نوشته شده در تاریخی توسط admin. افزودن پیوند یکتا به علاقمندی‌ها. Print This Post Print This Post

حمید اشرف، سازمانده و استراتژ سیاسی / حیدر تبریزی

شرایط سیاسی- اجتماعی و روحیه اجتماعی مردم و بویژه قشرهای آگاه و روشنفکر در اواخر دهه چهل سال ۱۳۴۹ زمینه های مناسبی را برای ساخته شدن حماسه و قهرمان بوجود آورده بود. آغاز مبارزه چریکی در سیاهکل و تداوم آن در شهر، مقاومت قهرمانانه دستگیر شدگان در زیر شکنجه های وحشیانه و سرافرازانه جلوی جوخه های تیرباران ایستادن محکوم شدگان به اعدام، این امکان را بوجود آورد که حماسه در هیبت چریکها باز یافته شود. از چریکها ابر مردانی ساخته شد که البته واقعی نبود، چریکها نیز انسان هائی بودند با ضعفها و قدرتهایشان، اما عزم جزمی برای مبارزه داشتند و آماده هرگونه فداکاری.

عمر چریک کوتاه و شش ماه بود و در چند ماه آغاز مبارزه مسلحانه، اغلب چریکها یکی پس از دیگری در درگیریهای مسلحانه نابرابر جان باختند و یا دستگیر شدند. پس از جان باختن محمد صفاری آشیتانی و احمد زیبرم در درگیری مسلحانه در تابستان سال ۱۳۵۱، حمید اشرف تنها کسی بود که با وجود اینکه عکسهایش هنوز بر در و دیوار بود، توانسته بود از درگیری های متعدد با مامورین ساواک جان سالم بدر برد و به مبارزه ادامه دهد. از همین رو بتدریج حمید اشرف به چریکی حماسی مبدل شد. داستان ها و شایعات زیادی در باره در گیریها و شکستن حلقه محاصره ساواکیها و جنگ و گریز حمید اشرف بر سر زبانها افتاد. شاه مدام از مسئولین ساواک جویای سرنوشت حمید اشرف بود و حتی خود مسئولین و مامورین ساواک نیز که با وقوف به نقش کلیدی او نیرویشان را برای ضربه زدن به وی متمرکز کرده بودند، تصورات غیر واقعی در باره توانائی هایش داشتند. برای نمونه در سفارتخانه های ایران که توسط دانشجویان کنفدراسیون، پیش از انقلاب بهمن اشغال شد، اسنادی بدست دانشجویان افتاد که یک کپی از این اسناد به سچفخا فرستاده شد. در بین این اسناد، گزارشات محرمانه ساواک مرکز به شعبه های ساواک در سفارتخانه ها نیز وجود داشت. در میان این گزارشات محرمانه، گزارش درگیری و فرار حمید اشرف در روز ۲۶ اردیبهشت سال ۱۳۵۵ نیز بود. در این گزارش، بطور ناخواسته حماسه ای از جنگ و گریز حمید اشرف با مامورین ساواک و شهربانی ساخته شده بود.

بی شبهه هشیاری، چابکی، خونسردی و قاطعیت حمید اشرف در درگیری های مسلحانه و فرماندهی عملیات نظامی، کم نظیر بود و در این عرصه در دوره مبارزه چریکی کمتر همتائی برای وی سراغ داریم ولی برجستگی وی صرفا در این عرصه خلاصه نمی شود. از آن مهمتر اینکه او در عین حال سازماندهی توانا، رهبری مدبر و یک استراتژ سیاسی بود.

حمید اشرف در تکامل تاکتیک های مبارزه چریکی در سچفخا نقش کلیدی داشت. او با تیز هوشی و نگاهی انتقادی، از هر تجربه و اشتباهی، درسی برای ارتقاء تاکتیکها می گرفت. کافیست تاکتیک های آغاز مبارزه چریک شهری در سال ۱۳۵۰ با سال ۱۳۵۴ مقایسه شود تا دریابیم تا چه حد در این زمینه پیشرفت صورت گرفته است که عمدتا مرهون حمید اشرف است. او تاکید می کرد که “ما باید همواره یک قدم از دشمن جلوتر باشیم” . در جزوه ای که در سال ۱۳۵۰ توسط حمید نوشته شد با بررسی انتقادی تجارب چند ماهه آغاز مبارزه چریکی، رهنمود های متعددی جمعبندی شده بود.

