نوشته شده در اندیشه توسط admin. افزودن پیوند یکتا به علاقمندی‌ها. Print This Post Print This Post

آلترناتیوی وجود ندارد، مگر اینکه آنرا بسازیم / اینگو اشمیت – ترجمه پروین اشرفی

تاریخ انواع چپ که قدمت آن به قرن نوزدهم میرسد، همراه است با کسب نیرویی در دوره پرآشوب دهه های اول قرن بیستم و کمی بعد از آن. این پیشینه، بین کودتای شیلی (۱۹۷٣)، انتخابات مارگارت تاچر (۱۹۷۹) ، رونالد ریگان (۱۹٨۱)، چرخش سیاسی فرانسوا میتران (۱۹٨۶) و دنگ ژیائوپینگ و فروپاشی کمونیسم شوروی (۱۹۹۱) به یک صورتی به پایان خود رسید. از آن زمان، احزاب کمونیست در غرب آب رفته و کوچک شدند (با یک استثنای جزئی در مورد احزاب فرانسه و یونان) . احزاب سوسیال دموکرات تسلیم قدرت خنثی کننده ای شدند که در دوره طولانی توسعه پس از جنگ، براثر رقابت های بین المللی به دست آورده بودند. احزاب جدید چپ که در ابتداء خود را در جایی بین سوسیال دموکراسی و کمونیسم قرار میدادند، مرجعیت خود را از دست دادند و ثابت کردند، حداقل تا اینجا، که قادر به ایجاد یک سوسیالیسم برای یک دنیای پس از کمونیسم شوروی و دولت های رفاه سوسیال دموکرات، نیستند.
جنبش های اجتماعی اغلب خود را به مثابه آلترناتیوهای دموکراتیک تر و فراگیر تر نسبت به احزاب بوروکراتیک اپورتونیستی تعریف می کنند. احزابی که چه در شکل سوسیال دموکراسی و چه کمونیستی، در تعقیب انواع آدمهای رأی دهنده در همه سطوح هستند و مدعی اند که آنها پیشروان طبقه کارگر تعریف شده می باشند. این جنبش ها وضعیت بهتری از احزاب چپ ندارند. آنها که در دهه های قبل جدید بودند، میتوانستند بدرستی ادعا کنند که صدای اقشار اجتماعی نگرانی هستند که از چانه زنی های دولت رفاه حذف شده بودند. اقشار اجتماعی ای مانند زنان، اقلیت های قومی، مهاجرین و اقلیت های جنسی. همچنین این هم به لطف جنبش های اجتماعی جدید است که تخریب محیط زیست، که هزینه رونق و گسترش دولت رفاه بود، به مسئله ای تبدیل شد که حتی سرسخت ترین متنفرین زمین هم نمیتوانند آنرا نادیده بگیرند. با این حال به جای جعل یک جنبش پلورالیستی و دموکراتیک، جنبش های اجتماعی جدید بسرعت به گروه های کوچک با کمپین های تک موضوعی تبدیل شدند. از قضا در بسیاری از موارد، ادعای ضد دولتی بودن آنها، بعنوان بلیط ورود به سازمان های غیر دولتی سربرآورده در دنیا، که در حال جمع و جور کردن تکه های دولت رفاه بودند، خدمت کرد. دولت رفاهی که بهر حال زیر فشار ضد دولتی نئولیبرال نیز قرار گرفته بود. همزمان با آن، گروه های توده ای، به فعالین با پیشینه سیاسی احزاب چپ، بسیار بیشتر وابسته شدند.

