نوشته شده در یادها توسط admin. افزودن پیوند یکتا به علاقمندی‌ها. Print This Post Print This Post

به یاد دکتر هوشنگ اعظمی و یارانش/ محمد اعظمی

بیست و پنجم اردیبهشت سال ۱۳۵۵ در جریان یک درگیری مسلحانه در تهران حدود ۱۲ تن از چریکهای فدائیان خلق جان باختند. دکتر هوشنگ اعظمی و محمود خرم آبادی دو تن از جان باختگان آن روز بودند. ساواک و مقامات امنیتی حکومت شاه، به رغم اینکه این دو تن را شناسائی کرده بودند، اما این خبر را آگاهانه مسکوت گذاشتند و از رسانه ای کردن و اعلام آن خود داری کردند. به یاد دکتر هوشنگ اعظمی که هم نقش تعیین کننده ای در جهت گیری مبارزاتی ام داشت و هم نخستین آموزگارم بود و به یاد دوست دیرینه ام محمود خرم آبادی و همه رفقائی که در آن روز جان باختند، به ویژه یاران گرانقدر گروه دکتر اعظمی، که عموما به سازمان فدائی پیوستند و بسیاری از آنان نیز در جریان مبارزه در راه آرمان انسانی شان جان باختند، متن مصاحبه ای را که نزدیک بیست سال پیش با نشریه “اتحاد کار” داشته ام، با افزوده هایی- اشاره کوتاه به زندگینامه برخی از این جانباختگان-، منتشر می نمایم.

مصاحبه با محمد اعظمی در باره گروه دکتر اعظمی

گروه دکتر هوشنگ اعظمی چه کسانی بودند؟ چه زمانی وچگونه شکل گرفتند؟ چه نظراتی داشتند؟ چه نوع فعالیتی می کردند؟ چه تاثیری به جا گذاشتند؟ سرنوشت آنها چگونه رقم خورد و ….،مجموعه پرسش هائی است که در این مصاحبه بدان پرداخته شده است.

س- گروهی که به گروه دکتر هوشنگ اعظمی مشهور شد، چگونه شکل گرفت؟

ج- گروه دکتر اعظمی، بخشی از گروه بیژن جزنی بود. در واقع گروه جزنی در نظر داشت دو کانون فعالیت در روستاها، یکی در شمال کشور و دیگری در لرستان ، ایجاد نماید. این کانونها می بایست جنگ پارتیزانی را در مناطق کوهستانی شروع کنند. در شهرها نیز تیم های تبلیغی و تدارکاتی در نظر گرفته شده بود، که می بایست هم به لحاظ تدارکاتی و هم به لحاظ تبلیغی، نقش پشت جبهه و پشتیبان را ایفا نمایند. گروه جزنی، ابتدا از طریق دکتر اسماعیل احمدپور، که دکترای اقتصاد داشت و با رفیق بیژن جزنی در دانشگاه آشنا شده بود، با تعدادی از فعالان سیاسی در لرستان ارتباط می گیرد و سپس به دلایلی که برای من روشن نیست، مسئولیت احمدپور تغییر کرد و دکتر اعظمی به عنوان مسئول گروه لرستان، جایگزین او می شود و مستقیما در ارتباط با بیژن جزنی قرار می گیرد. تا جائیکه اطلاع دارم فقط جزنی و ضیاء ظریفی از کم و کیف گروه لرستان اطلاع داشتند. در جریان ضربه سال ۴۶ به گروه جزنی، گروه لرستان تقریبا دست نخورده باقی ماند. دلایل زیر ضرب نرفتن این گروه، که بعدا به نام گروه دکتر اعظمی مشهور شد، شاید جالب باشد. به جز مقاومت بیژن جزنی و حسن ضیاء ظزیفی در جریان بازجوئی، دلیل مهم دیگری وجود دارد. احمدپور به احتمال زیاد از طریق حسن ضیاء ظریفی با عباسعلی شهریاری ( که ساواک از او به عنوان عامل نفوذی استفاده می کرد و به نام های “اسلامی” و “مرد هزار چهره” نیز مشهور بود) ارتباطی داشته است. هنگامی که رفقا جزنی و ضیاء ظریفی در تهران دستگیر می شوند، احمدپور که به واسطه شهریاری برای پلیس شناخته شده بود، آگاهانه دستگیر نمی شود. احمدپور فقط می توانست از طریق سه نفر: جزنی، ضیاء ظریفی و شهریاری، لو رود. از آنجا که شهریاری دستگیر نشده بود و با توجه به مقاومت دلیرانه جزنی و ضیاء ظریفی، که در جزیان بازجوئی سخنی در باره احمدپور نگفته بودند، ساواک برای رو نکردن دست عباسعلی شهریاری، از دستگیری احمدپور صرف نظر کرد تا هم سر نخ ضربه های بعدی شود و هم دست عباسعلی شهریاری برای فعالیت های خرابکارانه آتی رو نشود.
س- گروهی که به گروه دکتر هوشنگ اعظمی مشهور شد، چگونه شکل گرفت؟
ج- گروه دکتر اعظمی، بخشی از گروه بیژن جزنی بود. در واقع گروه جزنی در نظر داشت دو کانون فعالیت در روستاها، یکی در شمال کشور و دیگری در لرستان ، ایجاد نماید. این کانونها می بایست جنگ پارتیزانی را در مناطق کوهستانی شروع کنند. در شهرها نیز تیم های تبلیغی و تدارکاتی در نظر گرفته شده بود، که می بایست هم به لحاظ تدارکاتی و هم به لحاظ تبلیغی، نقش پشت جبهه و پشتیبان را ایفا نمایند. گروه جزنی، ابتدا از طریق دکتر اسماعیل احمدپور، که دکترای اقتصاد داشت و با رفیق بیژن جزنی در دانشگاه آشنا شده بود، با تعدادی از فعالان سیاسی در لرستان ارتباط می گیرد و سپس به دلایلی که برای من روشن نیست، مسئولیت احمدپور تغییر کرد و دکتر اعظمی به عنوان مسئول گروه لرستان، جایگزین او می شود و مستقیما در ارتباط با بیژن جزنی قرار می گیرد. تا جائیکه اطلاع دارم فقط جزنی و ضیاء ظریفی از کم و کیف گروه لرستان اطلاع داشتند. در جریان ضربه سال ۴۶ به گروه جزنی، گروه لرستان تقریبا دست نخورده باقی ماند. دلایل زیر ضرب نرفتن این گروه، که بعدا به نام گروه دکتر اعظمی مشهور شد، شاید جالب باشد. به جز مقاومت بیژن جزنی و حسن ضیاء ظزیفی در جریان بازجوئی، دلیل مهم دیگری وجود دارد. احمدپور به احتمال زیاد از طریق حسن ضیاء ظریفی با عباسعلی شهریاری ( که ساواک از او به عنوان عامل نفوذی استفاده می کرد و به نام های “اسلامی” و “مرد هزار چهره” نیز مشهور بود) ارتباطی داشته است. هنگامی که رفقا جزنی و ضیاء ظریفی در تهران دستگیر می شوند، احمدپور که به واسطه شهریاری برای پلیس شناخته شده بود، آگاهانه دستگیر نمی شود. احمدپور فقط می توانست از طریق سه نفر: جزنی، ضیاء ظریفی و شهریاری، لو رود. از آنجا که شهریاری دستگیر نشده بود و با توجه به مقاومت دلیرانه جزنی و ضیاء ظریفی، که در جزیان بازجوئی سخنی در باره احمدپور نگفته بودند، ساواک برای رو نکردن دست عباسعلی شهریاری، از دستگیری احمدپور صرف نظر کرد تا هم سر نخ ضربه های بعدی شود و هم دست عباسعلی شهریاری برای فعالیت های خرابکارانه آتی رو نشود.

س- فعالین اولیه گروه دکتر اعظمی در لرستان چه کسانی بودند و نوع فعالیت آنها چگونه بود؟