در سال ۱۳۵۰ وقتی که گشتی های ساواک در خیابانهای تهران برای شکار چریک ها براه افتادند، او این ایده را مطرح کرد که برای حرکت در شهر باید تلاش نمود از کوچه و پس کوچه ها که گشتی ها در آن راه ندارند عبور کرد و کمتر از خیابان های ماشین رو رد شد. این ایده نیز که “چریک پیش از آن که دیده شود باید ببیند” و “چریک، شهر را مثل کف دستش باید بشناسد” از جملات کوتاه وی است.

چک کردن پشت سر به نحوی که شک برانگیز نباشد یکی از مسائل مهم بود، که حمید اشرف در سال ۱۳۵۰، روش هائی را در این عرصه جمعبندی کرده بود و در همین راستا، ایده انگشتر چک پشت سر را مطرح نمود. انگشتر چک پشت سر، انگشتری معمولی بود که یک نگین مربع شکل صاف و صیقل یافته داشت و اگر این نگین زیر چشم و بطرف بیرون قرار می گرفت مثل آئینه ماشین پشت سر را براحتی می شد دید و نیازی به برگرداندن سر برای چک کردن پشت سر نبود. من خودم در آن زمان در بازار تهران در یک زرگری، چنین نگینی را پیدا کردم و انگشتری به اندازه انگشتم سفارش دادم و خریدم که با کمی تمرین براحتی می شد پشت سر را چک کرد.

قرار گرفتن در تور پلیس در آن دوره یکی از خطرات جدی بود. در جزوه ایکه تجربه ضربه به مجاهدین خلق در سال ۱۳۵۰ توسط خود آن ها تنظیم شده بود، ذکر شده بود که در مواردی دوازده اکیپ گشتی به تعقیب و مراقبت پرداخته بودند و متوجه تور پلیسی شدن کار آسانی نبوده است. حمید به این مساله اهمیت زیادی می داد و برای مقابله با آن می گفت باید کاملا هشیار باشیم و اگر فرد یا ماشین مشکوکی دیدیم مشخصات آن را باید بخاطر بسپاریم تا اگر دوباره به همان مورد برخورد کردیم بتوانیم بعنوان علامت خطری برای تور پلیسی آنرا بررسی کنیم. می گفت یک نگاه کوتاه برای بخاطر سپردن مشخصات کلی باید کفایت کند و یکبار بمن گفت که با تمرین، حافظه تصویری را می توان تقویت نمود و اضافه کرد که شنیده است در شوروی با تمرین این کار را میکنند، بگونه ایکه کسانی با تمرین چنان پیشرفت می کنند که با یک نگاه کوتاه به ویترین یک مغازه، ویترین را عینا روی کاغذ نقاشی می کنند. البته این نکته را پیشتر حسن نوروزی هم به من گفته بود. بعدا در خارج از کشور مطلبی خواندم که در آن آمده بود که جاسوسان آلمان شرقی از این متد استفاده می کنند و جاسوسانی را تربیت می کنند که می توانند با نگاه به سند های سری مضمون آن را به خاطر بسپارند و از این روش در جاهائی که امکان بردن دوربین های کوچک نیز نیست استفاده می کنند. من حافظه تصویری ام قوی بود و با تمرین توانستم به میزان زیادی پیشرفت کنم و اگر ماشین مشکوکی را می دیدم با یک نگاه، رنگ و دو شماره اول پلاک آن تاچندین روز یادم می ماند و اگر فرد مشکوکی می دیدم چهره اش در خاطرم نقش می بست. بعدها حتی در مواردی وقتی کتابی می خواندم تصویر برخی صفحات در خاطرم می ماند.

حمید اشرف در نظر دادن شتاب نمی کرد و پیش از اظهار نظر، گوش می کرد. او به دقت به سخنان رفقا گوش می کرد و گاه روی نکات بسیار ظریفی انگشت می گذاشت، به یاد دارم در یکی از قرارهایم با حمید اشرف با وی در باره کتاب خاطرات “سرهنگ اِبل” (که یکی از مشهور ترین جاسوسان ک.گ.ب در امریکا بود) صحبت می کردم و به روش های ارتباط گیری مامورین ک.گ.ب اشاره می کردم که حمید ایستاد گفت: “چه ایده های جالبی ما هم می توانیم از این روش ها درس بگیریم” و از من خواست که کتاب را برایش ببرم و پس از خواندن کتاب نکاتی جالبی را برای ارتقاء روش های ارتباط گیری، بیرون کشید.