فهرست قصورها

تلاش های اخیر برای ساختن جنبشی از تمام جنبش ها، روشی که توسط فوروم اجتماعی جهانی و شاخه های منطقه ای آن طرح شد، در ابتدا شور و هیجان بسیاری ایجاد کرد. اما آنها ثابت کردند که قادر به حفظ نیروی جنبش نیستند. بسیج های عمومی گسترده کوتاه مدت، از تظاهرات های ۱۵ فوریه ۲۰۱٣ بر علیه جنگ در عراق تا بهار عربی و جنبش اشغال، نباید این واقعیت را بپوشاند که در این برحه تاریخی ، جنبش های اجتماعی بخودی خود نه قدرت های مقابله کننده مهمی را به نمایش میگذارند و نه یک پروژه آلترناتیو در مقابل سرمایه داری نئولیبرال.
قصور و شکست های احزاب و جنبش های چپ از سال های ۱۹۷۰ به بعد، یک علت تباهی جنبش طبقه کارگر بود. این جنبش، سازمان های جمعی تغییر را در اتحادیه گرایی در صنایع و احزاب سوسیالیست در طول قرن نوزدهم توسعه داد، انواع پرچم های سرخ و گاها سیاه را به اهتزاز درآورد. این جنبش در طول “عصر فاجعه” ۱۹۱۴ تا ۱۹۴۵ به عمل روی آورد. دوره پس از رونق اقتصادی بی سابقه، شاهد نهادینه شدن جنبش های طبقه کارگر و دستاوردهای مادی قابل توجهی برای اکثریت کارگران بود.
اینکه آیا این دوره گسترش دولت رفاه، آنطوریکه برخی از مارکسیست ها مدعی هستند، واقعا به کم شدن خلاء درآمد و هزینه در سال های ۱۹۷۰ منجر شد و یا اینکه بزعم چپ های کینزی این دوره ، از شکوفایی تقاضای مصرف کننده نیرومند شد، هیچ ربط زیادی به سرنوشت سوسیالیسم ندارد. آنچه مهم است این می باشد که طبقات حاکم در غرب، “چپ جدید” و جنبش های اجتماعی جدید را، به مثابه نیروهایی دیدند که بالقوه میتوانستند اکثریت طبقه کارگر را که بطور موفقیت آمیزی در قفس بوروکراسی سرمایه داری رفاه افکنده شده بودند، رها سازد. دفع این خطر در کوتاه مدت، به شکست کشاندن یا به همکاری فراخواندن این جنبش ها را ضروری نمود، قبل از اینکه آنها اتحادهایی با اتحادیه های احیاء شده، چپ گرا های سوسیال دموکرات و یا گروههای جوراجور کمونیسم نو بسازند. جلوگیری از بازگشت چالش های آینده از سوی چپ، طبقه حاکم را به بازسازی فرایندهای تولید و توزیع به گونه ای واداشت که بافت اجتماعی در محل های کار و کامیونیتی های کارگری از هم پاشیده شد.
مهم نیست که “تجارب بلامنازع” کارگران و سازمان های آنها چقدر سخت وسفت بوده است، اما تا زمانی که وجود داشتند، به بازتولید قدرت های نهادینه طبقه کارگر اجازه دادند. آنها همچنین بعنوان بستری برای فرزندان سرکش خود خدمت کردند. از بین بردن پایه های اجتماعی احزاب چپ، اتحادیه ها و جنبش های اجتماعی، قصد سیاسی سیاست های نئولیبرال به محض ظهور خود در سال های ۱۹٨۰ بود، و در این روند نیز نادیده شمردن پایه های سازمانی سوسیالیست ها توسط این سیاست. توانایی سوسیالیست برای سازماندهی و بسیج عمومی تحلیل رفت ، ایده های آنها دیگر با مردمی که آنها درصدد صبحت با آن بودند، خوانایی نداشت.
تباهی سازمان های طبقه کارگر در طول سال های ۱۹٨۰، منجر به بحران اندیشه های سوسیالیستی گردید. بحث های بی پایان در مورد استراتژی ها، تاکتیک ها و اهداف، در زمان های اولیه طاقت فرسا بوده و در زمان هایی هم پیشرفت های واقعی را مهار کردند، اما آنها خون حیاتی سوسیالیسم بودند. هرقدر طبقه کارگر از طریق ترکیبی از جابجایی تکنولوژی های نوین و اشکال جدید سازمانی فرایندهای کار، تباه میشد، بحث سوسیالیستی نیز بیشتر به سوتی در تاریکی تبدیل میگشت. برعکس بهترین نیات آنها، اصرار روشنفکران سوسیالیست بر وجود اوبجکتیو مداوم طبقه کارگر و نقش ضروری آنها در ایجاد ارزش اضافی، فقط تأکیدی بر ضعف سوسیالیسم بود. مطمئنا این اصرار هیچ کاری جهت بسیج کسی در خارج از حیطه کوچک سوسیالیست غیر قابل تغییر، انجام نداد.

