کوچه های خاطره، گم گشت.
 
پاییز را زشاخه فرو می‌ریخت
آنجا که لحظه های شکوفنده‌ی درخت
تصویری از زلالی این جانِ سبز بود.
 
سر را به روی شانه‌ی خورشید می‌گذاشت
تا از میانِ زمزمه‌ی نور  بگذرد
انگور را به خاطرِ انگور می ستود
وقتی پیاله ، دورِ دگر داشت.
 
اینک شکسته در پی او راه می‌رویم
با گامهای خسته‌ی تابوت.
یک شاخه گل، نثارِ دلش باد و عشق او
کاینگونه بی بهار
در روزگارِ خار ، گلی پرورید و رفت .
 
چندان نماند تا که ببیند ترانه‌اش
در سرزمینِ باد، چه سروی به جا نهاد.
در یک شبی که راه به دنبالِ ماه بود
خاموش و رنجبار
چون سایه سار، از سرِ ما پا کشید و رفت

 اتحاد کار شماره  ۱۳۲  / آبان ۱۳۸۴
 

باور نمی کنم که فرهاد رفته است

نسیم خاکسار

 

وقتی صبح پنجشنبه از وین برگشتم در پیامگر تلفن ام صدای غمگین محمود معمارنژاد را شنیدم که با اندوهی عمیق بریده بریده  خبر درگذشت فرهاد را می داد. کدام فرهاد؟ تا وقتی کامپیوترم را روشن نکرده بودم و اخبار سایت ها را نخوانده بودم هنوز به درستی نمی دانستم کدام فرهاد بوده است. عکس فرهاد را که در سایت عصر نو دیدم تکان خوردم. ای وای فرهاد،‌ فرهاد مهربان و همیشه خندان کلن بود. دوستی قدیمی. دوستی که در زندگی اش آرامش نمی‌شناخت. سر گذاشتم روی میز. و مرورکردم دیدارهائی را که با او داشتم.  دریا بود فرهاد. و مثل دریا مهربانی اش وسیع بود. اهل کار بود. و  عمیق بود در دوستی و حرمت اندیشه می‌گذاشت. وقتی برای نوشتن مطلبی به کتابی نیاز پیدا می کردم و او با خبر می‌شد چه رفیقانه و دلسوز به دنبالش می رفت و پیدا می کرد و برایم پست می کرد. حالا  او رفته  است و یاد مهربانش با من و با ماست. با مرگ نمی‌شود پنجه درافکند. تولد و مرگ دو چهره اصلی از زندگی هستند. زاده می شویم که رقم بزنیم در این عرصه سرنوشتی را  بعد برویم. مهم همان کار و کرداری است که از ما می ماند. زندگی بعد از ما ادامه دارد. زندگی ادامه همان نگاه هائی است که داشته ایم. مهم نگاه کردن است. چگونه نگاه کردن. نگاه فرهاد به زندگی هنوز هست.  نگاهی که زمین را مهربان می خواست. این نگاه هنوز دارد از پنجره اتاقش به بیرون و به جهان نگاه می‌کند. سال ها پیش شعری در معنای مرگ نوشته  بودم. جائی آن را هنوز چاپ نکرده ام. این شعر تصویر کسی است که پای پنجره ایستاده است و بیرون را تماشا می‌کند. همه چیز عادی می گذرد. جز آن که در پایان شعر صبح می آید و او نیست. انگار دلیل حضور ما همین است. انتظار صبح. بخشیدن صبح به دیگران. صبحی که فرهاد آرزویش را داشت میاید.  قطار زندگی انسان در امید همین صبح های روشن است که می گذرد. با یاد مهربان او این شعر را به فریده همسر فرهاد و نیز به فرزندانش غزال و سیاوش تقدیم می کنم.

 و مرگ چیست؟

 

این آسمان که هست
دیگر نخواهد بود.
این آسمان که در ساعت چهار صبح
رگه های روشنی دارد،
میان لایه های درهم ابرهای  ایستاده
و شاخه های درختی بی برگ
در رنگ های ثابت شان محو می‌شود.
دیگر نخواهد بود، این صدایی که دور می شود
و دور شدنی نخواهد بود
در خیابانی که هست.
آسمان صابونی به تنش می‌مالد
در قاب پنجره
و پرهیب آن عمارت گربه سان
با دو برجک راست گوش هایش
کمی کمرنگ می‌شود
بی تو
در ساعت چهار صبح
هنگام که پشت پنجره ایستاده بودی
 
 یازدهم نوامبر ۲۰۰۴ اوترخت . نسیم خاکسار

Article printed from The Union Of People's Fedaian Of Iran: http://www.etehadefedaian.org

URL to article: http://www.etehadefedaian.org/%d8%af%d8%b1-%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa-%db%8c%d8%a7%d8%af-%d8%b1%d9%81%db%8c%d9%82-%d9%81%d8%b1%d9%87%d8%a7%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d9%87%d8%b4%d8%aa%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b3

URLs in this post:

[1] Image: http://www.etehadefedaian.org/wp-content/uploads/2012/11/farhad.jpg

Copyright © 2011 Etehade Fedaian. All rights reserved.