حمید بر انتقال تجارب به رفقا تاکید ویژه ای داشت و خود یک نمونه بود و با نقل اتفاقاتی که افتاده بود(البته با حذف جنبه های امنیتی) و بررسی انتقادی آن تجارب در ارتقاء رفقا تلاش می کرد. حتی در عرض ده دقیقه حرکت در شهر، هنگام اجرای یک قرار نیز بسیاری چیزها از وی می شد آموخت. او هر قدر در انتقال اطلاعات، خست به خرج می داد، در انتقال تجربه بسیار سخاوتمند بود و با چنین نگاهی بود که جزوه”جمعبندی سه ساله” را به رشته تحریر در آورد. هدف اصلی از نگارش این جزوه بیشتر انتقال تجربه و نگاهی انتقادی به تجربیات گذشته بود. متاسفانه تنها بخشی از این جزوه امروزه در دسترس ماست. دست نوشته این جزوه را فکر می کنم در اواسط سال ۱۳۵۴ خواندم و تا آن جا که در خاطرم مانده است، به مراتب بیشتر بود.

خونسردی از خصوصیات بارز حمید بود و می گفت اگر در مقابله با خطر و وضعیت های خطیر خونسردی خود را حفظ کنیم، پنجاه در صد موفقیت مان تضمین شده است. او گرچه بر این باور بود که هر کسی کاراکتر خودش را دارد و برخی رفقا کمتر و بعضی بیشتر خونسردی خود را می توانند حفظ کنند ولی در عین حال بر این نکته نیز تاکید داشت که با تمرین و ممارست و تلقین بخود میتوان میزان خونسردی را بالا برد. او می گفت در اولین مقابله با یک خطر جدی، دستپاچگی تا حدودی طبیعی است، ولی بتدریج عادت می کنیم که خود را کنترل کرده و خونسردی مان را حفظ کنیم.

یکبار حمید اشرف برای من تعریف کرد که ماشین اش در منطقه ای شلوغ خاموش می شود و بدلیل ضعیف بودن باطری روشن نمی شده، حمید از عابرین تقاضا می کند که به وی کمک کنند و ماشین را حول بدهند تا روشن شود، خودش هم در طرف راننده در را باز می گذارد و حول میدهد در این میان اسلحه اش روی زمین می افتد، او بدون اینکه خم به ابرو بیاورد بیکی از عابرین می گوید آقا آن اسلحه را بمن بده و چنین وانمود می کند که ساواکی است و مساله فیصله پیدا می کنند.

در محله ای که حسن نوروزی پیش از مخفی شدن زندگی می کرده، فردی بود بسیار زرنگ که بزن بهادر محله نیز بوده و حسن را بخوبی می شناخته است. پس از مخفی شدن حسن نوروزی، ساواک او را اجیر و مسلح می کند و همراه گشتی های ساواک برای شکار حسن روانه می کند. حسن نوروزی می گفته من از گشتی های ساواک بیمی ندارم ولی از او که من را بخوبی می شناسد می ترسم. از قضا روزی حسن از یک کوچه فرعی به خیابان اصلی می رسد و با یک پیکان گشت ساواک که توقف کرده بوده مواجه می شود و می بیند که در عقب باز است و آن فرد مسلسل بدست نشسته است. حسن با اوچشم در چشم می شود و آماده بوده که سلاحش را بکشد و در حرکات او دقیق شده بود ولی خونسردی اش را حفظ کرده و در کشیدن سلاح عجله نمیکند. پس از چند لحظه آن فرد سرش را پائین می اندازد و حسن نوروزی به سلامت از آن خطر می گذرد. حمید اشرف که این ماجرا را برایم نقل کرد از این خونسردی حسن نوروزی بسیار خوشش آمده بود.

