نوشته شده در اندیشه٬دیدگاه ها توسط admin. افزودن پیوند یکتا به علاقمندی‌ها. Print This Post Print This Post

تا کید بر وجهه تاریخی صرفا چپ ، بمثابه محدود کردن دایره جنبش های بغایت متنوع اجتماعی می باشد . / سیروان هدایت وزیری

سر تیتری که من برای اعلام موضوع خود انتخاب نموده ام به مثابه تاکید صدردر صد در محتوای این مطلب نیست . زیرا که هر چیزی مطلق نیست ، بلکه نسبیت دارد . انچه که مرا به این اعلام وادار می سازد جنبه  های عملی و تجربی این قضیه می باشد . اینک خیلی از نیروهای وفادار چپ می خواهند به قضیه فوق پاسخی مناسب دهند و نیز انان با  تشکیل مجالس و جلسات مختلف ، خواسته اند  با انتخاب واژه چپ ، دورنمایی را  در گشایش فصل تازه ایی در کارایی چپ در تحولات اجتماعی بویژه در ایران بوجود آورند . ، جاه دارد ، من نیز خواسته و یا نخواسته ، به این بازیابی قضیه ، پرداخته باشم . و فکر می کنم خودم نیز ، در حین چند  دهه در جریان مبارزات چپ و اینک با مدرک درجه استادی صنعت برق و تحصیل در رشته علوم مهندسی برق در یکی از دانشکاه های المان به معضلات چپ به شیوه های معمول  قائل بوده ام  و اعتقاد دارم که همچنان بن بست چپ به شیوه سنتی اش هنوز صراحت خود از دست نداده است . من فکر می کنم ، جاه دارد ،  نیروهایی که به نحوی به چپ مطعلقند ، بازیابی روشن و منصفانه ایی را در خصوص بن بست چپ ارائه دهند . احساس میکنم ، آنچه که تاکنون اعلام گردیده ، معرف این قضیه نیست . جاه دارد چپ ها به زمینه هایی نگاه کنند ،  که آثاری از این بن بست ها و محدود بودن ها افول کرده باشد . و به افق دیگری بنگرند ، که  به نسبت ظاهریت خود را از دست نداد ه باشد . آیا کمرنگ شدن چهره چپ و افول آن در قالب سنتی اش  ،  به ظاهر شدن یک چهره دیگر به اسم سوسیال دموکراسی منجر نشده است ؟ البته شاید چپ بودن نیز در تقابل با  مقوله سوسیال دموکراسی بازیابی شود ، اگر چنین دیگری شود ان همان چپی هست که من به بن بست اش واقف می شوم . و فکر می کنم منظور از خیلی از چپ ها همان “چنین ها” باشد . پس جاه دارد به این حساسیت اغراق نمایم . بن بستی که من به مقوله چپ بودن واقف هستم ، گشایشی خواهد بود که به شیوه دیگری ،  به بازار معرکه رفت . اما در اینجا نیز جا دارد ، چپ را بیشتر تعریف نمود و منظور من در باره چپ بودن ، چگونه است . تا انجایی که من از چپ می دانم ، چپ ها متنوعند . چپ انارشیت ، چپ فاشیست ، چپ اپورتنیست ، چپ روزیونیست ، چپ سوسیالیست و کمونیست و …. انچه که مد نظر من هست همانا چپی هست که موجودیت اش بر مبنای کارکرد و روش های سرمایه دارانه اعلام شده است . و بعدا این چپ در چارچوب تفکرات فلاسفه و تئوریسین های معاصر ازجمله ، مارکس ، انگلس ، لنین ، استالین ، مائو خلاصه شد . این چپ به مخالفین سرسخت و انتاگونیستی مناسبات سرمایه داری  پا برعرصه بر اجتماع نهاد . مارکس از همان ابتدا در طی نقد سرمایه داری ، این منا سبات را به یک جامعه بربریت و استثمار نسبت داد و خواهان برچیده شدن این مناسبات شد . و آلترناتیو این مناسبات را ، مناسبات سوسیالیستی و بعدا کمونیستی قلمداد نمود . وی در ابتدا با بررسی جامعه اقتصادی سرما یداری و چگونگی کارکرد این مناسبات ،  در تحصیل نمودن استثمار کارگر پرداخت . وی  با بررسی تولید ارزش اضافی ، به این نتیجه رسید که در