ج- در آن دوره در شاخه لرستان تعداد زیادی فعالیت می کردند و هر فرد ارتباطات نسبتا زیادی با عناصر انقلابی پیرامون خود داشت. اگر اعضای گروه را افرادی بدانیم که از برنامه عمومی فعالیت مطلع بودند و آگاهانه همکاری می کردند، تا آنجا که برای من شناخته شده اند، عبارت بودند از: دکتر هوشنگ اعظمی، دکتر اسمائیل عالیخانی، دکتر اسمائیل احمدپور، رسولیان، علی احمدی، بهرام طاهرزاده، غلامرضا اشترانی، توکل اسدیان، هبت معینی، فریدون اعظمی، سیاوش اعظمی، کوروش اعظمی، من و چند نفر دیگر. البته آن زمان تا آنجا که من اطلاع داشتم، ضابطه تدوین شده ای در رابطه با عضو گیری در لرستان وجود نداشت- یا من از آن بی اطلاع بودم- افراد پس از مدتی ارتباط و روشن شدن تمایل شان، در رابطه نزدیکتری قرار می گرفتند و برنامه های کوهنوردی و شکار (برای آماده سازی به منظور شرکت در مبارزه مسلحانه در کوه) با آنها اجرا می شد. به تدریج موقعی که فردی مناسب به نظر می رسید، برنامه مبارزه مسلحانه در کوه با او در میان گذاشته می شد. در صورت پذیرش و اعلام آمادگی برای ادامه همکاری، او به عضویت گروه پذیرفته می شد. اینکه برای عضویت چه کسانی تصمیم می گرفتند، برایم روشن نیست. من به همراه کورش اعظمی و سیاوش اعظمی، که در یک تیم فعالیت می کردیم، توسط دکتر اعظمی عضوگیری شدیم تا به فعالیت سیاسی سازمان یافته بپردازیم. پیرامون نوع فعالیت ما باید بگویم که در آن دوره اساس کار ما تدارکاتی بود. جمع آوری سلاح، آموزش نظامی، آموزش های اولیه پزشکی، شناسائی کوه ها، ساختن پناهگاه ها و مخفی گاه ها در کوه، اساس فعالیت اجرائی ما را تشکیل می داد. کار مطالعاتی ما در رابطه با این گروه، برنامه ریزی شده نبود. مطالعه هم می کردیم، اما تابع نظمی نبود و نسبت به انجام آن، در قیاس با کارهای اجرائی، حساسیت زیادی وجود نداشت. کوچکترین خطای کار اجرائی، با انتقاد شدید همراه می شد. اما به یاد ندارم در رابطه با مطالعه به کسی انتقاد شده باشد.
زمانی که در اوائل سال ۴۸ قرار بود تعدادی از افراد گروه بیژن جزنی از زندان قصر فرار کنند، یکی از وظایف اصلی تیم ما ساختن یک مخفی گاه بزرگ در یکی از کوه های لرستان، در اطراف بروجرد بود. پس از ناکام ماندن فرار آنها، آن مخفی گاه هم، به حال خود رها شد. البته لازم می دانم بگویم که تیم ما از فرار مطلع نبود. به ما وظیفه دادند یک پناهگاه برای گروه خودمان آماده کنیم تا در هنگام شروع عملیات مسلحانه، از آن استفاده کنیم. ما محل را شناسائی کردیم و پس از تائید محل توسط دکتر اعظمی و فریدون اعظمی، که از آنجا بازدید کردند، مشغول کار شدیم. چند ماه فعالیت ما تداوام داشت اما به دلیل یک اتفاق، اطلاع دادند که کارمان را متوقف کنیم. علت آن را، عدم رعایت دقیق مسائل امنیتی از جانب ما، عنوان نمودند. بعدا در زندان و در جریان بازجوئی ها متوجه شدم که پناهگاه برای چه منظوری بوده است.
من هنوز هم متوجه نشده ام، که علت اصلی توقف فعالیت ما چه بود. شکست طرح فرار بخشی از گروه جزنی از زندان قصر تهران و یا اتفاقی که برای تیم ما هنگام ساختن پناهگاه رخ داد؟ جریان این اتفاق این بود، که هنگام ساختن پناهگاه، اجازه داشتیم در مواردی از دینامیت برای خورد کردن سنگ و سخره کوه، استفاده کنیم. در کوه نیز برای دفاع از خود، هر سه نفرمان اسلحه-هفت تیر کمری- داشتیم. یکبار در جریان ساختن پناهگاه پس از چک کردن اطراف با دوربین، زمانی که هیج کسی را در آن حوالی مشاهده نکردیم، دینامیت را در دل سخره کوه کار گذاشتیم. خمیر دینامیت را زیاد گرفته بودیم. هنگام انفجار، صدای مهیبی بلند شد و کوه به لرزه درآمد و مه غلیظی از خاک و سنگ ریزه آسمان را پوشاند. صحنه چنان غیر منتظره بود که هر سه نفرمان، یکه خورده و گیج و منگ شده بودیم، پس از لحظاتی که به خود آمدیم، متوجه شدیم که یک نفر روستائی در جاده نشسته و به محل انفجار نگاه می کند. دستپاچه شدیم. نمی دانستیم چه باید کرد. بلافاصله یکی از ما پیشنهاد داد برای اینکه لو نرویم او را بکشیم. نفر دوم که معلم بود بلافاصله و به آرامی گفت مگر گنجشکی است که شکارش کنیم، او انسان است و نفر سوم هم مخالفت کرد. آنروز دست از ادامه کار کشیدیم و ماجرا را به اطلاع دکتر اعظمی رساندیم. او از ما انتقاد کرد و به شکل تنبیه دستور توقف کار ما را داد. او پول زیادی برای خرید کتاب در اختیار ما قرار داد و ما را موظف به مطالعه نمود.

س- دستگیری گروه جزنی چه تغییراتی در فعالیت گروه به وجود آورد و پس از آن، فعالیت شما چگونه انجام می گرفت؟

ج- من یک سال بعد از دستگیری گروه جزنی یعنی در سال ۱۳۴۷ رسما عضو شدم. در سال ۱۳۴۶ علیرغم اینکه با فعالان این گروه رابطه داشتم، متوجه تغییر و تحولی نشدم. پس از عضو شدن نیز، در باره ارتباط با گروه جزنی چیزی به من گفته نشد. به گونه ای که فکر می کردم ما گروه مستقلی هستیم. ولی به دلیل رابطه فامیلی و محفلی با دکتر اعظمی و سایر رفقائی که در مسئولیت بالاتری قرار داشتند، متوجه حساسیت آنان نسبت به سرنوشت گروه جزنی شدم و بدون هیچ دلیل مشخصی، در آن زمان حس می کردم رابطه ای بین گروه ما با گروه جزنی وجود دارد. نوع فعالیت ما، پیشبرد همان کارهای تدارکاتی بود، که ادامه پیدا کرد. ما قصد داشتیم تابستان سال ۱۳۴۹ با حمله به چند پاسگاه همزمان، مبارزه مسلحانه را در کوه های منطقه لرستان شروع کنیم. برای این منظور، مشغول کار تدارکاتی بودیم. البته باید تاکید کنم که برنامه ما فقط عملیات نظامی نبود. کار تبلیغاتی در شهر نیز همراه با این عملیات و برای توضیح آن، در دستور تیم های مستقر در شهر قرار داشت. می دانید که اساسا مبارزه مسلحانه ما در آن زمان، با این هدف بود که نیروهای روشنفکر و دهقانان را بسیج کند. در واقع عملیات نظامی ما، بیش از هر چیز اقدامی تبلیغی و خصلت بسیج گر داشت. افزون بر این، برنامه ما این بود که پس از عملیات نظامی با محاصره روستاها و سخنرانی برای آنها، از اهداف خود با آنها صحبت کنیم و سیاست های رژیم شاه را برایشان افشا نمائیم. آن زمان فکر می کردیم مردم منطقه زود به ما اطمینان خواهند کرد.
در تاریخی که ما بنا داشتیم مبارزه را در کوه شروع کنیم هنوز ماجرای سیاهکل رخ نداده بود و رفقا فعالیتشان در شمال انعکاسی پیدا نکرده بود. بعدا برای من روشن شد که آنها هم مشغول کار تدارکاتی در کوه های شمال بوده اند. اینجا بد نیست بگویم به رغم اینکه دقیق نمی دانم رابطه ای با گروه سیاهکل وجود داشته است یا نه، اما نشانه هائی از وجود رابطه وجود دارد. یکی از نشانه های داشتن ارتباط، این است که صفائی فرهانی (از اعضای اصلی گروه جزنی و از رهبران سیاهکل) بعد از بازگشت از فلسطین با دکتر اعظمی ملاقات داشته است، اما از محتوای گفتگوی آنان اطلاعی ندارم. نکته دیگری که نشان از یک رابطه می دهد زمانی که در روزنامه ها خبر سیاهکل منعکس شد، من شهر خرم آباد بودم دکتر اعظمی به من گفت این  برنامه ای سیاسی است و مشابه برنامه ماست.
پیش از شروع مبارزه مسلحانه در اوائل فروردین سال ۱۳۴۹ مسئولان بالاتر تصمیم گرفتند هبت معینی به عراق برود و با تیمور بختیار که به بغداد پناهنده شده بود و – می دانستیم که به گروه های اپوزیسیون کمک می کند- تماس بگیرد. هدف از این تماس گرفتن سلاح و وسایل ارتباطی نظیر بی سیم و .. بود. البته حجم سلاح های ما در آن زمان کم نبود، ولی سلاح های مدرن و وسایل ارتباطی پیشرفته نداشتیم. علاوه بر این، ما فکر می کردیم پس از یکدوره کوتاه، نیروی زیادی به ما خواهد پیوست. به همین خاطر برای تامین تدارکات به پشت جبهه احتیاج داشتیم. فردی که قرار بود هبت معینی را به عراق از مرز بگذراند، همان عباسعلی شهریاری معروف بود. قراری در خرمشهر برای دوم یا سوم فروردین تنظیم شده بود. این قرار اجرا شد ولی به دلیل مشکوک بودن محل قرار، هبت موفق شد از دست پلیس بگریزد.