حفظ خونسردی صرفا در رابطه تقابل با پلیس، در گیری، عملیات نظامی یا و وضعیت های استثنائی مطرح نیست، بلکه در تصمیم گیری های سیاسی در شرایطی خاص و خطیر نیر حائز اهمیت بسیاری است. حمید همیشه گوشزد میکرد که باید ” با قلبی گرم و مغزی سرد” در شرایط خطیر تصمیم گیری نمود. به یاد دارم پس از ترور جنایتکارانه بیژن جزنی و یارانش در فروردین سال ۱۳۵۴ در زندان اوین، که همه رفقا به شدت خمشگین و ناراحت بودند و بسیاری از رفقا پیشنهاد عملیات نظامی تلافی جویانه می دادند، حمید اشرف با خونسردی مخالفت کرد و رفقای دیگر را قانع نمود که در گیر شدن در چرخه عملیات تلافی جویانه، کار اشتباهی است.

پس از انقلاب بهمن، شرایطی به وجود آمد که بارها و بارها می بایست در شرایطی خطیر سریعا تصمیم سیاسی مهمی می گرفتیم، یک روز بناگاه خبر درگیری نظامی و جنگ در سنندج می رسید، روز دیگر خبر اشغال ستاد شوراها و شروع جنگ در گنبد، و روز بعد خبری دیگر …. و رهبری سچفخا می بایست در تمامی این موارد مهم سریعا تصمیم می گرفت، من که در آن دوره در این تصمیم گیری ها سهیم بودم، همواره این گفته حمید که خونسردی خود را باید حفظ کرد و ” با قلبی گرم و مغزی سرد” تصمیم گرفت، آویزه گوشم بود.

حمید اشرف حافظه ای قوی داشت و به ریزترین نکات نیز توجه داشت و بخاطر می سپرد. بخاطر دارم در سال ۱۳۵۴ هنگامیکه من آماده اعزام به خارج می شدم، حمید توضیحات مفصلی در باره فعالیت های خارج از کشور، صف آرائی و موقعیت نیروهای اپوزیسیون در خارج از کشور و تاریخچه و کم و کیف رابطه سازمان با گروه “ستاره” به من داد. با آن که او هیچگاه به خارج از کشور مسافرت نکرده بود ولی اطلاعات دقیق و وسیعی در این باره داشت که برایم تعجب آور بود. او حتی در باره مشخصات ظاهری رفیقی که در فرانکفورت سرپل ارتباطی سازمان با رفقای خارج بود، برایم صحبت نمود و این را هم اضافه کرد که این رفیق زیاد سیگار می کشد. برای من جالب بود که حمید به چه نکات ریزی توجه دارد. وقتی که به خارج آمدم و رابطمان را در فرانکفورت ملاقات کردم(که کامبیز روستا بود) دیدم چقدر توصیفات حمید دقیق بوده است. آنزمان فکر کردم که شاید این توضیح و ریز بینی برای اطمینان بیشتر و به این دلیل بوده که اگر من احیانا کس دیگر را عوضی به جای رابطمان ملاقات کردم متوجه بشوم ولی بعدها که نوارهای حمید اشرف با تقی شهرام را گوش کردم متوجه شدم که این دقت صرفا در رابطه با کسانی که در ارتباط با سازمان بوده اند نبوده است، بلکه حتی در مورد سایر نیروها نیز صدق می کند از جمله حمید از شهرام در باره موضع مسئول سابق مجاهدین(که تراب حق شناس بوده) سوال می کند و می پرسد: “همان که جهرمی است؟”.

اواخر پائیز سال ۱۳۵۰ که پس از ضربات سنگین تنها دو تیم چریکی باقی مانده بود، حمید اشرف در تجدید سازماندهی نقشی کلیدی ایفا نمود. او نه تنها در هر مرحله ای با توجه به شرایط، توان و نیرو، سازماندهی مرحله ایرا طرح ریزی می کرد، بلکه خود نیز نقش فعالی در اجرای عملی طرح ها به عهده می گرفت. با آن که عکس هایش منتشر شده بود و ساواک نیروهایش را برای ضربه زدن به وی متمرکز نموده بود، کسی نبود که در گوشه خانه های تیمی بنشیند. مدام در حال حرکت بود و هر کجا مشکلی وجود داشت برای حل مشکل شخصا قدم پیش می گذاشت. برای او کار خرد و کلان معنی نداشت. برای آموزش رفقا به خانه های تیمی می رفت. اگر ماشینی لازم بود برای تهیه آن اقدام می کرد. گاه اگر خانه لازم بود با تبحری که در برخورد داشت با رفقا همراه می شد تا خانه ای اجاره کنند. اگر رفیقی در معرض خطر قرار می گرفت، برای نجات وی شخصا دخالت می کرد. به همین دلیل نیز او در بسیاری موارد نه در یک قدمی خطر بلکه در دایره درونی خطر قرار می گرفت و البته با هشیاری، خونسردی و قاطعیت اش بارها از مهلکه ها نیز جان سالم برده بود. حتی در سال ۱۳۵۴ که سازمان در اوج قدرتش بود و امکانات و نیروی گسترده ای داشت و همه رفقا بر محدود کردن حرکت وی یا رفتنش به خارج برای جلوگیری از ضربه احتمالی تاکید می کردند باز هم در بسیاری موارد شخصا پیشقدم می شد. حمید اشرف در رابطه با رفقایمان در مقدمه جمعبندی سه ساله می نویسد:

“رفقای ما نمونه کاملی از صداقت انقلابی بودند. رفقای ما به خاطر اعتقاداتشان بی مهابا هر خطری را تقبل می کردند و معمولا به تنها چیزی که بها نمی دادند جانشان بود و همین بود که مفهوم “فدائی” در مورد آن ها نه بعنوان یک شعار بلکه به عنوان یک واقعیت مصداق پیدا می کرد” و با نگاهی انتقادی اضافه می کند که: “شاید هم پاکبازی تمام عیار رفقای ما یکی از اشکالات کار ما بوده باشد. در حقیقت باید گفت پاکبازی انقلابی به تنهائی برای پیشرفت کار کافی نیست، می بایست احتیاط انقلابی و دورنگری نیز داشت” (جمعبندی سه ساله، انتشارات نگاه – تهران ۱۳۷۵ صفحه ۵)

در این که حمید نمونه کاملی از یک فدائی بود شکی نیست ولی می توان سوال کرد او که خود این همه خطر می کرد، آیا همواره به “احتیاط انقلابی” پایبند بود؟.

حمید اشرف از این خصوصیت برجسته برخوردار بود که نکات ضعف و قدرت، هر دو را ببیند و برخورد یکجانبه نداشته باشد و علیرغم قاطعیت اش، بسیار منعطف بود. این برخورد را نه تنها در رابطه با افراد، بلکه در برخورد به گروه هائی نیز که خواهان پیوستن به سازمان بودند نیز میشد دید. در روند برخورد به جبهه دموکراتیک خلق(گروه مصطفی شعاعیان- نادر شایگان)، گروه دکتر اعظمی و گروه ستاره(اتحادکمونیستی) حمید اشرف منعطف ترین برخوردها را داشت. هیچگاه با گروه ها بمثابه یک کل برخورد نمی کرد و می گفت هر گروه نیز از انسان هائی با کاراکترهای مختلف تشکیل شده است و همه یکجور و یکدست نیستند و این را در برخورد باید در نظر گرفت. برخوردش با اختلاف نظر نیز منعطف تر از سایر رفقا بود. برخورد حمید در رابطه با اختلافات نظری با مصطفی شعاعیان پس از پیوستن اش به سازمان، اختلاف نظری با دکتر اعظمی حول حرکت مجدد در لرستان و با گروه “ستاره” در پروسه تجانس نمونه هائی از آن است.

حمید اشرف همانند پویان، احمدزاده، جزنی، ظریفی، حمید مومنی، تئوریسین نبود. تنها نوشته تئوریکی از حمید اشرف را که من به یاد دارم و دست نوشته آنرا در اوائل پائیز سال ۱۳۵۴ خواندم، تحلیل تغییر ایدئولوژیک مجاهدین خلق بود. ولی او یک سازمانده برجسته بود، دید عمیق سیاسی داشت و یک استراتژ سیاسی بود که توانائی آنرا داشت که بر پایه واقعیت ها و توانائی های عینی، “استراتژی” را مرحله بندی کرده و برنامه ریزی های مرحله ای را طرح ریزی و سازماندهی کند. نگاهی به بحث های مرکزیت چریکهای فدائی در نیمه اول سال ۱۳۵۰ که در کتاب “جمعبندی سه ساله” منعکس شده، نشان دهنده واقع بینی حمید اشرف است. حمید اشرف در “جمعبندی سه ساله” با نگاهی انتقادی به روحیه مسلط در اوائل سال ۱۳۵۰ نگریسته و می نویسد:

” … روحیه تهاجمی مثبت در این مرحله وجه غالب را داشت. … در آن موقع حالت شطرنج بازی را داشتیم که پس از گرفتن یکی دو مهره از حریف با خوشحالی در صدد طرح نقشه برای مات کردن حریف است و در این میان فقط به حرکات خود می اندیشد و از کمین دشمن غافل می ماند و توجهی به مهره ها و حرکات حریف ندارد. … وقت آن بود که ما که دو قدم به پیش گذاشته بودیم یک گام به عقب برداریم و به بررسی دست آوردهای خود بپردازیم و مسائل درونی خود را حل نمائیم و سازماندهی بالنسبه محکمی ایجاد نمائیم.”(جمعبندی سه ساله، انتشارات نگاه – تهران ۱۳۷۵ صفحات ۲۰ و ۳۶)

مخالفت حمید اشرف با حرکت مجدد در کوه در تابستان ۱۳۵۰ نمونه دیگری از واقع بینی وی است:

“مساله عمده ای که در مرحله دوم مطرح گردید، مساله آغازه مجدد فعالیت در نواحی روستائی شمال کشور بود. … پیشنهاد از طرف رفیق مفتاحی عنوان شد و رفیق مسعود نیز آنرا تائید کرد. رفیق قاسم(نام مستعار حمید اشرف- ن) قویا با آغاز فعالیت در روستا در آن شرایط مخالفت می کرد، بحث های زیادی بر سر این مساله صورت گرفت…. بهر حال با توجه به اکثریت داشتن رفقائی که با طرح حرکت مجددا موافق بودند این طرح تصویب شد…. ضعف و نقص اصلی ما در واقع بین نبودنمان خلاصه می شد.”(جمعبندی سه ساله، انتشارات نگاه – تهران ۱۳۷۵ صفحات ۵۶ و ۵۸ و ۷۸)

در آغاز مبارزه چریکی، به حفظ تشکل اهمیت لازم داده نمی شد این ایده در مقدمه جزوه “مبارزه مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک” بدین صورت فرموله شده بود:

“…این مهم نیست که گروه یا گروههای پیشاهنگ تر بزندگی خود ادامه دهند تا بتوانند نتایج عمل خود را ببینند، از اثرات آن بهره برداری کنند، و حمایت معنوی ایرا که ایجاد کرده اند با سازماندهی خود، مبدل به حمایت مادی کنند. این را می توانند گروه های دیگر انجام دهند.”

حمید اشرف در پائیز ۱۳۵۰ با بررسی تجربیات چند ماهه این ایده را به زیر سوال برد و مطرح نمود که : “اگر با تجربه ای که ما به دست آورده ایم نتوانیم بقای رزمنده خود را تضمین کنیم، گروه های کم تجربه تر از شانس به مراتب کمتری برای حفظ خود برخوردار هستند و لذا به حفظ تشکیلات باید بهای لازم را بدهیم”. بعدها این ایده توسط بیژن جزنی به صورت “نقش استراتژیک چریکهای فدائی خلق” و “تثبیت و تشکل پیشاهنگ” تئوریزه گردید.

در سال ۱۳۵۳ با رشد و گسترش سازمان، با انباشته شدن تجربیات رفقا و راه یافتن نظرات جدید، بحث های گسترده ای در تشکیلات براه افتاد، حمید اشرف در هدایت و کانالیزه کردن این بحث ها نقش بسیار مهمی داشت و تلاش می کرد که بحث ها را با پراتیک مشخص سازمان پیوند بزند. از جمله هنگامی که بحث بر سر آماده بودن یا نبودن شرایط عینی انقلاب جدی تر شد و نظرات متفاوتی بروز کرد با آن که نظرش به نظرات بیژن نزدیک بود، توصیه کرد که از هرگونه نتیجه گیری شتاب زده پرهیز شود و برای آن که بحث ها از شکل مجرد خارج شده و با پراتیک روزمره نیز پیوند بخورد، پیشنهاد کرد که رفقائی که نظرات متفاوت دارند مشخص کنند که پذیرش هر نظری کدام نتایج مشخص را در سازماندهی و فعالیت هایمان خواهد داشت و چه تغییری در ساختار تشکیلاتی و تاکتیک هایمان باید بوجود بیاید. بدین ترتیب بحث ها حالت زنده تری بخود گرفت و در جهت سازماندهی و تاکیتکها کانالیزه شد.