سرمایه داری و ناخشنودی آن

سرمایه داران اگرچه دلایلی داشتند تا پیروزی خود را بر هر نوع سوسیالیسمی جشن بگیرند، اما بزودی با مشکلاتی که خود ساخته بودند، روبرو شدند. توقع سرعت بخشیدن به سود، که آنها بعنوان اهرمی برای به عقب راندن دستمزدها، مالیات ها و استانداردهای اجتماعی و محیط زیستی بکار بردند، بزودی به نقطه اوجی رسید که آنها هیچوقت نتوانستند خشنود باشند. توقعات سوددهی، همیشه جلوتر از تولید ارزش اضافی بود، بدون توجه به اینکه این امر چقدر بازسازی را فراهم میکرد. علاوه بر این، تحقق حداقل بخش هایی از ارزش اضافی شدیدا رشد یافته، مستلزم گسترش خطوط اعتباری برای خانوارهای طبقه کارگر با درآمد کم و مسئولین مالی آن خانوارها بود. حفظ بار بدهی کارگران در سطح قابل تحملی، افزایش دستمزد و مالیات ها را به ترتیب لازم میساخت. اما اینها فاکتورهای کلیدی ای بودند که برای افزایش نرخ ارزش اضافی مورد استفاده قرار گرفتند. بنابراین، توقعات سوددهی، از طریق تولیدات مالی زرق و برق دار همیشه رو به گسترش، متبلور شدند، و بدهی ها به دنبال هم افزایش یافتند. این امر انباشت را به نقطه بالایی رساند، اما همراه بود با یک چرخه مستمر از بحرانهای اقتصادی مالی و عمومی. از بحران بدهی اروپای جنوبی و شرقی در سال های ۱۹٨۰ ، به بحران سال های ۱۹۹۰ مکزیک، آسیا و روسیه، تا بحران هایی که در سال ۲۰۰۱ به وال استریت و کل بازار مالی و جهانی آمریکا در سال های ۲۰۰٨ الی ۲۰۱۰ رسید. خصوصی سازی دارایی های عمومی، حمله به هزینه های اجتماعی و خطوط جدید اعتباری ، بطور منظمی وثیقه های خانواده ها را “آزاد ساخت” تا دور دیگری از بدهی مبتنی بر احتکار ناشی از انباشت شروع شود، امری که البته لایه هایی از مشاغلی را که از سوی اتحادیه ها حمایت میگردیدند، به سطوح نا امن و بی ثبات خطرناکی تنزل میداد.
شگفت آور نیست که تنزل لایه های بیشتری از طبقه کارگر ، در کنار افزایش ترس تنزل در میان حقوق بگیران و خورده بورژوازی، بزودی نارضایتی خود را هم تولید کرد. هرچه وال استریت روشن تر درخشید، مردم بیشتری در سایه های آن ایستادند، یا حداقل میترسیدند که در سایه های آن دیده نشوند. با این حال هر کسی که ممکن بود فکر کرده باشد که نارضایتی از سرمایه داری، یا نارضایتی از ظواهر نئولیبرالی آن، بطور اجتناب ناپذیری به تجدید حیات سوسیالیسم یا جنبش های چپ دیگر می انجامد، زود نا امید شد. در عوض، این چنین نارضایتی هایی خود را در آرایی به نفع احزاب سوسیال دموکرات در سال های ۱۹۹۰ و یا سال های ۲۰۰۰ متبلور ساخت . با این حال، احزاب سوسیال دموکرات در قدرت، فقط ناامیدی بیشتری را ایجاد کردند، زیرا سیاست های “راه سوم” آنها فقط به معنای یک تغییر جزئی نسبت به سیاست های نئولیبرال بود. انفجار اعتراضات، مانند جنبش ضد جهانی سازی و جنبش اشغال، یک به جان آمدن سیاسی را به نمایش گذاشت. اما پوپولیسم راستگرا نیز بطور زیان آوری سر برآورد.
پوپولیسم راست گرای جدید