س- بگوئید آن زمان، قرار ملاقاتها را چگونه اجرا می کردید و هبت چگونه موفق شد از دست پلیس بگریزد و برنامه گروه چگونه ادامه پیدا نمود؟

ج- من در این برنامه و اجرای قرار با شهریاری همراه هبت بودم و کاملا در جریان دیدار با عباسعلی شهریاری هستم. قرار این ملاقات را اسماعیل احمدپور تنظیم کرده بود و دکتر اعظمی آن را به ما داد. احمدپور و عباسعلی شهریاری نمی دانستند چه کسی سر قرار حاضر خواهد شد. ما برای اطمینان از اجرای قرار علائم معینی داشتیم تا دو نفر ملاقات کننده همدیگر را شناسائی کنند. قبل از اجرای قرار، محل آن را، که کنار مطب یک پزشک، در ساحل اروند رود و نزدیک بازار خرمشهر بود، چک کردیم. بعد منطقه را شناسائی کرده و راه های فرار احتمالی را بررسی نمودیم. هبت در زمان تعیین شده با یک مجله یا روزنامه ای در دست در محل قرار، حاضر شد. او باید سئوالی از شهریاری می کرد و پاسخ معینی از او می شنید. شهریاری هم با یک تسبیه با رنگی مشخص، می بایست در جلو مطب باشد. من که برای زیر نظر گرفتن چگونگی اجرای این قرار و خروج سالم هبت از ایران، او را همراهی می کردم، محل ملاقات را دورا دور زیر نظر داشتم. در حدود یک ساعت این دیدار طول کشید. در لحظات پایانی، موارد مشکوکی مشاهده کردیم، اما چندان مهم به نظرمان نیامد، که مانع تماس بعدی شود. البته همین موارد، ما را نسبت به دیدار بعدی حساس نمود. قرار بعدی، فردای آن روز در همان محل گذاشته شده بود. فردا، ما چند ساعت زودتر به محل ملاقات آمدیم تا محیط را بررسی کنیم. ما دو نفر جدا از همدیگر، اما با فاصله ای که روی یکدیگر دید داشته باشیم، حرکت می کردیم. اوضاع کاملا تغییر کرده بود. دستفروشان زیادی در محل مستقر شده بودند. همین مساله، باعث شد که از همان ابتدا ما مشکوک شویم، به رغم این، هبت چند دقیقه زودتر سرقرار حاضر شد. شهریاری هنوز نرسیده بود. من با مشاهده چند نفر که محل قرار را زیر نظر داشتند با دادن علامت، هبت را متوجه خطر کردم. با توجه به شناسائی قبلی و آشنائی کلی مان با شهر خرمشهر، به کمک یک قایق موتوری خود را به آن طرف اروند رود رساندیم و از آنجا با یک ماشین سواری کرایه ای، که آن را دربست اجاره کرده بودیم، به سمت آبادان حرکت کردیم و در اواسط راه، نرسیده به آبادان، در خیابانی که بلواری بود و امکان دور زدن ماشین تا فاصله بسیار زیادی وجود نداشت، پیاده شده به سمت دیگر بلوار، خلاف مسیر طی شده یعنی به طرف خرمشهر، برگشتیم و از آنجا به اهواز آمده و بعد به خرم آباد برگشتیم و ماجرا را برای دکتر اعظمی توضیح دادیم. جالب اینجاست که دکتر پس از شنیدن گزارش این ماجرا، شک ما را بی مورد و ناشی از ترسمان ارزیابی نمود. پس از این اتفاق، رفتن به عراق از دستور خارج شد.
ما حدود تیر یا مرداد ماه سال ۴۹ در اطراف یکی از روستاهای خرم آباد برای رفتن به کوه و شروع برنامه مبارزه مسلحانه با حکومت شاه، زمان و مکان قرار های خود را تنظیم کرده بودیم. بنا داشتیم همگی در آنروز مستقیما در محل حاضر شویم. ولی قبل از این تاریخ و اجرای این قرار، دکتر اعظمی و دکتر احمدپور دستگیر شدند. به همین دلیل برنامه شروع مبارزه مسلحانه در آن تاریخ، بهم خورد. جریان دستگیری دکتر اعظمی و احمدپور و نوع نگاه ما به این ماجرا در آن دوره، جالب و شنیدنی است. آن زمان عباسعلی شهریاری را نمی شناختیم و از رابطه او با ساواک هم اطلاعی نداشتیم. دکتر اعظمی در زندان به احمدپور مشکوک می شود و مطرح می کرد که او پس از دستگیری به پلیس اطلاعات داده و همکاری کرده است. (من هم متاسفانه این قضاوت دکتر اعظمی را در مواردی بدون مکث کافی، بازتاب داده و منعکس نمودم، که کاری نسنجیده و غیر مسئولانه بوده است) اکنون که من به موضوع نگاه می کنم می بینم ساواک از طریق شهریاری اطلاعاتی از احمدپور داشته است. ساواک همه اطلاعات کسب شده از شهریاری را از زبان احمدپور برای دکتر اعظمی رو می کند. چه بسا احمدپور هم زمانی که با اطلاعات زیاد ساواک مواجه می شود، به این نتیجه رسیده که ضرورتی به پنهان کردن “رازی” وجود ندارد. او هم احتمالا برخی رازهای ناگفته را به ساواک گفته است. به هر حال دکتر اعظمی حدود شش یا هفت ماه زندان بود و با فریب ساواک و دادن تعهد به همکاری آزاد شد. پس از آزادی روی قدرت ساواک تاکید زیادی می کرد و می گفت ادامه حرکت به شکل سابق، یک خودکشی بی حاصل است. او می گفت برای شروع مبارزه مسلحانه ابتدا باید از دسترس پلیس خارج شد و سپس برای گسترش رابطه و تامین تدارکات، حرکت نمود. افزون براین، مدتی پس از آزادی دکتر اعظمی، اختلاف نظر بین افراد گروه به وجود آمد. تعدادی از رفقا به مشی چریک شهری معتقد شدند. همین مساله شروع مجدد مبارزه در کوه را به تاخیر انداخت.
س- از گروه چه کسانی به مشی چریک شهری رسیده بودند؟ کلا چه استدلالی برای مبارزه در کوه مطرح می شد؟
ج- فریدون اعظمی، توکل اسدیان، هبت معینی و من از اعضای گروه، همراه تعداد زیادی از رفقا که در ارتباط با ما بودند، به نظرات سازمان فدائی نزدیک شدیم. ارتیاط ما با سازمان، به واسطه هبت معینی، که با عباسعلی هوشمند از اعضای سازمان رابطه داشت، برقرار می شد. به احتمال زیاد این دو، در دانشکده ادبیات آشنا می شوند. جزوه مبارزه مسلحانه هم استراتژی و هم تاکتیک، نوشته احمدزاده را از این طریق بدست آوردیم و قبل از اینکه سازمان آن را منتشر و بیرونی کند، ما آن را با تیتر دیگری که خودمان انتخاب نمودیم، تکثیر و توزیع کردیم. بعد از مدتی در ادامه فعالیتمان ضربه خوردیم و تعدادی از فعالان این گروه دستگیر شدند، اما مسائل مربوط به گروه اعظمی در این دستگیری برای پلیس آشکار نشد.
دکتر اعظمی هم با توجه به شک و تردیدی که نسبت به قدرت ساواک پیدا کرده بود، به تدریج همراه تعدادی، که عمدتا از اقوام نزدیک مان بودند و در لرستان زندگی می کردند، شروع به تدارک برای مبارزه مسلحانه در کوه می کند. قاعدتا در این دوره با روابط گذشته اش به تدریج تماس گرفته است. چون در تابستان سال ۵۲ با من نیز تماس گرفت و در رابطه با شروع مبارزه در کوه نظرم را جویا شد.
پیرامون استدلالات برای مبارزه مسلحانه در کوه، اساس نظرات دکتر اعظمی همان نظرات گروه جزنی، تا مقطع سال ۴۶ بود. او برای دهقانان نقش و جایگاه مهمی قائل بود و معتقد بود که این نیرو، بخش قابل توجهی از زحمتکشان را تشکیل می دهد. به طور ضمنی و نه صریح و آشکار، به آماده بودن شرایط عینی انقلاب اعتقاد داشت. البته نه با تعریف شناخته شده آن، که توسط لنین برای ما آشناست. او این شرایط را با نارضایتی مردم از حکومت توضیح می داد و پیوستن مردم به مبارزه مسلحانه را از نارضایتی مردم نتیجه می گرفت. در همین رابطه، عملیات مسلحانه را برای بسیج، کاراترین و موثرترین شیوه مبارزه می دانست. هر چند در صحبت ها، به نتایج منفی اصلاحات ارضی برای گسترش مبارزه اشاره می کرد، اما هنوز نسبت به پیوستن روستائیان به مبارزه مسلحانه درک مثبتی ارائه می داد. الگوی مورد تاکیدش انقلاب کوبا بود و از شیوه مبارزه در آنجا الهام می گرفت. گفتنی است که اساس استدل های او در بحث با ما، از تحلیل وضعیت جامعه بیرون نمی آمد، بیشتر به شیوه مبارزه در کوه و کارائی آن در مقابل رژیم شاه توجه داشت. او بر تحرک چریک در کوه و میدان وسیع عملش، به لحاظ وسعت جغرافیائی، تاکید می کرد و از آن امکان ضربه پذیری فوری توسط دشمن را دشوار ارزیابی می نمود. علاوه بر اینها، به موقعیت خانوادگی اش و میزان نفوذ توده ای خودش برای جذب روستائیان و پیوستن شان به جنبش، به عنوان عامل مثبتی اشاره می کرد و نتیجه می گرفت که حرکت ما می تواند انعکاس وسیعی در منطقه داشته باشد. حرکت سیاهکل و علت ضربه خوردن آنان را هم، ناشی از ناشناخته بودن آنان، برای مردم منطقه می دانست. او می گفت که رفقای ما در سیاهکل برای مردم بیگانه بودند. مردم هیچ پیوندی بین خود و آنها نمی دیدند. دستگیری برخی از آنان توسط روستائیان را هم، به عنوان نمونه ای برای درستی نظرش، مورد تاکید قرار می داد. می گفت ما برعکس آنان، با عموم مردم منطقه پیوند مان عمیق است و با بسیاری از آنان رابطه نزدیک داریم. اگر مردم با حرکت ما همراه نشوند، بعید است علیه ما دست به اقدامی بزنند.
باید تاکید کنم که درک او نسبت به رابطه با مردم منطقه غیر واقعی نبود، اما ارزیابی او از پیوستن مردم به مبارزه مسلحانه، به نظر من اغراق آمیز بود. واقعیت این است که دکتر اعظمی یکی از چهره های محبوب مردم لرستان بود. او چنان در دل مردم منطقه جا داشت که در دور افتاده ترین روستاها هم، در کمتر خانه ای است که عکسی از او بر دیوار نصب نشده باشد. در باره علت این محبوبیت، مجموعه عواملی نقش داشت. نخست اینکه دکتر اعظمی و کل خانواده مان در راس یکی از بزرگترین ایلات لرستان یعنی ایل بیرانوند قرار داشتند. این ایل سابقه طولانی جنگ با رژیم پهلوی را داشته است. در زمان رضا شاه سران ایل سرکوب شده و تقریبا اکثریت نزدیک به اتفاق آنان اعدام شدند. همین مساله باعث واکنش منفی مردم ایل نسبت به رژیم پهلوی شده بود. رابطه خونی و عاطفی مردم ایل، خوشنامی پدر دکتر یعنی مرتضی اعظمی، که از آزادیخواهان طرفدار مصدق بود، شیوه برخورد دکتر اعظمی با مردم، که در مراسم عزا و عروسی شان مشارکت می نمود، زمینه مثبتی در بین مردم برای او به وجود آورده بود. دوم اینکه چون پزشک بود و در این موقعیت، زحمات و دلسوزی ها و کمک های فراوانی به مردم کرده بود، در دل آنها جایگاه ویژه ای داشت و مردم لرستان به ویژه ایل بیرانوند او را دکتر خودشان خطاب می کردند. سوم اینکه به دلیل مبارزات طولانیش که چند بار دستگیری و زندان را در پی داشت، در بین روشنفکران مترقی و انقلابی نیز از نفوذ بالائی برخوردار بود. این مجموعه، قبل از حرکت مسلحانه از او چهره محبوبی ساخت و پس از آن نیز با اقدام جسورانه اش به اسطوره تبدیل شد. مجموعه اشعار و سروده های انقلابی در وصف دکتر و یارانش که به صورت خود جوش بر زبان مردم منطقه جاری است، دلیلی است بر این ادعا.