از همان آغاز مبارزه چریکی همواره بر طولانی بودن مبارزه تاکید می شد، پس از چند سال مبارزه چریکی و در جریان عمل نیز دید ذهنی نسبت به آهنگ سریع رشد و گسترش مبارزه مسلحانه زائل شده و دید واقع بینانه تری حاکم بود و از سوی دیگر اهمیت و ضرورت سازماندهی مبارزات صنفی و سیاسی بیش از پیش آشکارتر می گشت و این پرسش که سازمان چگونه در سازماندهی این مبارزات نقش خود را باید کند پرسشی نه تنها تئوریک بلکه علاوه بر آن پرسشی عملی بود. در نظرات پویان و مسعود احمدزاده پاسخ های مشخصی به این پرسش ها یافت نمی شد ولی در نوشته های بیژن پاسخ های مشخصی به این پرسش ها داده شده بود. حمید مومنی گرچه تئوریسین بود و اغلب جزوات سازمان در سالهای ۱۳۵۲ تا بهمن ماه ۱۳۵۴ را او نوشته است ولی در حوزه سازماندهی و استراتژی سیاسی خیلی توانا نبود. ایده های اصلی در این حوزه را حمید اشرف طرح می نمود.

گر چه پس از ترور جنایتکارانه بیژن جزنی و یارانش، در نبرد خلق شماره شش( اردیبهشت ۱۳۵۴) نظرات بیژن جزنی مورد تائید قرار گرفته و تاکید شده بود که آثار وی از بهترین کتابهای آموزشی تئوریک رفقای سازمان بوده و در آنها رهنمودهای ارزنده ای برای مبارزه ارائه گردیده است ولی هنوز ایده های بیژن در باره نحوه سازماندهی و چشم انداز توده ای شدن مبارزه مسلحانه به تمامی پذیرفته نشده بود و نظرات متفاوتی در این باره وجود داشت. حمید مومنی هنوز طرح کاملی برای سازماندهی ارائه نکرده بود و بر ضرورت سمت گیری کارگری و تمرکز نیرو در این جهت تاکید داشت، ولی در عین حال بهای لازم را به سازماندهی مبارزات صنفی- سیاسی کارگران نمی داد. هنگام جمبندی اثرات ترور فاتح، پس از بحث های طولانی بالاخره پذیرفت که در نبرد خلق شماره پنج(دیماه سال ۱۳۵۳) این عبارت را بیاورد که: “ما با اعلام حمایت از هر نوع مبارزه صنفی، اقتصادی، سیاسی طبقه کارگر زمینه را برای به میدان کشیدن تدریجی وسیع ترین نیروهای طبقه، در چارچوب مبارزات از سطح پائین به سطح بالا یعنی از مبارزات اقتصادی به مبارزات سیاسی فراهم می کنیم”. حمید اشرف گرچه بر اهمیت مبارزات صنفی و سیاسی و ضرورت سازماندهی این مبارزات تاکید داشت و ضرورت سمت گیری کارگری و تمرکز نیرو در این راستا را می پذیرفت ولی هنوز پرسش هائی حول چگونگی سازماندهی این مبارزات و طرحهای ارائه شده توسط بیژن جزنی داشت. راه حل حمید اشرف این بود که بهتر است به جای نتیجه گیری شتابزده با آزمون خطا و بتدریج در جهت تغییر سازماندهی در راستای بالا بردن ظرفیت برای سازماندهی مبارزات سیاسی و صنفی حرکت کنیم.

مشکل دیگر در این مقطع گسترش بی رویه سازمان بود. حمید به شدت نگران این مساله بود. نیروهای زیادی به سمت سازمان آمده بودند و عضو گیری های زیادی صورت گرفته بود و در این عضو گیری ها توجه کافی به کیفیت عضوگیری ها نشده بود. حمید یکبار به شوخی گفت کسانی بطرف ما آمده اند که باید دست شان را گرفت و تاتی تاتی برد. حمید به شدت نگران این مساله بود و می گفت گسترش بی رویه توام با عدم دقت کافی به کیفیت در شرایطی که تغییر سازماندهی نیز در دستور است، منشا ضربات جدی می تواند باشد.