از آنجائیکه پوپولیسم راست گرای جدید، به بیان نارضایتی از ریاضت کشی و بازار آزاد در درون روایت لیبرالی اجازه میدهد، رونق می یابد. در واقع پوپولیسم راست گرای جدید مجبور نیست روایت متفاوتی را اختراع کرده و آنرا عامه پسند کند، بلکه میتواند آن را بر تناقضات مابین روایت نئولیبرالی و نئولیبرالیسم واقعا موجود، بنا نهد. یک تناقض این است که ریاضت کشی هرگز به معنای ریاضت برای همه نبود، همیشه بعنوان هزینه ای تبلیغ میشد که ضرورتا باید پرداخت شود، تا سرازیر شدن تدریجی ثروت از بالا به پائین مشاهده گردد.
بنابراین سئوال این است که آیا آدم باید برای هزینه سفت کردن کمربندها بپردازد و تا به کی؟ پوپولیست های دست راستی به سادگی پیشنهاد می کنند که کمربندهای برخی از گروه های منتخب میتواند شل شود، فقط اگر افراد واقعا نالایق کاملا از کارهای با مزد خوب کنار گذاشته شوند، یا از هر گونه کمک دولتی حذف گردند. تمایز بین خالقین ارزشمند ثروت و سودجویان نالایق یا مفتخوران، در اساس نئولیبرالیسم جای دارد. پوپولیست های دست راستی این تقسیم بندی را تا آنجا گسترش میدهند که گروه های تعریف شده قومی، مذهبی یا جنسی را در رده مستحقین قرار میدهند، و بعد نارضایتی از شرایط اقتصادی و اجتماعی را بر علیه گروه های مفروض نالایق بسیج میکنند.
تناقض اصلی دیگر مابین ایدئولوژی نئولیبرال و عملکرد آن، تناقضی است که بین ایدئولوژی بازار آزاد و حضور همه جانبه دولت وجود دارد. دولت هرجایی که دستهای نامرئی بازار و تصاحب سودهای آن، نیاز به دست یاری دارند، این کمک را برای آنها فراهم میکند. از آنجائیکه این دستی است بسیار قابل رویت، نارضایتی میتواند در وضعیتی که توسط بازار آزاد سرمایه داری و دولت بوجود آمده است، ریشه های خود را داشته باشد. اما این دولت است که بیشترین سرزنش متوجه اوست. دلیل آن ساده است. این دولت است که تقاضاهای مزایای بیمه بیکاری را رد میکند و پلیس را به در خانه هایی که به دلیل ناتوانی در عدم پرداخت وام مسکن باید از صاحبانش سلب مالکیت بشود، میفرستد. دولت است که خدمات را کاهش میدهد و نرخ کاربری و مالیات را برای آنهایی که درآمدشان بهرحال تحت فشار ریاضیت کشی قرار دارد، افزایش میدهد. این امر کار را برای پوپولیست های راستگرا آسان میکند تا فقط دولت را مقصر وضعیت تولید شده بدانند. همان وضعیتی که توسط پیوندهای دولت – بازار بوجود آمده است، پیوندهایی که برای اینکه اصلا سرمایه داری کارکرد داشته باشد، ضروری می گردند. بنابراین نتیجه منطقی این وضعیت، “بازارهای بیشتر” می باشد.
در یک کلام، پوپولیسم راست گرا، “خرید و فروش آزاد کالا و خدمات” رادیکال شده است که انواع مختلف ناسیونالیست ، نژادپرست و بنیادگرایان مذهبی را که در نفرتشان از چپ پست مدرن، چپ فمینیست ، چپ طرفداران محیط زیست، چپ حامی حقوق مدنی و سوسیالیست ها متحد شده اند، در خود جای میدهد.
هرفردی برای اینکه نارضایتی خود را بیان کند، بنیادگرایی را انتخاب نمیکند. بسیاری ازکسانی که فقط می کوشند از ارزش های اخلاقی خود دفاع کنند، اغلب بر همان منابع مذهبی تکیه می نمایند که بنیادگرایان برای موعظه های نفرت بار خود از آن استفاده می نمایند. انسان هایی هم هستند که به روشنی این را می بینند که خشونت بنیادگرایی، دنیایی را که بهرحال تحت سرمایه داری نئولیبرال بد هست، حتی بدتر می کند و در جستجویی آلترناتیوی در مقابل آلترناتیوهای دست راستی می باشند. سئوال البته این است که آیا آلترناتیو های چپ گرا وجود دارند، و اگر ندارند، برای ساختن آنها چه باید کرد؟