س- بالاخره چگونه مبارزه مسلحانه در کوه آغاز شد؟ با شما و دیگر اعضای سابق گروه هم تماس گرفتند؟ چه می گفتند؟

ج- اقدامات تدارکاتی گروه دکتر اعظمی همزمان شد با ضربه به گروه محمود خرم آبادی در تهران. محمود پس از ضربه به لرستان آمد. او پیش از تماس با دکتر اعظمی تعدادی از رفقای سابقش را در جریان تماس های خود قرار داده بود. همین مساله باعث شد که گروه اعظمی قبل از اینکه حداقل امکانات تدارکاتی را تامین کنند، برای جلوگیری از ضربه احتمالی، در خرداد ۵۳ به کوه بروند. محمود خرم آبادی از طریق برادرم فریدون اعظمی و من به دکتر اعظمی معرفی شده بود. این دو، پیش از این ماجرا، همدیگر را از نزدیک نمی شناختند و رابطه سیاسی مستقیم با یکدیگر نداشتند. محمود جزو کسانی بود که ما در نظر داشتیم بعد از رفتن و استقرار در کوه، با او تماس بگیریم.
در همینجا بگویم که محمود خرم آبادی ارتباطات گسترده ای با محافل و برخی گروهها داشت. پس از ضربه به یکی از این گروهها، تعدادی از آنها دستگیر می شوند. از طریق یکی از دستگیر شدگان- حمید صیانتی- خانه تیمی آنها در میدان ثریا، برای پلیس شناسائی می شود. محمود و مجتبی خرم آبادی علیرغم آگاهی از ضربه به امید لو نرفتن منزل، در صبح زود روز ۱۲ اسفند ۱۳۵۲ برای تخلیه برخی اسناد به آنجا مراجعه می کنند. به گفته رفیق صیانتی زمان مراجعه به آن خانه، قاعدتا محمود، از دستگیری او مطلع بوده و نمی بایست به آنجا مراجعه می کرده است. مامورین مستقر در منزل به محض ورود این دو، آنها را به رگبار مسلسل می بندند. مجتبی خرم آبادی بلافاصله جان می بازد و محمود موفق به فرار می شود و به لرستان می آید.
دکتر اعظمی پیش از اینکه برنامه مبارزه در کوه را شروع کند مجددا تلاش کرده بود با افراد سابق گروه تماس بگیرد. در این زمان دو تن از افرادی که دکتر اعظمی روی آنها به دلایل مختلف حساب زیادی می کرد، یعنی فریدون اعظمی و هبت معینی در زندان بودند. او با من هم تماس گرفت و تلاش کرد نادرستی مشی چریک شهری را برای من توضیح دهد و مرا برای همکاری قانع کند. هر چند استدلالات آن زمان را چه در ارتباط با مبارزه مسلحانه در کوه و چه در رد مشی چریک شهری، بیشتر از آنچه گفتم به خاطر ندارم، اما این بار، که آخرین دیدار مان هم بود، تا جائیکه به یاد دارم چنین بود: با اشاره به تعداد کم کارگران نسبت به جمعیت کشور و پراکندگی آنها، ساخت سرمایه داری وابسته را رد می کرد. اما بیشترین استدلال او در رد مشی چریک شهری، از زاویه شیوه مبارزه در شهر بود. می گفت این مشی امکان تدوام ندارد. در این شیوه مبارزه، چریک همواره در محاصره پلیس قرار داشته، قدرت تحرک ندارد و آسیب پذیر است. او می گفت انقلابیون باید قدرتشان را از هویتشان و در پیوند با مردم بگیرند. ولی در این مشی، چریک قادر نیست با مردم به عنوان یک انقلابی تماس بگیرد. بدتر اینکه، چریک ها در شهر مجبورند برای ادامه حیاتشان خود را غیر از آنچه هستند معرفی کنند. در واقع باید هم از چشم پلیس و هم از چشم مردم پنهان شوند و این باعث می شود که به مرور این فاصله گیری از مردم به نابودی آنها منجر شود. او این مشی را یک خودکشی قهرمانانه می دانست که زیانش را از دستاوردهای آن بیشتر می دید. بالاخره من مجاب نشدم و از یکدیگر جدا شدیم و دیگر هیچوقت او را ندیدم.
مدت کوتاهی پس از این دیدار، آنها با هدف شروع مبارزه در کوه مخفی شدند. در تاریخ بیست خرداد ماه سال ۱۳۵۳ جمعا ۹ نفر یعنی دکتر هوشنگ اعظمی، محمود خرم آبادی، فریده کمالوند، کورش اعظمی، سیامک اسدیان، جمشید سپهوند، خسرو اعظمی، علی محمد لشکری و علی بیرانوند به کوهی در هفتاد کیلومتری خرم آباد، در جاده کوهدشت به نام مله (به معنای گردنه) می روند. این کوه که به دینار کوه وصل می شد، به عراق راه داشت. آنان در نظر داشتند چند ماه دست به عملیات نظامی نزنند تا پس از مدتی، کارهای تدارکاتی خود را تکمیل کنند و با سایر افراد برای پیوستن به گروه، تماس بگیرند. در واقع برنامه این بود که در چند ماه اول کار تدارکاتی و شناسائی را انجام داده و تکمیل کنند. ولی در همان چند روز اول، یکی از افرادی که به دلیل عاطفی با گروه همراه شده بود، به نام علی بیرانوند، شب به هنگام نگهبانی، اسلحه اش را همانجا می گذارد و می گریزد. این فرد که بعدا دستگیر و به حبس ابد محکوم شد، انسان شریفی بود که اساسا انگیزه سیاسی برای مبارزه، آن هم در سطح مرگ و زندگی، نداشت. فقط به خاطر علاقه اش به دکتر اعظمی با آنها همکاری کرده و همراه شده بود. با توجه به امکان دستگیری او و لو رفتن امکانات گروه، محمود خرم آبادی پیشنهاد ترور او را می دهد. این پیشنهاد با مخالفت شدید دکتر اعظمی روبرو شده، مورد پذیرش جمع قرار نمی گیرد. آنها ناچار می شوند تمام وسایل و تجهیزات خود را که در این منطقه جاسازی کرده بودند و برای تامین زندگی آنها در کوه بسیار ضروری بود، رها کنند و از آنجا دور شوند. پس از دو شبانه روز راهپیمائی مستمر، دهها کیلومتر از منطقه دور و در محل جدیدی در نزدیک کوهدشت مستقر می شوند. در این محل علی محمد لشکری به همراه خسرو اعظمی برای تهیه وسایل تدارکاتی به کرمانشاه می روند. لشکری هم انگیزه اش سست شده سر قرار به موقع حاضر نمی شود و ارتباط آنها با گروه قطع می شود. مجموعه این اتفاقات باعث شد که آنها پس از ۱۸ روز اقامت در این منطقه، تصمیم بگیرند به کوه های اطراف بروجرد منتقل شوند. پس از انتقال به اطراف بروجرد ابتدا، حدود ده روز، در بیشه های روستای “به راوه” (باغ آقای غروی پدر بزرگ مادری زنده یادان احمد و مجتبی خرم آبادی) مستقر می شوند. سپس به کوهی نزدیک روستای “به زحول” در بیست کیلومتری بروجرد می روند و در غاری اقامت می کنند. در این محل با برخی از مردم روستاهای اطراف تماس می گیرند و با آنها رابطه برقرار می کنند. همچنین تصمیم می گیرند تماس هائی با برخی از روشنفکران انقلابی برقرار کنند تا از میان داوطلبان، تیم های تدارکاتی خود را در شهرها، ایجاد کنند و افرادی را نیز به کوه بیاورند. در این ارتباط تماس هائی با افراد سابق گروه نظیر دکتر عالیخانی، علی احمدی، سیاوش اعظمی و خود من و همچنین افراد جدیدی مثل رضا احمدی، حسن مذهب، مجید شیرپی، احمد شوشتری و …برقرار می کنند. تعدادی اعلام آمادگی می کنند و افرادی نیز برای پیوستن به آنها مجاب نمی شوند. در این دوره سازمان فدائی نیز تلاش کرد از طریق دو تن از اعضای خود، حسن سعادتی و تورج اشتری، که اهل بروجرد بودند، با آنها تماس برقرار کند.
دکتر اعظمی و همراهانش زمانی که به اطراف بروجرد آمدند، خواهان تماس با من شدند و از طریق سیاوش اعظمی برایم پیام فرستادند. با توجه به آشنائی که از منطقه و شناسائی که روی روابط داشتم، به لرستان آمدم و در کوه های اطراف بروجرد، نزدیک روستای چنارستان با محمود خرم آبادی دیدار کردم. در این دیدار که تا چندین ساعت به طول انجامید، محمود که پیش از این با مبارزه مسلحانه در کوه توافقی نداشت و حتی این اواخر سخن از ضرورت تشکیل حزب به میان می آورد، تاکید می نمود که برای آغاز فعالیت مهم نیست که عملیات از شهر شروع شود یا از روستا، مهم اثر تبلیغی این عملیات است که نیرو آزاد می کند. او سخنان و استدلالاتش به نظرات دکتر اعظمی نزدیک شده بود. صحبت ما به نتیجه نرسید. محمود ار من خواست که نیروهای پیرامونم را به آنها وصل کنم تا آنها مستقیما در جریان نظرات رفقا قرار گیرند و همچنین تاکید نمود که فعلا تصمیم گرفته اند دست به عملیات نظامی نزنند تا هم کارهای تدارکاتی شان را تکمیل کنند و هم، فرصتی وجود داشته باشد برای گفتگوهای بیشتر با امثال من.