ناشی از این تولید ، به سرمایه سرمایه داران( بورژوازی) افزوده می شود ، در حالی که طبقه کارگر که خود افرینش این این ارزش هست ، محروم می شود ،  و از این تحول افزایشی ، احساس بیگانگی می کند . در نتیجه بیگانگی طبقه کارگر نسبت به این افزایش از یک طرف ، و از طرف دیگر مشوق شدن سرمایه دار ها از این تحول ،  به یک تخاصمات طبقاتی منجر می شود که شکل انتاگونیستی  سیاسی و اقتصادی به خود می گیرد . در حقیقت ، مکانیزم ارزش اصافی  ، با فقر زندگی کارگران مترادف می شود . هر چه این ارزش اضافی بیشتر می شود ، به همان نسبت طبقه کارگر فقیر تر می گردد . طبعا سرمایه داردان در حصول افزایش سرمایه واقف نمی شوند ، و با سرمایه داران دیگر به رقابت می پردازند . در ناشی این رقابت ها ، نیز تعدادی ورشکسته می شوند و تعدادی در معرکه ، پیروز سر در می اورند  ، و بزرگتر می شوند . در ناشی این رقابت ها ، سرمایه ، در چنگ محدودی از سرمایه داران دیگر افتاده  و سرمایه متمرکزتر  می شود . طبعا در ناشی از تمرکز این سرمایه  ، اکثریت جامعه ، از جمله تولید کنندگان در حاشیه سرمایه قرار می گیرند و در طی مدتی نیز از حاشیه سرمایه پرتاب میگردنند. سرمایه داران باز در افزایش سرمایه ، خود را به یک محدوده معین بسنده نمی کنند  ، و با سرمایه درادن دیگر در خارج ار محدوده جغرافیای خود به رقابت می پردازند . سرمایه دارانی دیگری که رقابت بدان ها تحمیل می شوند ، ناچار می گردنند به افزایش سرمایه خود از طریق اضافه نمودن ارزش اصافی و تولید  به طبقه تولید کننده فشار  اورند که بیشتر تولید کنند . تا اینکه خود در معرکه رقابت پیروز شوند . در حقیقت هر اقدامی که به افزایش سرمایه منجر شود به همان نسبت طبقه تولید کننده تحت فشار قرار می گیرد . و این فشار به یک مخرج مشترک کارگران در عرصه بین المللی تبدیل می شود . سرمایه داران نیز به طور بین المل  مخرج مشترک دیگری را بوجود می آورند .هم اینک این فرمول بندی ساده در ناشی از بغرنجی های دیالکتیک اجتماعی خاصیت و بازتاب عملمی خود را از دست داده است . اگر هر کدام از تز های کلاسیک ها را به عنوان مبنا قرا ر دهیم ، به این نتیجه می رسیم که هر کدام از انان تحقق عملی نداشته اند . از جمله استقرار سوسیالیزم ابتدا در اروپا تئوریزه شده از طرف مارکس.  ایشان از نظر علمی ثابت نمود ، جامعه  ، وقتی که صنعتی می شود به افزایش عد دی  پرولتاریا منجر می شود  که خود سبب بوجود امدن جامعه سوسیالیستی می شود . حال که شاهدیم ، در  این جوامع همچنان مناسبات سرمایه داری داری   حاکم هست و هیج جشم اندازی در استقرار دیکتاتوری پرواتاریای و سوسیالیزم مورد نظر مارکس متصور نسیت ، تا حد ودی که نیز همه جهان در تحت تائثیر این مناسبات ، توقعات دیگری بر زندگی روانشناسانه جامعه مدنی حاکم شده ، که رجعت به جامعه مورد نطر مارکس عقب مانده و ناکافی به نظر می رسد . چه بسا اینکه حاملین این نظریه در انتخابات آزاد عمومی نمی توانند به تنهایی بر اریکه قدرت بنشینند و شاید نیز هیج شانس دیگری دال بر هزمونی خود در هر جامعه معیینی را ندارند . البته  ابن قضیه دال بر بی توجهی مارکس در مقیاس تئوریک نسیت ، و شاید نیز خود ایشان اگر در این عصر حاضر می بود ، از بعضی از نظریات خود حول مسائل ماتریالزم اجتماعی و بویژه مکانیزم جامعه واقعا موجود صرفنظر