سازماندهی اتحادیه

سازماندهی اتحادیه، نقطه شروع روشنی است برای ساختن آلترناتیوهای چپ. اتحادیه ها یک بخش ضروری از پیشینه سوسیالیست ها در گذشته بودند، بدون اینکه خودشان لزوما سوسیالیست باشند، و بخشی از سوسیالیسم در آینده نیز خواهند بود. افزایش تعداد مشاغل امروزی پس از دولت رفاه، در رابطه با ناامنی، کنترل کارگران توسط کارفرماها و گاها حتی سطح دستمزدها، درست شبیه همان روزهای پیش از دولت رفاه می باشد. با این وجود، اتحادیه گرایی در صنایع دستی و ماشینی گذشته ، که کم و بیش مناسب نقاط مختلف توسعه سرمایه داری بودند، در دنیای امروز شبکه های بین المللی تولید و توزیع، بروشنی محدودیت هایی دارند. ابداع اشکال موثر سازمان و نمایندگی در امتداد عرضه زنجیره ای تولید، چالش اصلی می باشد. از آنجائیکه این زنجیره ها معمولا از مرزها عبور میکنند، سازماندهی اتحادیه آینده نیز باید جهانی باشد تا موثر واقع شود. دوگانگی لفاظی های انترناسیولیستی و در عمل سازماندهی در سطح کشوری، که این قدر جزو مشخصه های جنبش های کارگری گذشته بود، نمیتواند در سطوح کنونی جهانی سازی تولید و توزیع احیاء گردد.
اوضاع اما در بخش دولتی متفاوت است. تناقض در اینجاست که اگر کسی دشمنی نئولیبرالیسم را نسبت به اتحادیه ها و بخش دولتی ملاحظه کند، می بیند که به این اتحادیه ها یک سری از ضربه ها وارد شد، اما هنوز زنده اند . در حالیکه اتحادیه های همتا در بخش خصوصی، شکسته و یا به حاشیه رانده شدند. علیرغم انتقال عظیم حضور اتحادیه از بخش خصوصی به بخش دولتی، اتحادیه هنوز از طریق رابطه بین سرمایه و کارگری که در وهله اول اتحادیه گرایی را بوجود آورد، شکل می گیرد. اکثر مردم اینگونه می اندیشند، از جمله فعالین اتحادیه ای در همه سطوح. این تفکر همراه با تلاش های بسیج عمومی و چانه زنی ، به ضعف اتحادیه های بخش دولتی که نه بر روی توزیع بین دستمزد و سود، بلکه بر روی سهمی از درآمد مالیاتی چانه میزنند، کمک میکند.
از آنجائیکه نئولیبرالیسم پرداخت های مالیاتی را بیشتر به یک امتیاز طبقه کارگر تبدیل کرد، چانه زنی های بخش دولتی نیز بسیار بیشتر به یک مبارزه توزیعی بین بخش های مختلف طبقه کارگر تبدیل شد. تا زمانی که اتحادیه های بخش دولتی و متحدین واقعی و بالفعل آنها به این مقوله نپردازند، نئولیبرال های با گرایش بیشتر میانه یا با گرایش بنیادگرا، به سهولت کارگران سخت کوش بخش صنعتی را، که نئولیبرال ها به از بین بردن اتحادیه های آنها در گذشته کمک کردند، برعلیه کارگران بخش دولتی متهم به نازپروردگی، یعنی کارگرانی که نئولیبرال ها در صدد از بین بردن اتحادیه هایشان در آینده می باشند، بسیج می کنند.
این مبارزه توزیعی بین کارگران بخش خصوصی و دولتی، نمیتواند از پرداختن به این مسئله اجتناب ورزد که آیا کارگران بخش دولتی به کارگران هر دو بخش دولتی و خصوصی خدمات میدهند یا تولید بخش دولتی فقط به طبقات بالا خدمت میکند. البته این امر مسئله اینکه کی قبض مالیات را می پردازد را نیز ایجاد می کند. این مسائل در چانه زنی های جمعی قابل حل نیستند، این چنین سیاست های مالی، مسئله نمایندگی طبقه کارگر در نظام سیاسی را بوجود می آورد.