س- در این فاصله واکنش رژیم چگونه بود؟ آیا از اقدامات گروه اعظمی اطلاعی کسب کرده بود؟

ج- غیبت دکتر اعظمی به تدریج طولانی می شد. معمولا موقعی که او چند روز در مطب نبود ، مردم سریعا مطلع می شدند و به طور طبیعی ساواک نیز که روی او حساسیت ویژه داشت، نمی توانست به این غیبت ناگهانی مشکوک نشود. ولی حداقل در یکی دو ماه اول رژیم نمی دانست چه اتفاقی افتاده است. به تدریج در بین مردم نیز شایع شد که دکتر اعظمی دستگیر شده است. پلیس به تدریج تمامی ارتباطات گذشته او را تحت نظر گرفت و در اواخر تیر ماه ۱۳۵۳ ساواک یورش خود را آغاز کرد.( یکی از کانال های اطلاعاتی ساواک پزشکی بود در مشهد و از همکلاسی های دوران دانشگاه دکتر اعظمی. با این پزشک از طریق فریدون کمالوند تماس گرفته می شود و طبق توصیه دکتر اعظمی او در جریان مخفی شدن آنها قرار می گیرد. چند ساعت پس از مطلع شدن این پزشک، دستگیری ها با بازداشت فریده کمالوند، که آن زمان مشهد بود، آغاز می شود) همزمان در لرستان نیز ساواک سازمانیافته شروع به دستگیری می کند و تعدادی از مردم عادی، روشنفکران و اعضای فامیل را دستگیر و در منطقه لرستان حکومت نظامی اعلام نشده، برقرار می گردد. در دروازه های ورودی و خروجی شهر های لرستان پست های بازرسی مستقر می گردد. استحکامات و نیروهای دفاعی مراکز نظامی افزایش می یابد و نیروهای زیادی به طرف کوه های اطراف بروجرد فرستاده می شوند. چند تیم بازجوئی از تهران به بروجرد اعزام می گردد. تیم های بازجوئی گروه تهرانی و گروه رسولی در بروجرد مستقر شدند و عضدی بر بازجوئی ها، نظارت می کرد. دستگیر شدگان به خاطر کوچکترین اطلاعات زیر وحشیانه ترین شکنجه ها قرار گرفتند. انواع شکنجه ها با شدیدترین شکل آن به کار گرفته شد. حتی تجاوز با بطری، که کمتر رایج بود در کنار سایر اشکال شکنجه، مورد استفاده قرار گرفت. علیرغم این همه ددمنشی که اعمال گردید، دستگیر شدگان در مجموع مقاومت قابل تحسینی از خودنشان دادند. اما به رغم این مقاومت ها، دستگیری ها گسترده بود. چون به دلیل روابط محفلی و خانوادگی، اطلاعات زیادی در دست افراد متمرکز شده بود، محمود خرم آبادی نیز متاسفانه پس از ضربه اسفند ماه تهران و جانباختن مجتبی خرم آبادی، با هر کس تماس گرفت، او را در جریان تماس های قبلی و بعدی خود گذاشته بود. افزون بر این ها، در کوه افراد گروه، با این تصور که کسی زنده اسیر نخواهد شد، در هنگام بحث ها بدون رعایت ضوابط امنیتی روی افراد اظهار نظر کرده و اطلاعاتی از فعالیت آنها، به یکدیگر منتقل می کردند. حمله ناگهانی و گسترده رژیم شاه و دستگیری برخی از افراد کوه و همچنین گستردگی و همزمانی دستگیری ها، باعث شد ساواک بتواند به کمک شکنجه های بسیار زیاد، به برخی اطلاعات دست یابد و از این طریق ضربه اش را گسترده نماید. حمله ساواک به قدری سریع و ناگهانی صورت گرفت که فرصتی برای پیوستن افراد داوطلب برای رفتن به کوه، باقی نگذاشت. چند نفر از اعضای گروه که از کوه به شهرهای لرستان آمده بودند، در این یورش سریع، به دام افتاده دستگیر شدند. در زمان حمله نیروهای نظامی تنها سه نفر، یعنی محمود خرم آبادی، سیامک اسدیان و دکتر اعظمی در کوه بودند. البته بخشی از مردم محل با دکتر اعظمی همکاری می کردند و در زمانی که منطقه کاملا نظامی شده بود، این افراد نقش پیک را ایفا می کردند و برای تامین آذوقه و کارهای تدارکاتی، به آنها کمک می کردند. اما این همکاری ها جنبه سیاسی نداشت. بیشتر به خاطر علائق عاطفی و آشنائی شان انجام می گرفت. تعدادی از این افراد نیز دستگیر شدند، که نام سه نفر از آنها که به حبس های سنگین محکوم شدند، به یادم مانده است. مشهدی علی اکبر، مشهدی یاور و ایمانعلی. جالب است بدانید این افراد در حالی که در جریان بازجوئی التماس می کردند که ساواک آنها را آزاد کند، درست همان زمان، به محض برگشتن به بندهای عمومی زندان، بر سر اینکه چه کسی بیشتر به دکتر اعظمی کمک کرده است با همدیگر کشمکش و رقابت می کردند. هر کدام از این سه، سعی داشتند نقش خود را در همکاری با دکتر اعظمی زیادتر و نقش دیگری را در همکاری، کمرنگ تر کنند.
س- گروه در مقابل تحرکات نظامی رژیم چه تاکتیکی انتخاب کرد و چگونه با سازمان فدائی ارتباط گرفت؟
با نظامی شدن منطقه لرستان و اعزام نیروهای ارتش به اطراف کوه های بروجرد برای سرکوب آنها، دکتر اعظمی و یارانش در حالیکه امکان دور شدن از حلقه محاصره را داشتند، تصمیم می گیرند به شهر بروجرد نزدیک شوند و در محلی مستقر گردند، که ساواک اساسا به ذهنش نمی توانست خطور کند. آنان در حالی که در محاصره نیروهای نظامی قرار گرفته بودند، برای شکستن محاصره اقدام می کنند. در کوهی نزدیک “بوریا باف” در ده کیلومتری بروجرد، یک درگیری به وجود می آید. ولی به دلایلی که روشن نیست، نیروهای نظامی نه تنها، به رگبار مسلسل دکتر و یارانش که با هدف شکاندن محاصره، شلیک می شود، پاسخ نداده و هیچ واکنشی نشان نمی دهند، مهمتر اینکه آرایش نظامی خود را به شکلی تغییر می دهند، تا امکان خارج شدن از محاصره برای آنها فراهم شود. این سه تن که از نظامی کاران ماهری بودند، تحت مسئولیت دکتر اعظمی که با اسلحه آشنائی زیادی داشت، در اطراف پادگان شهر، که محل اعزام نیرو به منطقه بود، می آیند. چند روز در اطراف همین پادگان قرارهای خود را با افراد اجرا می کنند و بعد به سوی کوههای حد فاصل بروجرد و درود حرکت کرده، در آنجا مستقر می شوند. در این محل از طریق تورج اشتری و حسن سعادتی رابطه شان به سازمان فدائی وصل می شود. بدین ترتیب در حالی که نظامیان کنترل رفت و آمدها را در لرستان بدست گرفته بودند، این گروه در تهران مستقر می گردد. سیامک اسدیان در رابطه با چگونگی استقرارشان در تهران به من گفت که اولین قرار در تهران جلوی یک حمام با رفیقی که بعدا معلوم شد علی اکبر جعفری بوده است، اجرا می شود. بلافاصله این سه به یک خانه تیمی منتقل می شوند. به دلیل اهمیتی که سازمان فدائی برای این گروه قائل بوده از دو مسلسل موجود آن زمان، یکی در اختیار دکتر اعظمی گذاشته می شود. چند روز در همین محل، حمید اشرف با آنها گفتگو داشته است. متاسفانه این گفتگوها فقط با دکتر انجام شده و سیامک در بسیاری از این جلسات شرکت نداشته و از مضمون گفتگوها بی اطلاع می ماند. آنچه که برای من مسلم است دکتر اعظمی به مشی چریک شهری باور نداشت. من فکر می کنم که دکتر اعظمی برای یک دوره موقت به تهران آمده بود تا پس از فروکش کردن جو نظامی منطقه، دوباره به کوه های لرستان بازگردد. پس از این مباحث، محمود خرم آبادی و سیامک اسدیان در دو تیم جداگانه سازماندهی می شوند و دکتر اعظمی هم، گفتگوهایش با حمید اشرف ادامه پیدا می کند. در رابطه با مباحث آنها سیامک می گفت که در روزهای اول مباحث روی مشی مبارزه متمرکز بود. خودش و محمود نظرات سازمان را می پذیرند. اما بین نظرات دکتر و سازمان تفاوت وجود داشته است. او بعدا شنیده بود که دکتر اعظمی پس از یک دوره، به قصد خروج از ایران از سازمان جدا می شود و سازمان هم در این رابطه پول و امکانات در اختیار او قرار داده است.