می کرد . بی شک  زمینه هایی بوجود میآمد   که  در عرصه نظری و سیاسی  تجدید نظر نماید . ایشان مانیست کمونیستی خود در رابطه با جنبش پرولتاریایی کمون پاریس در ۱۸۷۴ را تغییر داد و از  تجربه حکومت پرولتاریای  ۱۱ ماهه استفاده نمود . در صورتی که ، اگر انقلاب پرولتاریای پاریس به وقوع نمی پیوست ، مانیفست خود را فیکس ،  تمام شده و مدون اعلام می نمود . در هر صورت هر برنامه ایی که مدیون ماتریالیزم تاریخی و حرکت های اجتماعی باشد ،  نباید  ، ثابت شده  ، تمام شده و مدون قلمداد کرد . اما نباید از این مسئله صرف نظر کرد که  نظریات فلسفی مارکس در تقابل با فلسفه ایده آلیستی کلیسا ها و مذا هب هم اینک نیز خاصیت خود را از دست نداده و شاید نیز از بالندگی خاصی بر خودار می باشد ، از این نظر هست که مذ اهب چیزی را در خصوض ماتریالیزم تاریخی و علمی ارائه نداده اند و همجنان بهشتی را برای کسانی نوید می دهند که ذهنی تر فکر کرده باشند  و نه علمی تر . خاصیت فلسفه مارکس همان هست که در تاریخ واقعی انسان ها محک خورد . و جنبه علمی به خود گرفت ،  مثبت بودن اش در همان هست که شکست تئوریکی اش در جامعه ملموس به نطر می رسد . اما ایده الیزم مذاهب چون علمی نیست و در اجتماع ماحصل علمی ندارد ، شکست اش ناملموس هست و همچنان پابرجاست .

مارکس نابرابری هایی که در جامعه بشری و بویژه جامعه ایی با مناسبات مسلط سرمایه داری بوجود امده بود ، بر کارکرد خود انسان و منجمله سرمایه دارن  نسبت می داد و این نابرابری را ناشی از یک سیستمی می د انست که همه چیز خصوصی می باشد و به اعتبار خصوصی بودن اش نابرابری بوجود می اید . هر کسی توانایی فردی دارد ،  می تواند دیگران را تحت سیطره خود قرار دهد و ان را استثمار نماید . ایشان برای جلوگیری از این مکانیزم ،  خواهان لغو مالکیت خصوصی و اشتراکی کردن همه مسائل شد . برای پیشبرد این امر ،  دولت ها را ابزاری برای حل ان دانست . و یک طبقه ایی را برای تشکیل این دولت در نظر می گرفت که خود تولید کننده باشد . و این طبقه ،  همانا طبقه کارگر بود . ایشان بر این مسئله تاکید نمود ، که  طبقه کارگر از این جنبه که اکثریت اجتماع را تشکیل می دهد و  خود تولید نعمات اجتماعی هست ، قابلیت قدرت سیاسی را دارا می باشد . این طبقه هست که با اراده نیروی خود به اشتراکات مسائل جامعه پاسخ می دهد . در نتیجه در نظر مارکس ،  این طبقه هست که مقدس می باشد . و برابری را در جامعه مستقر می سازد . اما  کلیسا ، مساجد و بطور کلی ایده الیست ها ،  این نابرابری را ناشی از موهبت الهی و خدا می دانستند و همه چیز را قضا و قدر می پنداشتند . در نتجیه زیر دستان و استثمار شدگان را به صبر الهی دعوت  می کردند . حال که می بینیم این صبر وشکیباها از نظر اینان پایانی ندارد  ، و اگر تقاطعی داشته باشد ، همانا بهشت برین نامرئی می باشد . برای بررسی این دروغ و ریاها ، جامعه روشنفکری باید ورقه تازه تری را باز کنند تا روشن شود  ،  که این دروغ و ریاها قربانی به غایت بی شمار را در میان انسان ها ،  بویژه جوامع عقب ماند ه به بار اورده است . خوشبختانه پیشرفته های علمی و صنعتی زیادی در ناشی از ازادی خلاقیت های فردی انسانی بوجود امده که مرز و تقاطع مورد نظر مذاهب را مشخص سازد . از این جنبه هست که جامعه روشنفکری حول فلسفه مدرن به شیوه  امروزی آنهم  