حزب سازی

اهمیت سیاست های دولتی ممکن است بخصوص در مورد کارگران بخش دولتی و اتحادیه های آنان روشن باشد، اما به معنای این نیست که این سیاست ها از بالاترین اهمیت در نزد همه کارگران برخوردار نباشند. این سیاست ها هستند که در مورد دسترسی یا عدم دسترسی خدمات دولتی و زیرساخت ها و اینکه چه کسی برای آن می پردازد، تصمیم میگیرند. آنها همچنین تصمیم میگیرند که تحت چه شرایطی کارفرماهای خصوصی میتوانند کارگران را استخدام کنند، یا در مورد کارگران مهاجر مستند نشده، آستانه زیرپا گذاشتن استانداردهای قانونی توسط کارفرماها در کجا قرار دارد. دولت ها از طریق سیستم آموزشی، صدور گواهینامه و سیستم مهاجرت، به تقسیم طبقه کارگر کمک می کنند. آنها از طریق مقررات بخش های مالی و صدور اوراق قرضه دولتی جهت تعهدات مالی خصوصی، موتور انتظارات مبتنی بر سود را برپا نگهمیدارند تا بر کارگران همه شاخه ها، در زمان های مختلف و به درجات مختلف، فشار وارد سازند.
در نتیجه دولت یک عرصه کلیدی در مبارزات طبقاتی می باشد. این امر، مدتها توسط چهره های جنبش سوسیالیستی، همچون رودلف هیلفردینگ و اوتو بائر در طول دوره اولیه دولت رفاه سرمایه داری اشاره شده بود، و توسط چپ های نوین در سال های ۱۹۷۰، زمانی که طبقات حاکم بر علیه گسترش رفاه برخاستند، تصریح گردید. اگر سه دهه ضد اصلاحات نئولیبرال، سهم هزینه های عمومی محاسبه شده در برابر تولید ناخالص داخلی را بطور قابل ملاحظه ای کاهش نداد، کاراکتر خود را بشدت اما تغییر داد. نهادهایی که در طول دوران گسترش دولت رفاه، توسعه یافته بودند، به صورتی بازسازی شدند که به جای تخفیف نابرابری ها بین دستمزد و سود، شروع به تقویت این نابرابریها نمودند.
بنابراین نمایندگی طبقه کارگر در دولت، از طریق یک حزب سوسیالیستی برای مبارزه با ریاضت کشی بیشتر و به نفع رفورم های اجتماعی، مهم است. این به همان اندازه مهم است که ظرفیت سازی طبقه کارگر در خارج از دولت. بدون این چنین ظرفیت هایی، که شامل رسانه چپ و گروه های بحث و گروه های فعال میشود، احزاب توسط دولت در داخل آن تحلیل میروند، به جای این که در مبارزات طبقاتی درگیر گردند.
تغییر توازن قدرت در درون دولت سرمایه داری – و بالاخره فراتر از آن حرکت کردن – مستلزم ساخت ظرفیت های طبقه کارگر در خارج از دولت است. این امر همچنین به همکاری بین المللی با احزاب چپ و دیگر سازمان ها در دیگر کشورها ، بستگی دارد. فضای تغییر توازن قدرت در داخل یک کشور، نه فقط به نیروهای اجتماعی خود آن کشور، بلکه به نیروهای مربوطه در کشورهای دیگر و ظرفیت همکاری در سرتاسر مرزها نیز بستگی دارد. برای نئولیبرالیسم، که به نظر میرسد هژمونی اش امروزه غیر قابل نفوذ است ، دو دهه طول کشید تا خود را در یک بلوک حاکم بین المللی مستحکم نماید. از دوره کودتای نظامی در شیلی تا فروپاشی کمونیسم شوروی. از بین بردن این بلوک و جایگزین کردن آن با یک آلترناتیو مترقی، که ممکن است سوسیالیست باشد یا نباشد، احتمال دارد به همان اندازه طول بکشد.