س- در مورد سرنوشت افراد این گروه چه می دانید؟

ج- از افراد این گروه: دکتر اعظمی و محمود خرم آبادی به احتمال زیاد هر دو در اردیبهشت سال ۵۵ در جریان درگیری با ساواک جان باخته اند. فرج اله اعظمی در زندان اوین در سال ۱۳۵۵ سکته کرد. سیامک اسدیان در مهر ماه ۱۳۶۰ در جریان درگیری با پاسداران در شمال جان باخت. توکل اسدیان ۳ آذر ۱۳۶۰ در زندان خرم آباد در زیر شکنجه جاودانه شد. فریدون اعظمی ۸ آبان ۱۳۶۱ در زندان اوین با گلوله ایستاده به خاک افتاد. جمشید سپهوند در مهر ماه سال ۱۳۶۴ در زندان اوین تیرباران شد. هبت معینی شهریور ۱۳۶۷ در زندان اوین به همراه هزاران زندانی سیاسی دیگر جاودانه شد. تعداد دیگری هم در ارتباط با این گروه به حبس ابد محکوم شده و اکنون سر بر خاک نهاده اند:فریدون کمالوند، احمد شوشتری، غلامرضا اشترانی، سیاوش اعظمی، مرتضی اعظمی و کوچکترین پسرش، خسرو اعظمی، که به دلیل نداشتن سن قانونی به ۵ سال زندان محکوم شده بود. بقیه افراد گروه که عموما در زمان شاه دستگیر و به زندانهای سنگین محکوم شدند در ایران هستند. چند نفری هم مثل من در دیگر نقاط جهان آواره شده ایم.
در رابطه با دکتر اعظمی حکایت و شنیده و شایعه زیاد بوده است. اما تا آنجا که من می دانم تنها مساله ای که در مورد سرنوشت دکتر قابل مکث و استناد است، به دوره ای باز می گردد که در زندان بودم. سال ۱۳۵۵ سازمان فدائی چندین ضربه مهم خورد و تعدادی در جریان این ضربات جان باختند. هویت برخی از آنان برای ساواک ناشناخته مانده بود. ساواک حدس می زد که دکتر اعظمی و محمود خرم آبادی در بین کشته شدگان هستند. به همین منظور برای شناسائی این دو نفر، سیاوش اعظمی را از زندان قصر به کمیته مشترک بردند و آنجا او را به مکان ناشناخته ای، منتقل کردند. سیاوش در این مکان با حدود ۱۲ جسد مواجه می شود و از او می خواهند که دکتر اعظمی و محمود خرم آبادی را شناسائی کند. سیاوش می گفت در بین کشته ها، دو نفر را شبیه این دو تشخیص داده است. او به رغم اینکه خود شک و تردید داشته، ولی به عمد آن دو تن را، به جای محمود خرم آبادی و دکتر اعظمی به ساواک معرفی می کند. استدلال او برای قطعی اعلام کردن این حکم این بود که ساواک را از تمرکز نیرو برای دستگیری آنها بازدارد. من در همان زمان از او پرسیدم فرد مورد نظرت چه تفاوتی با دکتر اعظمی داشت. او پاسخ داد که صورتش لاغرتر و کشیده تر از صورت دکتر بود و علامت پشت دست دکتر را هم ندیده بود(روی پشت دست دکتر نشانی وجود داشت) به نظر من این شک و تردید او می تواند بی مورد باشد. چون امکان اینکه با جراحی علامت پشت دست از بین رفته باشد، وجود دارد. و لاغری و کشیده بودن صورت هم، می تواند به بی جان بودنشان مربوط باشد. بعدها هم روشن شد که قطعه ای در گورستان بهشت زهرا، به نام دکتر اعظمی و به عنوان محل دفنش، در دفتر آنجا ثبت شده است. با توجه به انگشت نگاری در مواقع دستگیری، به احتمال زیاد ساواک از مرگ دکتر اعظمی قطعیت پیدا کرده اما به دلیل محبوبیتش در میان مردم لرستان، دلیلی ندیده است آن را اعلام کند.

س- انعکاس حرکت دکتر اعظمی در لرستان قبل از انقلاب چگونه بود و با باز شدن فضای سیاسی در انقلاب چه بازتابی داشت؟

حرکت دکتر قبل از انقلاب وسیعا در میان مردم لرستان منعکس گردید. مردم با برجسته کردن خصوصیات مثبت او، در ذهن خود چهره ای شکست ناپذیر از او ساختند. به رغم اینکه هیچ عملیات نظامی در آن منطقه صورت نگرفت ولی پاسگاه های نظامی یکی پس از دیگری، در تصور مردم، به دست دکتر خلع سلاح می شدند. برایش شعرها سرودند و اشعاری را در وصف او و یارانش به آهنگ حماسی “دایه دایه وقت جنگه” افزودند. حتی در هر عاشورا مردم خرم آباد در دسته های سینه زنی به نفع او و علیه “شاه ستمگر” شعار می دادند و … در مجموع انعکاس حرکتش، تاثیر تهیجی بالائی روی مردم لرستان داشت.
با انقلاب و باز شدن فضای سیاسی، مردم منتظر بازگشت او بودند. بزرگترین بیمارستان خرم آباد را مردم به نام او، نام گذاری کردند و مقامات مسئول نیز در ابتدا، این نام گذاری را رسمیت دادند. با اعلام خبر مرگ او واقعا مردم لرستان در دور افتاده ترین روستاها نیز به ماتم نشستند. حدود یک هفته چهره شهر خرم آباد کاملا عزدار بود. تقریبا تمام خودروها از تاکسی ها گرفته تا وسایل نقلیه شخصی، عکس های او را به شیشه ماشین ها زده بودند. دسته دسته مردم از دور افتاده ترین نقاط، برای شرکت در مراسم بزرگداشت او به شهر آمده بودند. به رسم عزاداری عشایر لرستان، اغلب روستائیان گِل به لباس شان مالیده بودند. و زنان به صورتشان چنگ زده و یقه پاره می کردند. در مراسم بزرگداشت، که یکی توسط خانواده و دیگری توسط سازمان در خرم آباد و بروجرد برگزار گردید، مردم به شکل وسیعی شرکت کردند. ترکیب کاملا توده ای و وسعت آن بی سابقه بود. برای اولین بار حزب اله قشری و عقب مانده خرم آباد اقدام به برهم زدن این مراسم نکرد. تنها اقدام آنها این بود که برخی شعارها را عوض می کردند یعنی زمانی که جمعیت شعار “درود بر اعظمی فدائی” را می داد، اینها که دسته کوچکی نسبت به جمعیت بودند، شعار “درود بر اعظمی مجاهد” می دادند. واقعیت این است که مرگ او هنوز باور نشده است. شایعات زیادی در باره زنده بودنش بر زبان ها جاری است. در این مورد گفته ها زیاد است که در قالب یک رمان قابل بیان هستند.