از اوائل سال ۱۳۵۴ عضو گیری های جدید به شدت محدود شد، عملیات نظامی کاهش یافت، برای آموزش سیاسی رفقا برنامه ریزی های جدی تری شد، در راستای سازمان یابی مبارزات دانشجوئی پیامی خطاب به دانشجویان تنظیم و منتشر شد که در آن رهنمودهای مشخصی برای چگونگی سازماندهی هسته های دانشجوئی فرموله شده بود. تصمیم گرفته شد که نشریه “پیام دانشجو”، به عنوان ارگان دانشجوئی سازمان و به منظور انتقال تجارب هسته های دانشجوئی به یکدیگر و هماهنگ کردن مبارزات دانشجوئی منتشر شود. در تابستان سال ۱۳۵۴ شورایعالی سازمان سمت گیری کارگری و تمرکز هشتاد در صد انرژی سازمان در این راستا و انتشار نشریه “نبرد خلق ویژه کارگران و زحمتکشان” را تصویب کرد. حمید در همین برهه مطرح کرد که: “دوره کارهای بزرگ و پرسر و صدا به پایان رسیده است و دوره کارهای کوچک با اهمیت بزرگ آغاز می شود” و تاکید داشت که در مرحله جدیدی که آغاز شده است، باید از هرتجربه جدیدی درس های لازم را برای ارتقاء روش های سازماندهی مان فرابگیریم.

گرچه رازهای چگونگی ضربات سال ۱۳۵۵ و ضربه هشت تیر و جان باختن حمید اشرف هنوز به تمامی گشوده نشده است ولی با اطلاعاتی که در دست است، می توان گفت که علیرغم اینکه حمید اشرف تاکید می کرد ما همواره باید یکقدم از دشمن جلوتر باشیم، در آن مقطع، سازمان یکقدم از دشمن عقب تر افتاد و با غرق شدن در حرکات خود از کمین دشمن غافل ماند. در آخرین باری که اواخر آذرماه سال ۱۳۵۴ و پیش از آمدنم به خارج از کشور حمید اشرف را ملاقات کردم، او همچنان نگران ضربه خوردن سازمان بود و گفت: استقلال نسبی دسته های تبلیغ مسلحانه و گسترش بی رویه، آسیب پذیری سازمان را بالا برده است. این نگرانی واقعی بود ولی چرا حمید اشرف با همه تجربه و هشیاری اش نتوانست راهی برای غلبه بر آن بیابد، سوالی است که هنوز پاسخی برای آن نمی یابم.

ضرباتی که در زندان و بیرون زندان در سال ۱۳۵۴ و ۱۳۵۵ بر سازمان فرود آمد، توان فکری، سیاسی، سازمانگرانه و تشکیلاتی جنبش فدائی را به میزان زیادی تحلیل برد. این ضربات که ۸ تیرماه ۱۳۵۵ و جان باختن حمید اشرف اوج آن بود، هر چند سازمان را تا مرز فروپاشی پیش برد ولی مبارزه چندین ساله و سیستم سازماندهی ای که سازمان قدم به قدم ساخته بود و معمار اصلی آن حمید اشرف بود، امکان داد که دوباره سازمان بازسازی شود و دو سال و نیم بعد در جریان انقلاب به قدرتمند ترین نیروی سراسری چپ فرابروید.

حمید اشرف در سازماندهی گروه جنگل و پس از تشکیل چریکهای فدائی خلق، مسئولیت های بسیار مهمی بر عهده داشت ولی از پائیز سال ۱۳۵۰ تا تیرماه سال ۱۳۵۵ بار اصلی مسئولیت بر دوش حمید اشرف بوده است و همچنانکه در پیشرفت ها و موفقیت های سازمان نقش بسیار مهمی داشته، بار اصلی مسئولیت ضعف ها و شکست هایش هم باید به پای وی نوشته شود. او نیز با تمام کاراکتر و خصوصیات برجسته اش، یک انسان بود با قدرت ها و ضعف هایش. اگر از وی تعریف و تمجید می شود بر ضعف ها و اشتباهاتش نیز باید انگشت گذاشته شود. خود حمید اشرف در انتقاد از خود پیشقدم بود. او وقتی تجربه گذشته را بررسی انتقادی می کند، در عین حال بر ضعف ها و اشتباهات خود نیز انگشت می گذارد. اشتباهات حمید اشرف را به ویژه در رابطه با ضربات سال ۱۳۵۵ نمی توان نادیده گرفت، البته به قول خود او “تنها کسی اشتباه نمی کند که عمل نمی کند”.

۷ ژوئیه ۲۰۱۶
حیدر تبریزی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>