از کجا شروع کنیم؟

ابداع مجدد سیاست های سوسیالیستی، با یک رویکرد منصفانه برابر شروع میشود. کمونیسم شوروی و سوسیال دموکراسی، سوسیالیسم موجود در قرن بیستم، از بین رفته اند و هیچ دلیلی هم وجود ندارد که آرزوی بازگشت آنها را داشته باشیم. کمونیست های شوروی پیش از تأسیس یک رژیم پدرسالار، از میان سال ها ترور گذر کردند. رژیمی که به کارگران اجازه پیشرفت اجتماعی داد، اما همچنین آنها را به درجه ای برده ساخت که آنها، یعنی کارگران، هنگامیکه بخش هایی از بوروکراسی طبقه حاکم تصمیم گرفت وقت آن است که خود را به مثابه الیگارشی حاکم در یک سیستم سرمایه داری نو احیاء کند، هیچ مقابله ای با آن نکردند. سوسیال دموکرات ها در پدرسالاری کمونیست ها شریک شدند، اما در بیشتر قسمت ها از ترور داخلی اجتناب ورزیدند، اگرچه این مسئله آنها را از درگیر شدن در جنگ نو استعماری در جنوب باز نداشت. کمونیست ها و سوسیال دموکرات های مخالف، به همراه انواع جریان های آنارشیستی، میتوانند به درستی مدعی شوند که آنها آلترناتیوهایی در مقابل شکست کمونیسم واقعا موجود و سوسیال دموکراسی طرح کردند، اما باید از خود سئوال کنند که چرا هرگز قدرت نداشتند آلترناتیوهای سوسیالیستی خود را متحقق سازند؟
بنابراین هیچکس نمیتواند بگوید که نوع سوسیالیسم دلخواه او از سوسیالیسم کسان دیگر بهتر است. یک امر بیشتر محتمل نیست. تمام سوسیالیسم هایی که در قرن بیستم رخ دادند، یا هنگامی که در قدرت بودند شکست خوردند، یا بخاطر اینکه هیچوقت به سوسیالیسم نزدیک هم نشده بودند، دچار شکست گردیدند. البته آنچه که این تاریخ قصورها و شکست ها برای ما باقی میگذارد، وفور عظیم تجارب است. سوسیالیست های اواخر قرن نوزدهم و یا اوایل قرن بیستم، آنهایی که میخواستند خیلی علمی باشند، باید یک عنصر تخیلی را با خود حمل میکردند، زیرا همان تجارب واقعی جهان در رابطه با سوسیالیسم را که ما امروز داریم، آنها نداشتند. به این معنا، ما میتوانیم بسیار بیشتر علمی باشیم و باید تجارب انباشت شده سوسیالیسم گذشته را به منظور درس گیری از آنها برای یک سوسیالیسم نوین، و هنوز نامشخص، بکار بگیریم. اما ما نیز باید جرئت کنیم که رویا داشته باشیم. بدون اینکه بدانیم به کجا میخواهیم برویم، مسلما به جایی نخواهیم رفت. این چنین نظری وقتی به آینده ناشناخته ربط پیدا میکند، هیچ چیز به جز یک تخیل نیست. یکی از درس هایی که از تجارب کمونیستی و سوسیال دموکراتیک باید بگیریم، در رابطه با ادعای ما میدانیم آینده چگونه خواهد بود، می باشد. ادعایی که اغفال کننده بوده و برای سیاست های سوسیالیستی، از هر نوعی که باشد، مضر است.
مطمئنا اندیشه ها در ابداع مجدد سوسیالیسم نقش کلیدی ای را باز می کنند. این امر از جمله نه تنها شامل نظراتی در باره آینده، بلکه اندیشه در مورد فهم گذشته و حال نیز می باشد، که ما میتوانیم استراتژی هایمان برای ساختمان سوسیالیسم آینده را از آن بیرون بکشم. طبقه کارگر گذشته، از ترکیبی از مبارزات و تلاش های مختلف ساخته شده بود تا این چنین تلاش ها و قصور عملی را درک کند، برای اینکه دفعه بعد چیز دیگری را آزمون نماید. نوسان میان تلاش های عملی و بارتاب های تئوریک، محدود به حیطه های روشنفکری نبود، بلکه در انواع ضد فرهنگهای دوران مربوط بخود، هویت ها و ادراکات جمعی جعل شده حضور داشت که سرانجام طبقه کارگر را به مثابه عوامل تغییر تشکیل داد.