**********

نگاهی کوتاه به زندگینامه تعدادی جانباختگان گروه دکتر اعظمی:

دکتر هوشنگ اعظمی در سال ۱۳۱۵ متولد شد. در بدو تولد، پدرش مرتضی اعظمی دستگیر و همراه کل خانواده به خراسان تبعید شدند و در کلات نادری تحت نظر قرار داشتند. در سال ۱۳۲۰ پس از تبعید رضا شاه از ایران، پدر او از زندان آزاد و همراه خانواده به لرستان بازگشتند. در سال ۱۳۲۹-۳۲ به مبارزه سیاسی علاقمند شد. در سال ۱۳۳۸ در دانشگاه پزشکی اصفهان مشغول تحصیل شد و همزمان در دانشکده افسری پذیرفته شد. پس از یکسال به دلیل “نداشتن صلاحیت” از دانشکده افسری اخراج گردید. در سال های ۳۹ تا ۴۲ با سازمان دانشجویان جبهه ملی فعالیت می کرد. در این دوره چند بار دستگیر و زندانی شد. در همین دوره با گروه جزنی آشنا می شود و در ارتباط با آنها، سازماندهی برخی روشنفکران انقلابی در لرستان را به عهده می گیرد و مسئولیت شاخه لرستان گروه جزنی به او سپرده می شود. پس از دستگیری گروه جزنی به فعالیت سیاسی ادامه داد. در سال ۴۹ دستگیر شد و پس از مدتی آزاد گردید. در خرداد سال ۵۳ به قصد شروع مبارزه مسلحانه در کوه های لرستان، مخفی گردید و به احتمال زیاد در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۵۵ در جریان یک درگیری مسلحانه جان باخت.
فریدون اعظمی: فریدون اعظمی در سال ۱۳۲۵ در شهر بروجرد متولد شد. در محیط سیاسی و ضد حکومتی خانواده، پرورش یافت و به مسائل سیاسی از همان سنین پائین علاقمند شد. در اوائل دهه چهل فعالیت سیاسی را با دکتر اعظمی و تحت تاثیر او آغاز نمود و از اولین افرادی بود که در گروه لرستان فعالیت می کرد. او جزو افرادی بود که قرار بود در سال ۱۳۴۹ مبارزه مسلحانه را در کوه آغاز کنند. در سال ۱۳۵۰ وارد دانشگاه جندی شاپور اهواز شد. در سال ۱۳۵۱ همراه با محمود خرم آبادی، هبت معینی، توکل اسدیان و من-محمد اعظمی- و … یعنی گروهی که معتقد به مشی چریک شهری بودند، دستگیر شد و پس از چند ماه، بدون درز کوچکترین اطلاعی به ساواک، از زندان اوین آزاد شد. در سال ۱۳۵۲ مجددا در رابطه با گروهی از دانشجویان جندی شاپور دستگیر شد. در این دستگیری، فقط فعالیت او در رابطه با دانشجویان دانشگاه بر ملا شد و به شش ماه زندان محکوم گردید. پیش از اینکه زمان آزادی او فرا رسد، او را در ارتباط با گروه دکتر اعظمی، به تهران منتقل نمودند. او پس از گذراندن یک بازجوئی سخت و همراه با شکنجه های قرون وسطائی، باز بخشی از فعالیتش برای پلیس پنهان ماند. او را تا سال ۱۳۵۵ در کمیته مشترک شهربانی و سپس در قصر تهران، زندانی کردند. پس از آزادی از زندان و پیش از انقلاب به سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر پیوست. او یکی از کادرهای موثر این جریان در خوزستان بود. با تهاجم رژیم به جریانات سیاسی، او به تهران منتقل شد و در جریان ضربه به رهبری “سازمان پیکار”، در نیمه شب ۱۶ دیماه سال ۱۳۶۰ دستگیر و ابتدا در همان کمیته مشترک که در جمهوری اسلامی بند ۳۰۰۰ اوین نامیده می شد، زیر شکنجه رفت. پس از چند ماه مقاومت تحسین برانگیز، او را به اوین منتقل کردند. بالاخره در هشتم آبان ماه ۱۳۶۱ در برابر آتش تیر، ایستاده به خاک افتاد.
محمود خرم آبادی: محمود خرم آبادی در سال ۱۳۲۴ در شهر بروجرد متولد شد. تحت تاثیر پسر عمویش، احمد خرم آبادی، به مبارزه سیاسی کشیده شد. پس از اخذ دیپلم در مدرسه عالی وابسته به وزارت کشاورزی دوره تخصصی گذراند و در اداره جنگلداری و مراتع کار می کرد. اعدام احمد خرم آبادی او را در مبارزه تا پای جان علیه شاه، مصمم تر نمود. او در تهران با گروهی که با سازمان فدائی ارتباط داشت فعالیت می کرد. در زمستان۱۳۵۱ پس از صربه به این گروه، همراه با فریدون اعظمی، هبت معینی و ..دستگیر و پس از چند ماه با مقاومت درخشان خود و یارانش، بدون دادن اطلاعاتی به ساواک، آزاد شد. پس از آزادی از زندان، با گروه دیگری از مبارزان سیاسی نیز فعالیتش را گسترش داد. پس از ضربه به این گروه، در ۱۲ اسفند ۱۳۵۲ همراه با مجتبی خرم آبادی برای تخلیه برخی از اسناد، در هنگام ورود به منزل تیمی شان، به رگبار مسلسل بسته می شوند. مجتبی بلافاصله جان باخته و محمود از محاصره جان به در برده و به لرستان می آید. او به همراه دکتر هوشنگ اعظمی در خرداد سال ۱۳۵۳ به قصد مبارزه مسلحانه به کوه های لرستان می روند، سپس در تهران به سازمان چریکهای فدائی وصل می شود و با این جریان فعالیتش را ادامه می دهد. به احتمال زیاد در اردیبهشت ۱۳۵۵ در جریان درگیری با ماموران ساواک شاه جان می بازد .

سیامک اسدیان:

سیامک اسدیان ( اسکندر ) در سال ۱۳۳۴ در یکی از روستاهای خرم آباد لرستان ( روستای گرز کل از توابع بخش چغلوندی ) به دنیا آمد . تحصیلات ابتدایی را در روستا و تحصیلات متوسطه خود را در شهر خرم آباد ادامه داد. در سال دوم دبیرستان تحت تاثیر عمویش توکل اسدیان با مسائل سیاسی آشنا شد و به دلیل خویشاوندیش با دکتر هوشنگ اعظمی به سرعت به او نزدیک شد و همکاریش را با گروه دکتر اعظمی آغاز کرد. در سال ۱۳۵۳ یکی از افرادی بود که برای شروع مبارزه مسلحانه در کوه های لرستان مخفی شد . پس از وصل شدن گروه دکتر اعظمی به سازمان چریک های فدایی خلق، او به عضویت سازمان فدائی درآمد. به دلیل قابلیت های بالای نظامیش، در بخش نظامی تشکیلات سازمان فدائی فعالیت نمود . از سال ۵۳ تا مقطع انقلاب در ده ها عملیات نظامی شرکت داشت و برخی از عملیات بسیار حساس را هدایت نمود. ترور سرهنگ زمانی که در مقطع اعتلای جنبش، مردم مشهد را به ستوه آورده بود یکی از عملیات موفق او بود که انعکاس بسیار وسیع و مثبتی روی مردم مشهد داشت. در مقطع انشعاب، با سازمان اقلیت به فعالیت انقلابیش ادامه داد و در تشکیلات کردستان فدائیان اقلیت فعالیت می نمود. سیامک اسدیان یکی از اعضای برجسته نظامی وعضو کمیته مرکزی سازمان چریک های فدایی خلق ایران اقلیت بود ، او در حین انجام یک وظیفه سازمانی در منطقه آمل در تور پلیس گرفتار می شود و پس از چند ساعت نبرد قهرمانانه، در سن ۲۶ سالگی جاودانه شد.
جمشید سپهوند:
جمشید در سال ۱۳۳۶ در بروجرد به دنیا آمد. با اتمام دوران تحصیلات ابتدایی، در روستای “ده پیر” با کمک دائی اش، دکتر هوشنگ اعظمی، همراه با خانواده به خرم آباد آمد. دوره دبیرستان را تا سوم متوسطه در آنجا گدراند. در اواخر زمستان ۱۳۵۲ تا بیست خرداد ۱۳۵۳ جمشید رابط محمود خرم آبادی و دکتر اعظمی بود. در تمام مدتی که محمود در کوه مخفی بود، مسئول رساندن آذوقه به وی را به عهده داشت. در خردادماه ۱۳۵۳ از جمله رفقایی بود که برای آغاز مبارزات پارتیزانی همراه با دکتر اعظمی در سپیدکوه مخفی شد. دو ماه بعد در یکی از روستاهای اطراف خرم آباد به محاصره ژاندارم ها درآمده و دستگیر می شود. به شکل وحشیانه ای در زندان بروجرد و در “کمیته مشترک ضد خرابکاری” و اوین شکنجه شد. در دادگاه نظامی به دلیل سن پایینی که داشت به اشد مجازات یعنی ۵ سال محکوم گردید. با فروریختن دیوارهای زندان در سال ۱۳۵۷ آزاد و همراه و همدوش مردم در تظاهرات و راهپیمائی ها شرکت می نمود. او در کمیته دهقانی شاخه لرستان سازمان واحد فدائی مسئول بود و با ایجاد اولین کمیته ایالتی در لرستان در هیات اجراییه آن قرار می گیرد. در ۲۳ آبان ماه ۱۳۶۰ در مراسم چهلم سیامک اسدیان در روستای گرزکل بازداشت و پس از ده ماه آزاد می گردد. او پس از آزادی از زندان فعالیت سیاسی خود را با پیروان بیانیه ۱۶ آذر سازمان فدائی ادامه داد. به علت شناخته بودنش برای رژیم در لرستان، به تهران منتقل شد و در هیات اجراییه کمیته ایالتی تهران سازمان فداییان خلق ایران- پیروان بیانیه ۱۶ آذر وظایف سازمانی اش را پی گرفت. جمشید برای بار سوم در ۱۸ آبان ماه ۱۳۶۲ در تهران دستگیر می گردد. او را پس از دستگیری زیر شکنجه بردند، پاهایش را به وحشیانه ترین شکل ممکن شیار زدند، دستش را شکاندند ولی تنوانستند اراده آهنینش را بشکنند. بالاخره در آبان ماه ۱۳۶۴ در اوین در برابر گلوله تیر تاریک اندیشان، جاوادانه شد.
هبت معینی در سال ۱۳۲۹ در خرم آباد دیده به جهان گشود. او در محیطی سیاسی پرورش یافت. از همان دوران دبیرستان مسائل سیاسی و مبارزاتی به یکی از مهم ترین مشغله های فکری وی درآمد. نخستین فعالیت های مخفی او در سال های ۴۵-۴۶ تبلیغات و فعالیت های ضدرژیم سلطنتی همراه با رفقایی بود که در یک هسته مخفی خود را سازمان داده بودند. در سال ۱۳۴۶ توسط ساواک بازداشت و پس از گذراندن ۲ هفته بازجویی با حفظ تمامی اسرار گروه آزاد می گردد. در سال های ۴۶-۴۷ در ارتباط با گروه دکتر اعظمی قرار می گیرد. در سال ۱۳۴۸ در رشته روانشناسی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به ادامه تحصیل پرداخت. در تابستان ۴۹ با محافل متعددی در شهرهای مختلف ارتباط گرفته و در هماهنگی با هم دست به اقدامات افشاگرانه می زنند. در سال ۱۳۵۱ همراه با محمود خرم آبادی، فریدون اعظمی، توکل اسدیان، امیر ممبینی، محمد اعظمی و ..دستگیر و پس از شکنجه های طاقت فرسا در دادگاه نظامی به ۲ سال زندان محکوم می گردد. پیش از آن که دوره محکومیت دو ساله اش تمام شود، در تابستان سال ۵۳ در ارتباط با گروه دکتر اعظمی تا اواخر سال ۵۶ بدون محاکمه و صدور حکم از دادگاه، در زندان می ماند. پس از آزادی ، در سال ۱۳۵۷ در ارتباط با سازمان فدائی برای سازماندهی نیروهای هوادار در لرستان راهی خرم آباد می گردد، که نهایتا به تشکیل شاخه لرستان سازمان فدائی می انجامد. سپس به خوزستان منتقل شده و عضو هیات سیاسی شاخه خوزستان می گردد. در اوایل سال ۱۳۵۹ به تهران منتقل گردید و به عنوان عضو کمیته مرکزی فعالیت های تشکیلاتی اش را ادامه می دهد. در جریان انشعاب ۱۶ آذرماه ۱۳۶۰ یکی از پایه گذاران اصلی و موثر این حرکت می گردد. هبت در ۱۷ آبان ماه ۱۳۶۲ در تهران دستگیر و زیر شکنجه های قرون وسطائی قرار می گیرد. و در تابستان ۱۳۶۷ همراه با هزاران نفر از زندانیان سیاسی به جوخه مرگ سپرده شد و جاودانه شد.

 توکل اسدیان در یازده اردیبهشت سال ۱۳۲۶، روز جهانی کارگر، در روستای گرزکل از توابع چغلوندی استان لرستان متولد شد. دوره تحصیل را در خرم آباد سپری کرد. در سال ۱۳۴۶ وارد دانشکده کشاورزی کرج شد. در دوران دانشگاه تحت تاثیر دکتر اعظمی به مبارزه سیاسی علاقمند گردید و به عضویت این گروه درآمد. سپس در ارتباط با بخشی از افراد این گروه به مشی مبارزه مسلحانه شهری گروید و در زمستان ۱۳۵۱ به همراه فریدون اعظمی و هبت معینی و.. دستگیر و پس از چند ماه آزاد شد. در جریان زیر ضرب رفتن گروه دکتر اعظمی دوباره دستگیر و به حبس ابد محکوم شد. با انقلاب همراه دیگر زندانیان سیاسی در بند، از زندان آزاد شد و پس از آزادی از زندان، با شاخه لرستان فدائیان خلق فعالیت می نمود. او در لرستان در بخش کمیته دهقانی سازمان فدائی مسئولیت داشت. پس از انشعاب، به صفوف سازمان اقلیت پیوست و مسئولیت تشکیلات لرستان را داشت. در آبان ماه ۱۳۶۰ در مراسم چهلم سیامک اسدیان، دستگیر و پس از حدود دو هفته که از دستگیری اش گذشت، در زیر شکنجه های قرون وسطائی، در زند ان           خرم آباد جاودانه شد. رادیوی خرم آباد، اعلام نمود که در زندان خودسوزی کرده است. سیاوش اعظمی: در سال ۱۳۲۷ در بروجرد دیده به جهان گشود. متاثر از فضای سیاسی اقوام و خویشانش به ویژه دکتر اعظمی به مبارزه سیاسی روی آورد و در سال ۱۳۴۷ به عضویت این گروه درآمد. او پس از اتمام دوران دبیرستان به دلیل علاقه ای که به مردم زحمتکش داشت شغل معلمی را برگزید و در روستای “ونائی” در اطراف شهر بروجرد مشغول خدمت شد. در دوره تدارک برای شروع مبارزه مسلحانه خصوصا در بهار ۱۳۵۳ به رغم اینکه موافق مبارزه مسلحانه در کوه نبود اما تا لحظات آخر در ارتباط با دکتر اعظمی و محمود خرم آبادی قرار داشت. او در جریان تهاجم به گروه اعظمی در مرداد ماه سال ۱۳۵۳ در شهر بروجرد دستگیر شد و پس از دو ماه به زندان کمیته مشترک ضد خربکاری تهران منتقل گردید. در تهران نیز وحشیانه شکنجه شد. سیاوش در بروجرد و تهران مقاومت تحسین برانگیزی در زیر شکنجه از خود نشان داد. به رغم اینکه نتوانستند از او در رابطه با فعالیت سیاسی اش به اطلاعات مهمی دست یابند و در نتیجه پرونده اش به اصطلاح چندان سنگین نبود، اما به حبس ابد محکوم شد و تا آستانه انقلاب در زندان ماند. سیاوش در زندان همواره در صف مقاومت قرار داشت و جزو زندانیانی بود که به رغم بیماری در اعتراض به اجحافات زندانبانان یکماه همراه با تعداد دیگری از زندانیان سیاسی دست به اعتصاب غدا زد و تا عقب نشینی زندانبانان به اعنصاب خود ادامه داد. او در جریان انقلاب و پس از اوج گیری مبارزات مردم در آبان ۱۳۵۷ از زندان قصر تهران به همراه صدها تن دیگر از زندانیان سیاسی آزاد شد.پس از آزادی از زندان از فعالیت سیاسی و سازمانیافته فاصله گرفت اما همچنان به اخلاقیات انسانی پایبند باقی ماند و از هیچ تلاشی برای کمک به همنوعان خود دریغ نمی ورزید. سیاوش نمونه ای از انسانهای پاک سرشتی بود که حرمت انسانها را پاس می داشت. او در اثر یک سانحه رانندگی به حالت فلج کامل در آمد و در نهایت پس از چندین سال جدال با مرگ در سال ۱۳۸۸ درگذشت

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>