در مقابل خرافات  ، وظیفه ایی به غایت مهم در پیش دارد . وقتی که انسان ها توانستند از ۳۵ هزار کیلومتر ،  عرصه های همه جانبه زمین را از جوه  مشاهده نما یند ، قاعدتا مشخص شدن تقاطع ها باید مشخص تر شده باشد . در نتیجه مذاهبیون باید  چیز دیگری را برای فریب دادن از دست داده باشند. این موضوع فلسفی به صاحب نظران متخصص واگذار می شود ، در نتیجه موضوع این مطلب نیست . بر گردیم به اصل مطلب . تا نجایی که به مسائل اجتماعی بغرج بر می گردد ، نطریه مارکس نیز همانند مذاهب  ،  به یک تقاطع می رسد ،  مقدس شمردن طبقه کارگر در زمینه حل مسائل انسانی ، عددی نگاه کردن به این طبقه ، از این نظر چون تعداد بیشتری را از جامعه را تشکیل می دهد ، رسالت تشکیل دولت رفاه را دارد . تئوری نظام گرایی و مناسبات گرایی ، از این جنبه  ” یا مناسبات سرمایه داری”  ، و یا ” مناسبات سوسیالیستی و کمونیستی ” . یا ” حزب طبقه کارکر” ،  یا “حزب طبقه بورژوازی” . “دیکتاتوری پرولتاریا “و یا  ”دیکتاتوری بورژوازی ” . ” دولت طبقاتی” . یا ” دولت طبقه کارگر” ، یا  ”دولت بورژوازی”  . این  ”اما ” و” یاها ” بر تارک ماتریالیزم اجتماعی  رخت بر بست و همچنانکه مشاهده می نماییم ،  عرصه هایی را برای مانورهای سیاسی و اجتماعی در جهت منافع عموم را از دست داده است . و حتی  استنتاج  از این مکانیز هست  که  برخورد متقابل را می طلبید . که در ناشی از این برخوردهای متقابل ، خود بخود   محدودهای ، سیاسی ، اقتصادی ، و اجتماعی موجب  می شود . این نظر یک جاده دو طرفه بین مادیات و معنویات قائل نیست  و هر چیزی مادی می بیند . در ست همانند ایده الست ها  ، همه چیز  تابع معنویات بود نه مادی . چه بسا اینکه هم این مشکل اصلی چپ ها ،  ساختن این جاده دوطرفه هست .

لنین با توانای  و هنر مندی خود توانست تئوریک های اتخاذ شده از مارکس را در جامعه ای همانند روسیه بر کرسی عملی نشاند . و جوهره های فکری مارکس را برخلاف پیش بینی های  مارکس به جای دیگری انتقال دهد که  نه تعداد عددی پرولتاریا تعیین کننده محسوب می شد ،  بلکه برآیند سیاسی این طبقه برای تشکیل یک دولت حصول به جامعه سوسیالیستی کافی به نظر می رسید . اما لنین  چگونگی تشکیل این دولت و شکل کشورداری را از مارکس الهام گرفت .  ”دولت طبقاتی” ،” دولت طبقه کارگر” ،” حزب صرف طبقه کارگر” ،  ” لغو مالکیت خصوصی بر وسایل تولید ” ، و  ” اجتماعی ساختن وسایل تولید ” ، ” استقرار دیکتاتوری پرولتاریا ” ، کشف شده از طرف مارکس ، اینها  مانند هایی هستند که جوهره فکری مارکسیسم تشکیل را  می دهند .  ، و ایشان نیز بر خلاف مارکس  انقلاب سوسیالیستی در اروپای صنعتی  ،  زمینه های عملی  انتقال انقلاب را از یک جامعه پیشرفته صنعتی سرمایه داری به جامعه عقب مانده سرمایه داری به عنوان یک تاکتیک ، به این اعتبار که حلقه های ضعیف جامعه سرمایه داری  فراهم ساخت  و به اصطلا ح یکی از حلقه ها را از مجموعه حلقه های امپریالیستی جدا کرد  . و با جدا کردن این حلقه  یک اغاز دیگر در بوقوع پیوستن انقلابات دیگری در سراسر جهان نوید داد .

                                                                                                                   ادامه دارد                         

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>