هیچ دلیلی ندارد که فرض کنیم بازسازی طبقه کارگر، شکل بسیار متفاوتی از ساخت ابتدایی طبقه کارگر در طول قرن نوزدهم، بخود خواهد گرفت. ما در واقع ممکن است در حال حاضر بخشی از این بازسازی باشیم. امواج اعتراض در اطراف فوروم اجتماعی جهان، جنگ برعلیه افغانستان و عراق و جنبش اشغال و بهار عربی، نتایج ملموسی کسب نکردند. اما آنها ارتباطات مابین مردم ناراضی را که در جستجودی آلترناتیو های چپ هستند، بوجود آورده اند و به عکس العمل جمعی در مورد قدم های آینده، اجازه دادند. تمایل جان گرفته اخیر در رابطه با سازماندهی سیاسی، یکی از نتایج این عکس العمل هاست. تمایل به سازمان دهی سیاسی، متکی بر این ایده است که فلسقه تغییر جهان بدون گرفتن قدرت، که اساس آن جنبش ها بود، یکی از دلایل شکست خود آنها نیز می باشد. یکی دیگر از نتایج آن، غایب بودن نهادهایی است که بتوانند به هنگام پایئن بودن بسیج عمومی در خیابان ها، حافظه جمعی را حفظ نمایند.
آنچه که اکنون در آمریکای شمالی میتواند انجام گیرد، سازماهی بازتاب مبارزات و استراتژی های گذشته سوسیالیست ها برای آینده، به یک صورت سیستماتیک بیشتر است. گروه های بحث که در مورد تاریخ چپ گفتگو کنند، آثار تئوریک و مبارزات کنونی ضمن حمایت از درگیری های امروز طبقه کارگر و بازسازی این طبقه. اندیشه های چپ به همان اندازه نیاز به تجدید حیات دارد که ابداع مجدد فعالیت چپ. این گروه ها ممکن است از طریق رسانه های مختلف چپ ارتباط با یکدیگر را حفظ کنند. اعضاء این گروه ها باید در انواع مبارزات درگیر شوند. نکته این است که فعالین، در انواع کمپین ها درگیر بحث در مورد احتمالات سوسیالیستی بشوند. بحثی که از نظرات و تجارب کسب شده در این گونه کمپین ها، در محافل بحث سوسیالیستی بیرون می آید.
تباهی طبقه کارگر و جنبش های سوسیالیستی به یک معنا به این مفهوم است که ما دوباره شروع می کنیم. در این شرایط نقل قول هایی از مانیفست کمونیست ممکن است برای توضیح وظایف در پیش رو، مناسب باشند.
“خلاصه آنکه کمونیست ها همه جا از هر جنبش انقلابی که ضد نظام اجتماعی و سیاسی موجود باشند، پشتیبانی می کنند.
کمونیست ها در تمام این جنبش ها، مسئله مالکیت را، صرفنظر از اینکه شکل کمتر یا بیشتر تکامل یافته به خود گرفته باشد، به عنوان مسئله بنیادی جنبش در جای اول قرار میدهند.
سرانجام کمونیست ها همه جا برای برقراری اتحاد و توافق در میان احزاب دموکرات همه کشورها جهد میورزند.”
لازم به گفتن نیست که اکنون سوسیالیست ها و کمونیست های امروز از هر حرکت رفورمیستی پشتیبانی می کنند. برخلاف آن زمان که مارکس و انگلس مانیفست را در آستانه انقلابات ۱٨۴٨نوشتند، ما در یک حالت شکست بدون چشم انداز انقلاب بسر میبریم. مسئله مالکیت میتواند به مسئله سازمان دموکراتیک در محل کار و همکاری بین آنها، گسترش یابد. ما اکنون خوب میدانیم که گذار از مالکیت خصوصی به مالکیت دولتی، بخودی خود به قدرت کارگران و خودگردانی منتهی نمیشود. از زمانی که مانیفست کمونیست نوشته شد تا کنون، سوسیالیست ها اشکال مختلفی از احزاب را ساخته اند. اینها همه بخشی از تاریخ چپ، قصورها و شکست ها، مقاومت ها و پیروزی ها هستند. با اطمینان میتوان گفت که وقت آن است که حزبی از نوع جدید ساخته شود، هنوز ارائه شرح جزئیات آن و اینکه این نوع حزب به چی شباهت خواهد داشت، ممکن نیست.

* اینگو اشمیت، مارکسیست آلمانی و پروفسور اقتصاد سیاسی دانشگاه آتاباسکا در آلبرتا – کانادا است

منبع: The Bullet
parvinashrafi@hotmail.com

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>